منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 11
:: بازدید هفته : 76
:: بازدید ماه : 186
:: بازدید سال : 748
:: بازدید کلی : 748
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

 

یک روز که در محوطه اردوگاه تکریت با بچه ها در حال قدم زدن بودیم، فرمانده اردوگاه همه اسرا را فرا خواند و گفت به صف شوند و بچه ها نیز در ردیف‌های پنج نفره به صف شدند و فرمانده اردوگاه ضمن معرفی مسوول بهداشت گفت ایشان رهنمودهایی برای حفظ بهداشت در محیط اردوگاه دارد که شما بایستی به آن عمل نمایید.

 

مسوول بهداشت شروع به صحبت کرد و گفت برای شما صابون آورده‌ایم و به هر کدام از شما یک قالب می دهیم.

 

ما به او گفتیم آخر ما حتی آب برای خوردن نداریم، صابون را چه کار می‌توانیم بکنیم؟

 

به هر حال او حرف خود را زد و رفت. پس از چند روز فرمانده اردوگاه مجددا همه اسرا را فرا خواند و گفت: بروید و آن صابون‌ها را بیاورید.

 

بچه ها رفتند و آن را آوردند و به صف شدند. اطراف آنها را نگهبان‌ها با باتوم و میل گرد و سیم خاردار گرفته بودند.

 

فرمانده اردوگاه در یک حرکت غیر منتظره دستور داد که اسرا صابون‌های تحویلی را بخورند. بچه‌ها تعجب کردند، اما او اسرا را مجبور نمود که این کار را انجام دهند.

 

از این رو به زور به تعدادی از بچه‌ها صابون خوراندند و به سبب همین امر حال یکی از آنها خیلی وخیم شد.

 



:: بازدید از این مطلب : 947
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران