منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 16
:: باردید دیروز : 7
:: بازدید هفته : 63
:: بازدید ماه : 200
:: بازدید سال : 735
:: بازدید کلی : 735
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392
 

 

سردار سرتيپ پاسدار  شهيد حاج اكبر آقابابائي معاون عملياتي نيروي قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي

سردار سرتيپ پاسدار شهيد حاج اكبر آقابابائي فرمانده رشيد جبهه هاي نبرد حق عليه باطل و هادي رزمندگان اسلام در سخت ترين شرايط آوردگاه هاي حق عليه باطل و فرمانده دلاور خطه كردستان ، هماني كه محبوب قلوب بسيجيان استان اصفهان و يزد و فرمانده آنان بود و در دل مردم كردستان خصوصاً رزمندگان آن ديار جاي خاصي را داشت ، راضيه مرضيه دعوت حق را لبيك گفت و به خيل عظيم شهيدان و حماسه سازان انقلاب اسلامي پيوست. او در دوران حياتش بحق شهيدي زنده بود و با اينكه 34 بهار از عمر شريفش نگذشته بود كارنامه درخشان نزديك به بيست سال مجاهده و سلوك در راه خدا در دست داشت او عارفي شب زنده دار و مجاهدي دشمن شكن ، معلمي فرزانه ، فرمانده‌اي حكيم و عابدي عاشق بود كه زندگي سراسر حماسه‌اش بزرگترين دستاوردش بود. خانواده مبارزش از كودكي راه جهاد را در فراراهش قرار داد و در اصفهان پيشتاز ، الفباي مبارزه را فراگرفت و علم دار مبارزه در طريق نوراني امام خميني (ره) و مشعل دار جهاد بي امان عليه طاغوت شد. در اصفهان نام حاج اكبر آقابابائي نام آشنائي است ؛ نامي است كه تداعي بخش صداقت ، صفا ، اخلاق ، اخلاص و مبارزه در راه خدا مي باشد او در اصفهان قهرمان ، قهرمان قهرمانان بود و از آغاز مبارزه ، مرگ سرخ را انتخاب كرده بود ولي تقدير اين بود كه اين شهد شهادت با دوران طولاني مبارزات در پهن دشت ايران اسلامي هم در كردستان و هم جبهه هاي نبرد حق عليه باطل عجين شده و پس از رنج فراوان و صبر استقامت در اين راه نصيبش گردد. او اجر جهاد خويش را پس از ساليان دراز گرفت.


:: بازدید از این مطلب : 1357
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392
 

 

در آستانه هجدهم فروردین ماه، سالروز شهادت امیر آسمانی، قائم مقام فرماندهی و فرمانده واحد اطلاعات و عملیات لشکر قدرتمند و همیشه پیروز ۲۵ کربلا، قاب های سرخی از این فرمانده رشید «سرلشکر شهید محمدحسن طوسی» را به نقل از لشگر ۲۵ کربلا تقدیم می کنیم.


 

طوسی، تنها یک رزمنده میدان جنگ نیست، بلکه یک الگوی تمام عیار زندگی اجتماعی و خانوادگی نیز هست! طوسی شناسی، مقدمه الگوپذیری جوانان از اوست و خوشا بحال خوبانی که طوسی ها را الگوی خود می دانند! شهدا چراغ راهند و دلیل نورناپذیری ما، کاهش نورانیت شهدا نیست، بلکه به فاصله ما از شهدا برمی گردد!
 
می خواستم پابپای او بمانم، گوی عشق برانم، دل از قفس برهانم، روحم را بتکانم، اما دیدم که نمی توانم،
می خواستم از زاویه نگاه او ببینم، چون او مقصد بگزینم، کمی بالاتر از دنیا بنشینم، اما فهمیدم که نه چنینم،
می خواستم از نو آغاز کنم، پرواز کنم، خود را محرم راز کنم، آغوش به عشق باز کنم، ماندم که چگونه ساز کنم؟
زیرا او طوفانی تر از همیشه، از شیارهای شبهای ظلمانی می گذشت تا از شکارهای شهابهای آسمانی باز نماند،
شیرآسا می غرید، پلنگ آسا می دوید، عقاب آسا می پرید، می جهید و می رزمید و امان از دشمنان می برید،
پای در فرش و دست در عرش داشت، با نگاهش، شهادتنامه می نگاشت و در طرفه العینی ما را جا می گذاشت،
پریوش بود و فرشته آسا، زمینی بود و آسمان پیما، انسان بود و نورافزا، عامل بود و بی ادعا، خالص و بی ریا،
دنیا را با همه جاذبه هایش پشت سر می گذاشت تا از دین با همه زیبایی هایش عقب نماند،
عشقِ ایثارگر را در فراز و فرود زندگی پر تلاطمش زیر و رو می کرد تا به عقل محاسبه گر نبازد،
بی قرار می رفت تا برقرار بماند،
عجولانه می شتافت تا صبورانه آرام بگیرد،
طوسی عزیز، همان رزمنده استثنائی است که تکرار نداشت، آرام و قرار نداشت، عمر ماندگار نداشت،
سرداری که در مزرعه آخرتی دنیا بذر ایمان کاشت و خوشه شهادت برداشت،
نستوه بود و خستگی ناپذیر، کوه بود و شکست ناپذیر، حقیقت پژوه بود و ولایت پذیر،
عاشقی که خالصانه، معشوقِ ندیده می جست و دیده در اشکهای شبهای به وصال نرسیده می شست،
در خانه- کبیر، در شهر- شهیر، در لشکر- امیر، در عشق- اسیر، در جبهه- دلیر و در عقائد- بصیر بود،
بادپا بود و کسی به گرد راهش هم نمی رسید و همچون مسیحا دمان، امید در کالبد خسته دلان می دمید،
پای در رکاب ابوالفضل(ع) و هوای یاری حسین(ع) در سر داشت، مشکِ پر از اشک و تیغ در نیام رشک داشت،
دلربا بود و مقتدا، عاشق بود و مبتلا، از تبار مردان بی ادعا، مقصد او ناکجاآباد بود تا خدا،
18فروردین، بیست و ششمین سالروز عروج سینه سوز طوسی هم رسید، اما، ما چرا هنوز به مقصد نرسیده ایم؟
راستی وظیفه ما در قبال سردار سرلشگر طوسی نام آور چیست؟
باز هم باید، به از طوسی گفتن ها، دلخوش باشیم، یا باید از گفتن ها بگذریم و به شدن ها ورود کنیم؟!
زنده بودن شهدا، به نام است یا مرام؟! آیا رسالت ما نامگذاری خیابان ها و میادین و اماکن، بنام شهداست؟!
یا رسالت ما جاری کردن فرهنگ شهدا در بستر زندگی و جامعه ماست؟!
اگر چنین است، شاخص های قرابت ما با شهدا کدام اند؟! آیا تاکنون بین خود و شهدا، نسبت سنجی کرده ایم؟!
نسبت واقعی ما با شهید طوسی ها چگونه است؟
شباهت های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، مذهبی، ایثارگری، پاکی و پاکدامنی ما با شهدا چقدر است؟!
از شهدا یاد کردن هنر و وظیفه است، اما هنرمندانه تر این است که به فریاد شهدا برسیم! شعار شهدا چه بود؟!
شهدا یاری ولایت را فریاد کردند! حجاب و عفت را سفارش کردند! شهدا شعار دفاع از اسلام و نهضت دادند؟
اما، ما چه کرده ایم؟! تا آخر با شهدا رفته ایم؟ رهسپار با ولایت تا شهادت شده ایم؟آیا همچنان رزمنده ایم؟
با ولایت چه کرده ایم؟ با حجاب و عفت چگونه رفتار کرده ایم؟ با اسلام و نظام و نهضت چه رابطه ای داریم؟!
مسلمانی ما چگونه است؟! تا چه اندازه شبیه مسلمانی شهداست؟!
با دنیا چگونه مواجه شده ایم؟ با حلال ها، حرامها، فتنه ها، شبهه ها، انحرافها و کژرویها چه کرده ایم؟!
نسبت واقعی ما با شهدا، نسبت آرمانی است! چون آنها شهدای قبیله و طایفه نیستند، آنها شهدای عقیده اند!
نظاره گر شهدا شدن، کفایت نمی کند، بلکه فضیلت در مجاورت شهدا قرار گرفتن است!
زندگی شهید مدارانه، زندگی ولایت مدارانه است! زندگی قرآن محورانه است!
با طوسی ها، واژه بازی و جمله سازی نباید کرد، بلکه زندگی باید کرد،
طوسی، تنها یک رزمنده میدان جنگ نیست، بلکه یک الگوی تمام عیار زندگی اجتماعی و خانوادگی نیز هست!
طوسی شناسی، مقدمه الگوپذیری جوانان از اوست و خوشا بحال خوبانی که طوسی ها را الگوی خود می دانند!
شهدا چراغ راهند و دلیل نورناپذیری ما، کاهش نورانیت شهدا نیست، بلکه به فاصله ما از شهدا برمی گردد!
فلذا یادواره های شهدا را باید به طرحواره هایی جهت شکل گیری هویت و خودپنداره های مان تبدیل کنیم!
شهدا از دست نرفته اند، بلکه به تعبیر شهید مظلوم بهشتی، ما شهدای مان را به دست آورده ایم!
طوسی ها را دوباره باید شناخت، نباید آنها را از نگاهها انداخت، باید نسل های آینده را با مدل طوسی ها ساخت،
باید پای درس طوسی ها نشست، غرورها را باید شکست، بار سفرهای معنوی را بست،
دنیا محل سفر است و شان اقامت ندارد، طوسی ها، بهانه اند تا بدانیم که دنیا، برای دلبستگی ما لیاقت ندارد.
در پایان صمیمانه ترین درودها نثار شهدا از سرداران تا سربازان که آفتاب همیشه تابان سرزمین جان مایند.
یادشان گرامی، نام شان بلند، راهشان پررهرو، مرام شان جاری و آرمان شان پایدار باد.

صادقعلی رنجبر-عضو هیئت علمی دانشگاه


 

اگر چه در زمین سیر می کرد، اما آسمان پیما بود و در نگاه او آسمان پیدا بود، علم برمی داشت و دم غنیمت داشت و قدم به قدم از عدم گذشت و ناسوت را به مقصد لاهوت جا گذاشت و آهسته آهسته مبهوت معبودش شد و ذره ذره در او ذوب گشت تا با شهادت خویش، نظر به وجه الله کند و عند ربهم یرزقون گردد!!

سرداری که در اوج اقتدار، رسم سربازی می دانست و جانبازی می کرد، جاودانگی را در مردانگی یافت و جوانمردی را در دردمندی دید و زندگی را در دلباختگی متجلی کرد تا سرانجام جانبازتر از همه جان برکفان، پرواز را برگزیند و آسمانی گردد!

 طوسی عزیز، فرمانده ای که نه بر سرها، که بر دلها حکومت می کرد و نه گوشها، که جانها فرمانش را می شنیدند و نه در اطاعت سلسه مراتب، که در ارادت مدرسه عشق به جلوه درآمد و پیش و بیش از آنکه دیگران به او عشق ورزند، او شیفتگی نشان می داد تا بر ما مسجل گردد که "ما به او محتاج بودیم و او به ما مشتاق بود!"

طوسی، که امروز به ستاره شمالی و آفتاب شمال شهرت یافته و مشتاقان بسیاری را در صف انس با خود شاهد است، روستازاده لایقی است که فارغ از اصل و نسب های بالادست و نیز حلقه های حزبی و محافل جناحی و غیره، تنها و تنها از ایمانش سربلند شد و با شجاعتش شهره افاق گردید و دانش و درایتش او را به اوج برد و با مهرورزی و مهربانی اش ماندگار شد!

وجب به وجب جبهه های نبرد و سنگر به سنگر حوزه های عملیاتی لشکر 25 کربلای مازندران در مناطق جنگی به وسعت غرب تا جنوب، رشادت بزرگمردی را شهادت می دهند که یک تنه، مظهر و تجلی همه شجاعانی شد که در تاریخ کشورمان، نامهای پرآوازه دارند و در ردیف پهلوانان ملی اند!

طوسی که مرگ را با فشردن در میان مشت های پرتوانش مچاله و تحقیر کرد و از ابهت انداخت و در سنگرها سکنی گزید، در شب های حمله آنچنان می درخشید که پرتوافکنی حضورش، طلوع شبانه خورشید را تداعی می کرد و از نگاه روشن او، ماه رنگ از چهره می باخت و سحر متجلی می شد!

سردار طوسی، سیره ای ولایی و بصیرتی الهی داشت که طی آن تکلیفی بالاتر از اطاعت محض از ولایت مطلقه فقیه احساس نمی کرد و آنچنان ذوب در ولایت بود که در خلوت و جلوت خود یک جلوه داشت و همواره خود را فدایی امام(ره) می دانست و تنها واژه ای که بر زبان او تکرار می شد همان "لبیک یا خمینی" بود!

سرداری که در محضر ولایت، حق و حقیقت و عدل و عدالت، هرگز و در هیچ شرایطی اما و اگر، شرط و شروط، سهم و طلب، خط و خطوط، مرز و حدود، فراز و فرود و عرض اندام نداشت و وجاهت شرعی تمامی حرکات و سکناتش را تنها و تنها در جلب رضایت ولی امر مسلمین می نگریست!

 
 

 آنانکه شهید طوسی را درک نکردند چه میدانند عظمت شهید طوسی یعنی چه؟ تمام شخصیت شهید طوسی در خداجویی اش خلاصه شده بود و از نام و نان پرهیز داشت و دنیا را به کام آنان که شیرینی اش زیر زبانشان مزه کرده بود، رها کرده و به سمت معبود یگانه خویش پرواز کرد. طوسی که خود را عاشق امام (ره) می دید موقعیت و منصب و پست و مقام و زد و بندها و لابی ها و منت کشیدن ها برای ماندن را مانع شکوفایی روح خداجویی خویش می دید و خود را اسیر می یافت و برای رهایی از اسارت دنیا و تسخیر عوالم عقبی تقلا می کرد و مای دنیا زده موقعیت خواه را با دنیایمان تنها گذاشت و به اعلی علیین پیوست و اسفل السافلین را تماماً برای ما باقی نهاد. او نشان داد که آنهایی که در مسابقه دنیا خواهی و دنیا داری برنده هستند عملاً با در آغوش کشیدن آن و بند شدن دلشان به این عجوزه فریبنده پایشان برای رفتن سنگین شده و هر روز ظلمی بر رفیق و ستمی بر رقیب می افزایند تا بیشتر در این دنیا به مافیهای آن چنگ بزنند و سهم بیشتری از رقیب و گوی سبقت از رفیق ببرند. آنان که سفارش شده چون در دنیا می زیند مثل انسان زندگی کنند و آحاد بشر از شرورشان در امان باشند، امنیت و امکان آرام زیستن را از ابناء ابوالبشر ربودند و در رنج دیگران کاخ سعادت بنا نمودند و به جای رفاقت، خود را از خلوص و نیکی و صداقت رها کرده و در دنیای کذب و دروغ و فریب و دوز و کلک دعوت شیطان را لبیک گفته و رفیق سلطان شده و دمار از روزگار پیروان رحمان در آورده و با بیگاری گرفتن از آنان در چشم جهانیان شهره شده و شخصیت والا یافته و با درونی تهی از معرفت ظاهری متمدن و پر نفوذ پیدا نمودند. کارکرد زبان آنها بی نهایت قوی و رویکرد دنیاخواهان بدانان فوق العاده زیاد و راه دنیاداری را آموخته و با برپایی مجالس عیش و فراهم آوردن سور و سات، خلایق شکم چران را پشتیبان خود ساخته و همه حقوق را با وکالت حقوقدانان برجسته و قانوندانان ناب اجیر شده توسط پولهای کلان، به زور قانون و با توجیه سوفسطائیان جدید از ذیحقان ربوده و حتی قاضیان را هم با خود همراه کرده و از دو سوم آنانی که جهنم را از قبل خریداری کرده بودند، استفاده شایان برده و بردگی شیطان را بر عشق به رحمان ترجیح دادند. آری برادر، حیف بود طوسی و امثالهم خود را با اینان برابر می کردند و در مسابقه با اینان برای دنیا جهد و تلاش می نمودند. مقایسه آنان را باید در وقتی دید که دستان خالی و نامه اعمال بدون پشتوانه ها روی میز محاکمه خداوندی برای عمکرد دنیای افراد قرار می گیرد. روزی که بدکاران چون سگ از کرده هایشان پشیمان و نیکمردان به عملکردشان افتخار می کنند، باید آنها را با همدیگر مقایسه نمود. روزی که حتی شیطان و اذنابش هم بردگان خویش را تنها رها کرده و با سیاست به من چه آنها را با اعمالشان به سمت جهنم هل می دهند. حیف است طوسی ها با اینان رفیق باشند و برای سهم بیشتر بردن از جهنم، در رقابت. سر طوسی در سودای بهشت بود و سکنی گزیدن در کنار صلحا و شهدا و همسایگی با معصومین و اولیاء الله و میدان رقابت های دنیایی را پاک فراموش کرده و عشق آتشین جیفه برداری از دنیا را برای اهلش واگذاشته و سگ دو زدن برای بیشتر داشتن را شایسته آنانی قرار دادند که پای بست آن بودند و قلبشان زنگار گرفته و از رنج دیگران لذت می برند. آری طوسی ها با گلوله های خمپاره و توپ استکبار روح خود را صیقل دادند و با حرص و ولع در مسابقه پرواز به سمت یار، گل کرده، به طوری که دیده دنیا طلبان از رویت آنان ناتوان است. آنانی که برای حفظ حسین (ع) و نماز حسین (ع)، راست قامت در جلوی صف ایستاده و تمام تیرهای بلا را به جان خریدند تا امامشان با یار راز بگوید و رایحه یار آنها را مست و مسحور کرده بود و طوسی ها نیز اینچنین بودند که تمام موفقیت های دنیا را فدای موفقیت عقبی کرده و راست قامت خود را برای نماز و راز فدا کرده و در جلوی امام برای راز امام با یار، جانفشانی کردند. حال باید منتظر بود و دید این اصحاب معرفت، دوستان و دوستداران را نیز به این میهمانی مقدس فرا می خوانند و کاسه های پر شهد را به سمت آنان تعارف می کنند یا خیر، که یار فرمود : و من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه، فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلو تبدیلا. آنان به عهد خود با یار وفا کردند و به قضای الهی تن دادند و باشد که ما منتظرانی باشیم تا در رکاب یار با رویت جمال یار، توفیق دیدار بیابیم. دکتر غلامعلی رنجبر

 
 

 شهيد صياد شيرازي رو به محمدحسن طوسي كرد و گفت: برادر طوسي؛ اگر آبي در اختيار داري جگر ما را خنك كن، صياد پس از نوشيدن آب با محبت گفت: برادر طوسي عجب ليواني داريد... آب در آن مثل شربت طهورا است.

 خاطره بالا بخشي از خاطرات سيد حبيب‌الله حسيني اهل مياندورد مازندران است كه در كتاب ستاره شمالي با قلم حجت‌الاسلام سيد ولي هاشمي بيان كرده است.
ذكر اين نكته و خاطره براي ستاره شمالي ديار علويان و بسياري از خاطرات ديگر در رده شهيداني است كه سردار طوسي را ستاره شمالي كرده است.
همزمان با 18 فروردين و فرارسيدن سالروز شهادت شهيد محمدحسن طوسي يكي از سرداران شهيد دفاع مقدس از خطه شمال، مراسم رونمايي از سرديس سه سردار شهيد دفاع مقدس با حضور مسئولان ملي و استاني در سينما سپهر شهرستان ساري برگزار مي‌شود.
همرزمي و همكاري سردار شهيد طوسي با سردار صياد شيرازي در اطلاعات و عمليات و محوري بودن اين شهيد از سرزمين علويان، خبرنگار خبرگزاري فارس را بر آن داشت تا گفت‌وگويي با پدر و همسر شهيد طوسي ترتيب دهد.

* محمدحسن هيچگاه دور از رهبري نبود
پدر شهيد طوسي در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در نكا اظهار داشت: پسرم آنچنان غرق در ولايت، امام و رهبر خود بود كه نه تنها در دوران خدمت بلكه قبل از آن نيز هيچگاه دور از رهبري نبوده و مخفيانه اعلاميه امام خميني (ره) را در بين روستاييان توزيع مي‌كرد.
محمدعلي طوسي بيان داشت: در دوران طاغوت نيز بچه‌هاي محل را جمع مي‌كرد و در كوچه‌ها و خيابان‌ها عليه حكومت شاه شعار مي‌دادند و در مجموع از همان دوران قبل از انقلاب، حركات و شور انقلابي را با خود داشت.
وي يادآور شد: سردار شهيد محمد حسن طوسي در دوران طاغوت نيز براي اينكه در پادگان و ارتش كفر خدمت نكند خود را از خدمت سربازي معاف كرد و در دوران بعد از انقلاب، خدمت در سپاه و ايران اسلامي و در واقع خدمت به نظام و وطن را براي خود برگزيد.

* محمدحسن در استفاده از بيت‌المال بسيار حساس بود
پدر سردار طوسي در بخش ديگري از خاطرات خود با اشاره به مردم‌داري، دقت در امانت و استفاده صحيح از بيت‌المال گفت: محمد حسن در استفاده از بيت‌المال بسيار حساس بود و مراعات بيت‌المال را مي‌كرد به ‌طوري كه روزي با ماشين سپاه به خانه آمده بود؛ برادر كوچكشان گفت؛ داداش اجازه بده با ماشين يك دور كوچك بزنم و محمد‌حسن گفت: اين ماشين براي بيت‌المال است و اجازه نداريم از بيت‌المال غير از مورد در نظر گرفته شده، استفاده كنيم.
محمدعلي طوسي كه خود نيز از رزمندگان دفاع مقدس است در ارتباط با خاطرات دوران جنگ خود با محمدحسن مي‌گويد: روزي محمدحسن به خانه آمد و به من گفت « بابا تو هم بيا بريم جبهه» گفتم «نمي‌شود كه برادرهاي تو در جبهه باشند من هم بيايم، خانه و خانواده تنها مي‌مانند (من هفت فرزند پسر داشتم و آن زمان پنج يا شش پسرم همزمان در جبهه بودند)»، محمدحسن گفت «بيا برويم جنگ تمام مي‌شود و آن‌وقت پشيمان مي‌شوي كه چه چيزي را از دست دادي» و اينچنين شد كه رفتم، ابتدا به بهمنشير رفتيم و سپس در كنار اروندرود در لشگر 25 كربلا ماندگار شدم.
وي ادامه داد: ايشان علاقه وافري به تمام رمندگان داشت و آنان را همچون فرزندان خود دوست مي‌داشت، روزي با محمدحسن براي عمليات آزمايشي غواصي داخل اروند رود رفته بويم، بعد از پايان عمليات و جمع‌آوري لباس غواصي رو به افرادي كه بيرون از آب بودند كرد و گفت: به رزمنده‌ها يك ليوان شربت عسل و شيريني بدهيد تا بدنشان گرم شود.
پدر شهيد طوسي گفت: محمدحسن علاقه شديدي به نيروهاي بسيجي داشت و همواره مي‌گفت؛ تمام كارها را بسيجيان مي‌كنند و آن‌وقت كارها به نام ما تمام مي‌شود و به همين دليل بايد به اين بسيجيان بيشتر از ديگران رسيدگي شود.

* آيت‌الله خامنه‌اي بعد از امام راحل بهترين گزينه براي رهبري است
همسر شهيد طوسي نيز همچون هميشه با آغوش باز پذيراي ما بودند و در ارتباط با خاطرات خود با شهيد سردار طوسي گفت: آقاي طوسي علاقه وافري به امام راحل داشتند روزي به او گفتم «محمدحسن شما كه اين قدر به ملاقات آقا مي‌رويد يك روز ما را هم با خود ببريد» ، گفت «آقا آن‌قدر كار و مشغله دارند كه نمي‌شود با رفتنمان مزاحم ايشان شويم».
حليمه عرب‌زاده طوسي ادامه داد: بعد از شهادت شهيد رجايي زماني كه آيت‌الله خامنه‌اي به‌عنوان رئيس جمهور انتخاب شدند به محمدحسن گفتم «آقاي طوسي ايشان مثل شهيد رجايي هستند»، گفت «من زبانم لال، بعد از 120 سال آقا (امام راحل) ايشان جاي آقاست و بهترين گزينه است.»

* دعا كردم تا مفقودالاثر شوم
وي اظهار داشت: آقاي طوسي علاقه شديدي به مفقود‌الاثر شدن داشت و در زمانيكه در اهواز هم بوديم هر پنج‌شنبه بر سر مزار شهداي مفقودالاثر مي‌رفت و وقتي من با ناراحتي از ايشان پرسيدم «چرا اينقدر بر مزار اين شهدا مي‌آيي؟»، گفت «بايد به اين مزارها عادت كني»، ايشان از همان ابتدا نيز مي‌دانستند كه مفقودالاثر مي‌شوند و همچنين هم شد و جسد ايشان بعد از هشت سال پيدا شد و به زادگاهشان روستاي طوسكلا شهرستان نكا در مازندران منتقل شد.

* شهيد طوسي اهل پارتي‌بازي نبود
همسر شهيد طوسي درباره اينكه اگر اكنون شهيد زنده بود چه ديدگاهي داشتند، خاطرنشان كرد: شهيد طوسي اهل پارتي‌بازي نبود و اگر الان زنده بود يك جوان بدون تكليف نداشتيم و جوانان زيادي را براي امام زمان تربيت مي‌كردند.
وي با گلايه‌مندي از پوشش برخي از زنان و دختران در كوچه و خيابان گفت: اكنون بسياري از حرمت‌ها شكسته شده و غيرتي نمانده است تا جوانان ما پايبند به آن باشند و جوانان بايد در اين راستا اعتقادات خود را افزايش دهند و سعي در افزايش غيرت در خود نمايند.

* شهيد طوسي براي شهيد و شهادت قداست فراواني قائل بود
وي درباره آخرين ديدار با شهيد طوسي گفت: شهيد طوسي براي شهيد و شهادت قداست فراواني قائل بوده، در آخرين سفر به مشهد به من گفت «تو دعا كن من شهيد شوم، آنجا دستم باز است، شايد از ياران امام حسين (ع) شدم، آنجا در كنار فاطمه زهرا (س) دستت را مي‌گيرم و از تو شفاعت ‌مي‌كنم» و گفتم «خدايا راضيم به رضاي تو».
وي ادامه داد: شهيد طوسي هرگاه كه از منطقه به مازندران سفر مي‌كرد، همواره جوياي احوال خانواده‌هاي شهدا بود و ما در آخرين سفر ايشان كه نخستين عيدي بود كه با هم بوديم به ‌همراهي هم از رامسر تا علي‌آباد كتول از خانواده‌هاي بزرگوار شهيد ديدن كرديم و در روز رفتن ايشان تا صبح نخوابيدم و هنگام رفتن گفتم «نرو؛ من طاقت بدون تو بودن را ندارم»، اما گفت «من بايد بروم، تو در هر شرايط مراقب دخترم سميه باش، هر كجا هستي با او باش، وقتي سميه با تو باشد من آرامش دارم و هرگاه به مشكل برخوردي با پدر، مادر و برادرانم مشورت كن، من براي تو از خداوند استقامت و شهامت آرزو مي‌كنم» و اينچنين شد كه رفت و به درجه رفيع شهادت رسيد.
شهيد محمد حسن طوسي، قائم‌مقام لشگر ويژه 25 كربلا و فرمانده اطلاعات و عمليات مازندران و گيلان در جنگ تحميلي بود كه از خانواده ايشان دو برادر به نام‌هاي محمد حسين و محمد ابراهيم نيز به درجه رفيع شهادت نائل آمدند.
شهيد محمد حسن طوسي در سال 1337 در روستاي طوسكلا نكا در خانوادهاي مذهبي به‌ دنيا آمد و در 18 فروردين سال 66 در عمليات والفجر شش در شلمچه به شهادت رسيد.

 
 

چهاردهم آبان سالروز مشایعت پیکر مطهر فرمانده راست قامتان مازندرانی، سردار سرلشکر شهید محمدحسن طوسی و نیز سردار شهید حمید رضا نوبخت است که پس از سالها غربت و جاویدالاثر ماندن در جبهه های عشق در زادگاه هایشان آرمیدند.

حقیر به همین بهانه، با دوست سال های جوانی ام یعنی سردار شهید طوسی دلگویه ای دارم که بر خلاف قلم متداولم، صمیمانه نثارش می کنم:

«نمی توانم از تو بگویم، اما ترا ننوازم! در فراقت بسوزم و برایت مویه ای نسازم! بیادت باشم و نرده عشق نبازم! تا سایه سار عشق بیایم و سلاح به کف نگیرم و به خصم تو نتازم! از دریای پر تلاطم خویش به ساحل آرامش تو برسم، اما رحل اقامت نیافکنده و لنگر نیاندازم!

«عزیز دلم طوسی، مشکل اینجاست که می خواهم، اما نمی دانم از کجا بیاغازم و یا چگونه به تو بپردازم و قلم در ساغر عشق اندازم؟!

از شهادت تو بگویم که در زیبایی بی رقیب است و تا همیشه عمر از من دلبری می کند؟!

از همت بلند تو که بی بدیل مانده است و هنوز سقف نگاهم را می شکافد؟!

از غیرت قشنگت که زینت عزم جزم توست و مرا در حیرت جاودانه فرو برده است؟!


از غربت طولانی ات که اجر مضاعف به تو داد و نام ترا در قافله غریبان اهل بیت(ع) ثبت کرد؟!

از روح بزرگت که نظیرش را کم دیده ام و شیدایی ام را تداعی گر عشاق تاریخ کرده است؟!

از خلوص ناب تو که جان شیرینت را در برابر پیمان خونینت بی بها جلوه داد؟!

تو خود بگو که من چگونه بگویم؟! ترا کجا و چگونه بجویم؟! در کدامین باغ، گل وجود ترا ببویم؟!

بگو بگو که سخت محتاج شنیدنم! شرمسار از نرسیدنم! خسته از این همه انتظار کشیدنم! مشتاق دیدنم! در حسرت این چنین آرمیدنم! آه، یادم آمد که در تشییع جنازه ات، دخترت، نور دیده ات با ما گفت: در کربلا، پدری قنداقه فرزندش را بر دستان خویش گرفت و نزد خدا مباهات کرد که از امتحان سربلند بیرون آمد و اما امروز، فرزندی، جنازه ای را بر بالای دستان خود می گیرد که قنداقه استخوان پاره های پدر اوست که پس از سالها غربت به ما تبرک داده اند!


دخترت چه زیبا می گفت و چه قیاس قشنگی بین شلمچه و کربلا، بین شهدا و یاران امام حسین(ع)، بین دشمنان امروز و دشمنان صدر اسلام برقرار کرده بود و همه را در حیرتی عمیق از این همه شباهت و تکرار تاریخ فرو برده بود و می دانم که تو زنده بودن و جاودانگی خویش را دوباره احساس می کردی!

دلم برایت تنگ شده است سردار!

برای تبسم هایت! نگاه هایت، حرف زدن هایت، به آغوش گرفتن هایت، محبت هایت، صبوری هایت! مهربانی هایت، حماسه آفرینی هایت، عشق ورزی هایت، فداکاری هایت، نمازهایت، مناجات هایت، ناله زدن هایت، شجاعت هایت، شهادت طلبی هایت و... .

 سردار عزیزتر از جانم!

نه تنها من که جامعه هم دلتنگ نسل آسمانی خویش است!

در جستجوی اسطوره های به تاریخ پیوسته است!

باور نکنید که از یاد کسی خواهید رفت!

باور نکنید که نسلی فراموشتان خواهد کرد!

باور نکنید که شکرانه حماسه هایتان را بجا نخواهیم آورد!

جامعه ای که آرمانخواه است، شهیدانش را می ستاید، یادشان می نماید، دیده به آفاق عروجشان می گشاید، شعر دلتنگی می سراید، همواره به سمت آنان می گراید و دستاوردهایشان را می پاید!


اینجا مازندران است، سرزمین لاله های سرخ، مفتخر به وجود طوسی ها، حاج بصیرها، ابوعمارها، مهرزادی ها، نوری ها، نوبخت ها و ... است، یقین داشته باشید که خطه لاله خیز، با خاطره لاله هایش زندگی خواهد کرد، بندگی خواهد آموخت، جاودانگی خواهد یافت و برازندگی خواهد نمود!

طوسی عزیز!

تا آخرین دمی که توفیق رفیق و وصل میسر نشود، در غبطه مرام تو خواهم سوخت و دیده به مقام تو خواهم دوخت و تا فرصتی باقی است، عشق خواهم اندوخت و شعله آتشش را در دل خواهم افروخت!»

بدرود ای سردار اهل ودود که همیشه به یادت خواهم بود!رفیق نیمه راه شهدا

صادقعلی رنجبر


 

 سردار شهید محمد حسن طوسی

 حمزه جبهه ها

ای جــــــــلـوه ســـــــــرخ استقــــامــت                              ســــــــردار شهیـــد راسـت قـامــت

ای خفتـــه به خـون در صـف عشــــاق                               محبـــــــوب خـــــدا٫شهــره آفــــاق

طـــــــــــوســـــی گـــــرام مهــــــربـانم                                ای قــــوت دل٫راحــــت جـــــــانــم

افســــوس کـه رفتــــه ای تـو از دسـت                               مـن بـی تـو فقیــرم و تهیـــدسـت

در غبطـــــــه آن مقــــــــــام عــــــالــی                               مـن مانـدم و شعــــرهـای خیــالی

تقـــــــدیــر چنیـــن شـد کـه بیـــــــایـم                                تا مرثیـــــــــــه ات را بســـــــرایــم

ای جبهــــــــــــه نشیـــن بـی تکلـــف                                 مصـــــداق بسیـــــــج بـی تـوقــف

رزمنـــــده دلیـــر و شیـــر بـی بــــــاک                                 ای خــاکـی رفتــه تــا بـه افــــلاک

فـــرمــــــان ولـــــــی را چـو شنیـــدی                                 جــز عشـــق دگـــر هیـــچ نـدیـدی

در زیـــــر تبســـــــــــــم لبــــــــــــانـت                                  لبیـــــــــــک ادا شـد ز زبـــــــانــت

بـــردی بـه مصـــــــاف کینــــــــه ورزان                                 جــان را چــو یکـــی متـــــاع ارزان

مـــــردانـــــه زدی تیــــــــــغ مکــــــــرر                                  چـون مـالــــک بـی قـــرار حیــــدر

مـرعـوب شـد از تـو صـف کفــــــــــــار                                   ای حمــــــــــزه جبهــــه پیمبـــــر

فــرمانــده تـو پیـــــــــر خمیــــــن بـود                                   الگـوی تـو عبــــاس حسیـــن بـود

ای آمـــــده بـــا قــــــامــــت پـــــرپـــــر                                   ای نـــاب تریــن یـــــــاور رهبـــــــر

پــــرپـــــر شــدی امــــا نشکستـــــی                                   احسنت بــر آن عهــد کـه بستــی

صـــــد پـــــاره اگــــــر در کفنــــــی تـو                                    الگــوی هــزاران چــو منـــــی تــو

در منصــــب جـــانشیــن لشکــــــــــــر                                   بـــــودی بـه مثــل مـالــک اشتـــر

تـدبیــــــر تـو در جنــــگ جـــلا داشــت                                   آهنــــگ نجـــــات کـــربـلا داشــت

هـــــر چنـــــد که دیـــــن تــو ادا شـــد                                  افسـوس کـه جــــان تـو فــــدا شد

ایقــــــان مـن ایـن اسـت تـو صـــد بـار                                  گـــر زنــــده شــوی بـه امـــــر دادار

هـــــر روز بـــه فــــــــرمــــــان ولایــت                                  صـــد بــار کنــی غســل شهـــادت

این بــزم عــزا که چون عروسی است                                  تنــدیس وفــاداری طــــوسی است

صــادق شــده شــرمنــده ســــــردار                                   الــــکن بــود ایــن زبــــان گفتـــــــــار


 

سردار شهید طوسینوزدهم فروردین ماه هر سال سالروز شهادت سردار رشید اسلام محمدحسن قاسمی طوسی بوده که از وی به عنوان علمدار لشگر پیروز 25 کربلا نام برده می شود.

 محمّدحسن قاسمی طوسی معروف به طوسی، در ماه شعبان 1337هجری شمسی در روستای طوسکلا از توابع شهرستان نکا در استان مازندران به دنیا آمد و دوران کودکی اش را در دامن مادری مؤمنه و پدری پرهیزگار گذراند.

این شهید والامقام در سال 1344 به دبستان ابتدایی روستای محل سکونتش رفت. برای گذراندن دروس راهنمایی در مدرسه فردوسی نکا نام نویسی کرد.

پس از آن به دبیرستان طالقانی ساری رفت. در این مرحله بود که با تعدادی از انقلابیون آشنا شد تا اینکه پس از تحمل زحمات و زجرهای فراوان و گذراندن سختی‌ها و مشکلات، به گروه‌های مبارز علیه حکومت شاه پیوست.

همین زمان بود که با اندیشه های امام خمینی (ره) آشنا شد. به دلیل مشکلات مالی و روحیه انقلابی موقتاً دست از درس خواندن کشید. با دختر عمه اش ازدواج کرد.

برای رفتن به خدمت سربازی بارها و بارها از طرف پاسگاه ژاندارمری احضار شد. به همه گفته بود که به طاغوت خدمت نمی کند. سرانجام پس از اعزام به بیرجند و خوردن توتون و بالا رفتن ضربان قلبش موفق شد، معافیت بگیرد و در همین زمان مصادف بود با شروع تظاهرات مردمی علیه حکومت شاهنشاهی، به همراه تعدادی از روحانیون به ساماندهی تظاهرات مردمی در شهرهای ساری، نکا و بهشهر پرداخت. بارها تا آستانه دستگیری توسط ساواک و نیروهای شهربانی پیش رفت.

 


 

سردار طوسیدر ادامه همین روند تصاعدی که با اثبات لیاقت ها و بروز قابلیت ها و استعدادهایش همراه بود، جانشینی و قائم مقامی لشکر را نیز به عهده گرفت و با همین سمت آسمانی شد و به وجه الله نظر کرد.
  بالنده ترین حضور مازندران در دفاع مقدس با نام سردار شهید محمد حسن طوسی پیوند خورده و سپاه کربلای مازندران مرهون حماسه آفرینی های ایشان و یکایک رزمندگان و سرداران سروقامت سپیدروی بلند نظریست که همچون خورشید، آسمان بی کران افتخارات مازندران را تابناک نگه داشته اند.

سردار شهید طوسی که از طوسکلای شهرستان نکا و از خانواده ای روستایی،زحمتکش و مذهبی برخاسته و به عضویت سپاه نکا در آمده بود، در فاصله زمانی کوتاهی و به واسطه بروز لیاقت ها و شجاعت های ویژه اش در انجام مدب


:: بازدید از این مطلب : 1389
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392
 

 

او كه غريب خاك بود و آشناي آسمان و حجتش بر زمين تنها بر اين بود كه خاك را به افلاك پيوند دهد و باهمت او بود كه توپخانه قدرتمند سپاه اسلام شكل گرفت.
نام: حسن
نام خانوادگي: شفيع زاده
ولادت: 28/ مرداد/1336 در محله ليل آباد تبريز
1354: اخذ ديپلم متوسطه در رشته طبيعي
16/ بهمن/1355: گذراندن دوره آموزش سربازي در پادگان عجب شير
1357: ترك پادگان محل خدمت سربازي در اجراي فرمان حضرت امام(ره)
21/ بهمن /1357: عزيمت به تهران براي حضور در مراسم استقبال تاريخي از حضرت امام(ره)
13: مسئول حفاظت از بيت شهيد محراب آيت‌الله مدني(ره) / حضور در جريان سركوب غائله خلق مسلمان - شناسايي و سركوب خوانين و فئودالها در روستاهاي آذربايجان شرقي / راه اندازي بخش رفاه سپاه تبريز و تأمين اقلام مورد نياز مردم
1359: جانشين سردار سرلشكر پاسدار شهيد مهندس مهدي باكري در عمليات سپاه اروميه / پاكسازي شهر اشنويه و ساير شهرهاي آذربايجان غربي از لوث ضد انقلاب / حضور در مناطق عملياتي جنوب (ايستگاه 7 آبادان)
1360: رئيس ستاد تيپ كربلا / عمليات طريق القدس
1361: معاون تيپ المهدي / عمليات فتح المبين / فرمانده توپخانه سپاه / عمليات بيت المقدس / راه‌اندازي توپخانه‌هاي لشكري در يگان‌هاي سپاه
1362: راه اندازي مركز آموزش و دانشكده توپخانه سپاه در اصفهان / هدايت آتش توپخانه سپاه اسلام در عمليات‌هاي بيت المقدس / رمضان / مسلم بن عقيل / والفجر مقدماتي / والفجر يك / والفجر 2 / والفجر 4/ خيبر / بدر / والفجر 8 / كربلاي 4 / كربلاي 5 / كربلاي 8 / كربلاي 10
8/2/1366: شهادت در عمليات كربلاي 10 / منطقه عملياتي ماووت
 
 

وقتي به جاهايي مي رسيد كه نيازمند ايست بازرسي بود خودش را معرفي نمي كرد. يكبار كه با جمعي از بچه ها همراهش بوديم خيلي معطل شديم . دادمان درآمد كه خودتان را معرفي كنيد كه رهايمان كنند برويم قبول كه نكرد هيچ ناراحت هم شد.
سال 57 وقتي امام دستور داده بود سربازها پادگان ها را ترك كنند به سربازي برخوردم كه داشت كنار ماشين ارتش نگهباني مي داد . نزديكش رفتم و گفتم :
مگر نشينده اي امام دستور ترك پادگان ها را داده
گفت : مي دانم اما ما هم كارهايي داريم .
گفتم : اگر شهرستاني هستي نگران نباش جا و لباس برايت فراهم مي كنم .
گفت : نه متشكرم .
در يك جلسه انقلابي كه از گروه هاي مسلح ضد رژيم بودند او را ديدم . شرمنده اش شدم . گفت : اگر من در آنجا باشم و از اقدامات آنها با خبر باشم مفيدتر است .
بعدها فهميديم همه اين كارها را زير نظر شهيد محراب آيت الله مدني انجام مي دهد.
بني صدر گفته بود به نيروهاي سپاه و بخصوص بسيجيها مهمات ندهيد. شهيد مهدي باكري و شهيد شفيع زاده چه جاني كندند تا توانستند اجازه بردن يك قبضه خمپاره 120 به اهواز را بگيرند . خودشان رفته بودند ماهشهر و يك لنج كرايه كرده بودند تا آنها را ببرد به جبهه آبادان .
آقا مهدي فرمانده قبضه بود و حسن آقا ديده بان . سهميه شان هم سه گلوله در روز بود. آمدنشان به حلقه محاصره آبادان قوت قلب زيادي براي بچه هاي بسيجي بود كه دست خالي مي جنگيدند. مي گفتند : آقا مهدي و برادر شفيع زاده توپخانه آورده اند. چه ذوقي مي كردند. آنقدر آنجا ماندند تا آبادان آزاد شد.
گفتم : برادر شفيع زاده اينجا محل مناسبي براي ديده باني نيست . تيررس دشمن است .

 


گفت : در عوض كاملا به عراقيها مشرف است . اينجا به اوضاع مسلط هستم .
گفتم : باشد.
چند قدم كه از آن ساختمان دور شده بوديم گلوله يك تانك خورد به ساختمان . دويدم طرف برادر شفيع زاده وسط اتاق ولو شده بود روي زمين . سر و بازويش زخمي شده بود و خون جاري بود. گفت : طوري نشده .
دفترچه اش را از جيب جلوي پيراهنش در آورد و شروع كرد به نوشتن . گفت : الان ننويسم يادم مي رود.
داشت از حال مي رفت . گفتم : بلند شو برويم . نتوانست . گفت : نمي توانم . از حال رفت . دويدم بيرون . تويوتايي كه با آن آمده بوديم جزغاله شده بود. زير آتش هم نمي شد وسيله ديگري پيدا كرد. يك فرغون پيدا كردم و با كمك دوستم برادر شفيع زاده را گذاشتم توي فرغون و تا نزديكيهاي اهواز زير آتش شديد برديمش . آرزو ميكردم كه زخمي نشده بود وحالا كنار ما بود. فكر مي كردم مي رود پيش خانواده اش و چند روزي از ديدنش محروم مي شويم . فردا صبح با سر باند پيچي شده برگشت . گفتم چند روزي مي رفتي خانه ات .
گفت : خانه من آنجاست . ساختمان نيمه ويران را نشان داد. هر دو خنديديم .
اولين فرد در سپاه بود كه ساخت سلاح و مهمات در كشور را پيشنهاد داد . يك نمونه توپ 122 م م را فرستاد اراك تا كارخانه ماشين سازي از آنجا از رويش نمونه برداري كند. مسئول ماشين سازي گفته بود : نمي توانيم خيلي كار مي برد. گفته بود كار ببرد حتما بايد منتظر غنايم دشمن باشيم بايد خودمان بتوانيم بسازيم . آن توپ ساخته شد. تازه كار ساخت آن توپ تمام شده بود كه بلافاصله يك كاتيوشاي 122 را براي مسئول كارخانه فرستاد .
چند بار از او خواستم حقوقش را بيشتر كنم . گفتم پنج هزار تومان كه چيزي نيست . هر بار شانه خالي كرد . در جلسه فرماندهان تيپ 15 خرداد مطرح كردم . باور نكردند. فيش حقوقش را نشان دادم . گفتند افسراني كه درحال ماموريت باشند از اين بيشتر مي گيرند ايشان كه فرمانده توپخانه هستند. بالاخره مجوز كتبي دادند كه حقوق برادر شفيع زاده را بيشتر كنم .
چنان عصباني شد كه تعجب كردم . گفت تو راز مرا فاش كرده اي . چرا آنها بايد مي فهميدند من چقدر ميگيرم عذاب وجدان دارم . آيا ما براي همين مقدار كار مي كنيم كه بيشتر هم بگيريم
تبريز ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي
با تقدير و تشكر از همكاري هاي موسسه حفظ آثارو نشر ارزشهاي دفاع مقدس لشگر 31 مكانيزه عاشورا
وقتي به جاهايي مي رسيد كه نيازمند ايست بازرسي بود خودش را معرفي نمي كرد. يكبار كه با جمعي از بچه ها همراهش بوديم خيلي معطل شديم . دادمان درآمد كه خودتان را معرفي كنيد كه رهايمان كنند برويم قبول كه نكرد هيچ ناراحت هم شد
بني صدر گفته بود به نيروهاي سپاه و به خصوص بسيجي ها مهمات ندهيد. شهيد مهدي باكري و شهيد شفيع زاده چه جاني كندند تا توانستند اجازه بردن يك قبضه خمپاره 120 به اهواز را بگيرند . خودشان رفته بودند ماهشهر و يك لنج كرايه كرده بودند تا آنها را ببرد به جبهه آبادان
آمدن مهدي باكري و حسن شفيع زاده به حلقه محاصره آبادان قوت قلب زيادي براي بچه هاي بسيجي بود كه دست خالي مي جنگيدند. مي گفتند : « آقا مهدي و برادر شفيع زاده توپخانه آورده اند! » چه ذوقي مي كردند. آنقدر آنجا ماندند تا آبادان آزاد شد

 


 

زندگينامه شهيد حسن شفيع‌زاده در مرداد سال ۱۳۳۶ ه‌.‌ش در يك خانواده مذهبي در شهرستان تبريز متولد گرديده و تحت تربيت پدر و مادري مومن‌، متدين و مقلد امام پرورش يافت‌، از همان كودكي در مجالس ديني از جمله برنامه‌هاي سوگواري امام حسين (ع‌) حضور داشت و عشق خدمتگذاري به آستان شهيد پرور حضرت اباعبدالله (ع‌) در عمق وجودش ريشه دوانيد‌. سادگي‌، بي‌آلايشي و گذشت او در سنين كودكي زبانزد همه بود‌. حق را مي‌گفت ولو به ضررش تمام ميشد‌. در محله شاخص و محور همسالان خود بود‌. به مسجد كه مي‌رفت چون بزرگترها عمل مي‌نمود و از جمله كساني بود كه در پذيرايي عزاداران حسيني نقش فعالي داشت‌. در سن ۱۲ سالگي از نعمت پدر محروم گرديد‌. چون فرزند ارشد خانواده بود با آن روحيات و مردانگي‌اش عملا غمخوار مادر فداكار ودلسوز خود شد‌. با جديت تمام و احساس مسئوليت بيشتر از گذشته هم درس مي‌خواند و هم به مادرش در اداره امور منزل كمك مي‌كرد و از مساعدت به خواهر و برادرانش نيز دريغ نداشت‌. ضمن اينكه به ورزش خصوصا وزنه‌برداري علاقمند بود‌. در دوران تحصيل دانش‌آموزي با وقار و محبوب‌، مودب و كوشا بود و همواره سعي مي‌كرد تكاليف ديني خود را انجام دهد‌. پس از اخذ ديپلم به سربازي اعزام گرديد و همزمان با اوج‌گيري حركت توفنده انقلاب اسلامي‌، در سايه رهنمودهاي حضرت امام خميني (ره‌) با روحانيون معظم در تبعيد، همچون شهيد آيت‌الله مدني و شهيد آيت‌الله دستغيب در تماس بود و در داخل پادگان‌، فعاليتهاي زيادي جهت راهنمايي نظاميان و خنثي كردن تبليغات حكومت نظامي انجام مي‌داد و در همان حال به پخش پيامها و اعلاميه‌هاي رهبر عظيم‌الشان انقلاب در داخل و خارج پادگان نيز مي‌پرداخت‌. نقل مي‌كنند (روزي كه مامورين رژيم به دستور فرمانده حكومت نظامي در تبريز قصد هجوم به منزل شهيد آيت‌الله مدني (ره‌) جهت دستگيري ايشان داشتند، او به همراه دوستانش نقشه مقابله با مزدوران رژيم را در مراسم عزاداري عاشوراي حسيني طراحي كرده بود، كه قبل از هر گونه اقدام‌، ضد اطلاعات از موضوع باخبر شده و آنها را جهت ادامه خدمت سربازي به مرند تبعيد مي‌نمايد‌. ايشان پس از چندي به فرمان حضرت امام خميني (ره‌) مبني بر ترك پادگانها، خدمت سربازي را رها كرد و به سيل خروشان مبارزات امت اسلامي پيوست‌. او با شور وصف‌ناپذيري در روزهاي سرنوشت‌ساز ۲۱ و ۲۲ بهمن ماه ۱۳۵۷ تلاش مي‌كرد و براي به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي از هيچ كوششي فرو گذار نبود‌. شهيد شفيع‌زاده بعدها به دنبال تشكيل سپاه‌، به همراه ديگر برادران‌، اولين هسته‌هاي مسلح سپاه را پي‌ريزي كرد و در سمت مسئول عمليات سپاه تبريز در سركوبي خوانين و اشرار آذربايجان و حزب منحرف خلق مسلمان نقش فعال داشت‌. با شروع جنگ تحميلي و محاصره آبادان‌، با يك دسته خمپاره‌انداز كه تحت مسئوليت شهيد باكري اداره مي‌شد به جبهه‌هاي جنوب شتافت‌. ايشان به همراه تعدادي ديگر از رزمنگان براي حضور در جبهه آبادان با تحمل مشقات چندين روزه - از طريق ماهشهر به وسيله لنج از راه خور موسي - خود را به اين شهر رساند و در ايستگاه هفت مستقر گرديد‌. بعدها با فرمان امام خميني (ره‌) مبني بر شكستن حصر آبادان‌، نقش تاريخي خود در شكستن محاصره آبادان و دفع متجاوزان و اشغالگران بعثي ايفا نمود‌. را شهيد شفيع‌زاده پس از عمليات طريق‌القدس به عنوان رئيس ستاد تيپ كربلا - كه تازه تشكيل شده بود - انجام وظيفه كرد و در شكل‌گيري‌، انسجام و سازماندهي آن نقش اساسي داشت‌. در عمليات پيروزمندانه فتح المبين معاون تيپ المهدي (عج‌) بود كه خاطره رشادتها و جانفشانيهاي او در اذهان مسئولين جنگ و همرزمانش هرگز از ياد نمي‌رود‌. با همفكري تني چند از فرماندهان‌، ضمن پي‌ريزي و سازماندهي اولين آتشبارهاي توپخانه‌، مسئوليت هماهنگي پشتيباني آتش در قرارگاه فتح در عمليات بيت‌المقدس را به عهده گرفت و به خوبي از عهده اين وظيفه بزرگ برآمد‌. بعدها با تلاش بي‌وقفه و شبانه‌روزي خود قبضه‌هاي غنيمتي را در قالب توپخانه‌هاي لشكري و گردانهاي مستقل توپخانه به سرعت سازماندهي كرد و در عمليات رمضان اكثريت قريب به اتفاق توپها را عليه دشمن بعثي به كار برد‌. در ادامه‌، با به دست آوردن توپهاي غنيمتي بيشتر، گروههاي توپخانه را به استعداد چندين گردان شكل داد‌. اين گروهها بازوهايي قوي براي فرماندهي قواي رزمي و پشتيباني محكم براي رزمندگان بودند‌. در نبردهاي خيبر، والفجر ۸، كربلاي ۴، كربلاي ۵، كه سپاه پاسداران به لحاظ عملياتي مسئوليت مستقلي داشت‌، پشتيباني آتش كل منطقه عمليات‌، با رهبري و هدايت ايشان انجام گرفت‌. اوج هنرنمايي و شكوفايي خلاقيت ايشان در عمليات والفجر ۸ تجلي يافت‌. آتش پرحجم و متمركزي كه با برتري كامل عليه دشمن اجرا نمود، به اعتراف فرماندهان اسير عراقي‌، در طول جنگ كسي به خود نديده بود، زيرا قسمت اعظم يگانهاي دشمن‌، قبل از رسيدن به خط مقدم و درگيري با رزمندگان اسلام منهدم مي‌شدند‌. شهيد شفيع‌زاده ضمن شركت در كليه صحنه‌هاي عملياتي‌، مسئوليت فرماندهي توپخانه و طرح‌ريزي و هدايت آتش پشتيباني را در قرارگاه‌هاي مختلف به عهده داشت و آخرين مسئوليت ايشان فرماندهي توپخانه نيروي زميني سپاه و قرارگاه خاتم‌الانبيا بود‌. شهيد شفيع‌زاده در تاريخ ۸/۲/۶۶ در منطقه عملياتي كربلاي ۱۰ در شمالغرب (منطقه عمومي ماووت‌) در حالي كه عازم خط مقدم جبهه بود، خودروي وي مورد اصابت تركش گلوله توپ دشمن قرار گرفت و به آرزوي ديرينه خود نايل شد و با بدني قطعه قطعه و غرق به خون به ديدار معشوق شتافت‌.


:: بازدید از این مطلب : 1394
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392
 

 

زندگينامه محسن در يکي از روزهاي زيباي سال 1338 در جمع گرم و صميمي خانواده دين‌شعاري به دنيا آمد، روزهاي پرنشاط کودکي را زير سايه تعاليم پدر و مادر گرامي و در پناه تعاليم دين اسلام گذراند.او از همان اوايل نوجواني علاقه عجيبي به اهل‌بيت (ع) داشت و در 13 يا 14 سالگي بود که هيئتي به نام شهداي کربلا تأسيس نمود و خود به تنهايي مسئوليت آن را بر عهده گرفت.با شروع امواج خروشان انقلاب به صف مجاهدين راه حق پيوست و همواره در تظاهرات‌هاي سال 1357 حضوري فعال داشت در همان ايام به همراه برادرش به خدمت در پزشکي قانوني پرداخت و مدت 6 ماه به صورت شبانه‌روزي در کار جابجايي و تحويل اجساد مطهر شهدا شرکت داشت محسن جزء اولين سربازاني بود که به فرمان امام خميني (ره) به پادگانها برگشتند و خودشان را معرفي کردند او همواره فريضه مقدس امر به معروف و نهي از منکر را انجام مي‌داد و براي سربازان پادگان به خصوص آنهايي که در انجام فرائض تعلل مي‌کردند برنامه شناخت ايدئولوژي گذاشته بود.او حدود 5/1 سال در سالهاي 57 و 13 خدمت مقدس سربازي را انجام داد و پس از آن در سال 1360 به خيل سبزپوشان سپاهي پيوست. با شروع جنگ تحميلي عاشقانه به جبهه‌هاي نبرد شتافت و به عنوان مسئول گردان تخريب لشگر27 محمدرسول‌الله (ص) مشغول به خدمت شد و در سال 1363 به سفر حج رفت.در عمليات‌هاي طريق‌القدس و کربلاي1 يادآور دلاوريها و رشادت‌هاي خالصانه او در راه دفاع از ميهن است زمانيکه قرار بود براي بار دوم به سفر حج مشرف شود و به خاطر مسئوليت‌هايي که در جبهه داشت از تشرف به حج منصرف شد اما در همان سال در روز پانزدهم مردادماه سال 1366 درست مصادف با روز عيد قربان به مسلخ عشق رفت و اسماعيل‌وار جان خويش را در حين خنثي‌سازي مين ضد تانک در قربانگاه سردشت فداي معبود ساخت و نام خويش را براي هميشه در قلب تاريخ زنده نگه داشت مزار مطهر او در قطعه 29 بهشت‌زهراي تهران قرار دارد.

وصيتنامه بسم رب الشهدا و الصديقين السلام عليک يا اباعبدالله و علي‌الارواح التي حلت بفنائک عليک مني سلام‌الله ابداً ما بقيت و بقي‌اليل و النهار و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتکم، السلام علي الحسين و علي علي‌بن‌الحسين و ....... با سلام و درود به رهبر کبير انقلاب اسلامي ايران و تمامي شهداي اسلام و امت شهيدپرور ايران و با سلام به خانواده محترم و درود و رحمت به روح پدر و مادرم. شهادت يعني انتقال يافتن از زندگي مادي به زندگي معنوي و الهي و شهادت در مکتب اسلام يک مسأله انتخابي است که انسان کامل با تمام آگاهي آن را انتخاب مي‌کند و با شهادت خويش شمع راه انسان‌هاي پاک و نوراني مي‌شود و من با انتخاب آگاهانه راه شهيدان را تا رسيدن به ساحل سعادت ادامه خواهم داد. نظر به اينکه اگر لياقت شهادت داشته باشم بنابراين من راهم را انتخاب کردم اميدوارم که شما هم دست ‌خط مرا (ولايت فقيه و برگزيدن راه شهادت) را انتخاب کنيد.برادران در زماني که اسلام در خطر است همانطوريکه امام عزيز قلب تپنده امت فرمود‌ : به کسانيکه توانايي داشته باشند واجب مي‌شود که براي پاسداري از حريم اسلام و قرآن به مقابله با دشمن برخيزند و مواظب باشيد که اين جنايتکاران هر روز براي نابودي جمهوري اسلامي ايران نقشه مي‌کشند اما شما همانطوريکه تا به حال نقشه آنها را با اتکال به الله نقش بر آب کرديد حالا هم هوشيار باشيد که انشا‌الله کاري از دستشان ساخته نيست اما نگذاريد ريشه بگيرند و چند جمله از جملات گهربار امام امت و مسئولين کشور که مي‌فرمايند بايد فراموش نکنيم که در جنگ با آمريکا هستيم و ما متکي به خدا هستيم و با اتکال به خدا از هيچ ابرقدرتي ترسي نداريم و ما مثل امام حسين (ع) در جنگ وارد شويم و مثل حسين (ع) بايد به شهادت برسيم و تا آنجايي در خاک عراق پيش مي‌رويم که خواسته‌هايمان را بگيريم و هرگز زير بار ذلت نخواهيم رفت. هيهات من الذله. در آخر از رزمندگان مي‌خواهم که جبهه را گرم نگاه داشته و گوش به فرمان رهبر و تا آخرين نفس استقامت کنيد که الان استقامت لازم است. در آخر وصاياي شخصي من..... وسايل ارتباط نظامي من از قبيل لباس و غيره را بعد از شهادتم کسي که از خانواده به منطقه مي‌روم استفاده کند در غير اين صورت به مراکز سپاه تحويل دهيد مقدار پولي هست براي کفن و دفن که انشا‌الله لازم نمي‌شود چون آرزويم اين است که در صحنه نبرد تکه تکه شوم تا در روز قيامت در پيش سالار شهيدان اباعبدالله و ساير شهدا سرافکنده نباشم..... درمراسم عزاداري من روضه بي‌بي حضرت زهرا (س) خوانده شود چون من از داشتن مادر و پدر محروم بوده‌ام در آخر از همه خواهران و برادران و آشنايان مي‌خواهم که اگر از من بدي ديده‌اند حلال کنند برادران از استغفار و دعا دور نشويد (دعاي کميل و نماز جمعه) که بهترين درمان براي تمکين دردها است..... امام را تنها نگذاريد که او حسين زمان است و هرکس او را تنها گذاشته امام زمان را تنها گذاشته است


:: بازدید از این مطلب : 1374
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392
 

 

محمد رضا در اسفند ماه 1336 درروستاي درده فيروزكوه به دنيا آمد. در كودكي در كارگاه نجاري پدر به فرا گرفتن حرفه نجاري پرداخت، اما چون روستا فاقد امكانات تحصيلي و آموزشي بود به اتفاق خانواده به شهر «وارمين» هجرت كرد. او ايام خود را با كار و تحصيل سپري مي‌كرد، اما از اوضاع اجتماعي پيرامون خود نيز غافل نبود. پس ازرمدتي محمدرضا به تنهايي به شهر «ري» هجرت كرد. در آنجا روزها كار مي‌كرد و شبها در پس دستيابي به اعلاميه‌هاي روشنگر امام خميني (ره) و تكثير و پخش آنها تا صبح بيدار مي‌ماند. هنگامي‌كه به سن سربازي رسيد عهد بست كه به هيچ قيمتي حتي براي يك ساعت به رژيم طاغوت خدمت نكند. به اين دليل مجبور به فرار از خانه و كاشانه شد. جرم او علاوه بر فرار ازخدمت سربازي، مبارزات سياسي هم بود. محمدرضا در اغلب صحنه‌هاي سرنوشت‌ساز كه سال 57 در تهران رخ مي‌داد، حضوري فعال داشت و در عين حال با ادامه تحصيل موفق به اخذ ديپلم رياضي شد. پس از شروع جنگ تحميلي به عضويت سپاه در آمد و در جبهه مسئوليت‌هاي متعددي را عهده‌دار شد. ا ز جمله فرماندهي گردان مقداد، مسئوليت طرح و برنامه تيپ 27 حضرت محمدرسول الله (ص)، عزيمت به لبنان به همراه شهيد همت و حاج احمد متوسليان و فرماندهي گردان مالك. سرانجام محمدرضا پس از رشادتها و حماسه آفرينيهاي بسيار در تاريخ 4/12/1362 در عمليات خيبر به شهادت رسيد و پيكر پاكش هنوز ميهمان جزيره مجنون است. روحش شاد.


:: بازدید از این مطلب : 1295
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392
 

 

زندگينامه سيد يوسف در 29 آبان ماه 1335 در يكي از جنوبي‌ترين مناطق تهران چشم به جهان گشود. كودكي‌اش همچون همسن وسالانش در شور و نشاط گذشت. خانواده مذهبي او از همان سنين ابتدايي سوره‌هاي كوچك قرآن را به او آموختند. وقتي وارد دبستان شد بسياري از سوره‌هاي قرآن را حفظ بود و نمازش ترك نمي‌شد. در دوران تحصيل آنچه كه او را از ساير دوستانش متمايز مي‌ساخت هوش سرشار و روح ايثارگري او بود. در دوران دبيرستان سعي مي‌كرد تلاوت قرآن را به دوستان و ساير محصلان ياد بدهد و براي آنها رساله امام خميني (ره) را آموزش مي‌داد. پس از اتمام دبيرستان در سه رشته شيمي‌ در دانشگاه تبريز، رشته الهيات در دانشگاه شيراز و رشته مهندسي طرا حي در دانشگاه علم و صنعت تهران قبول شد كه از اين ميان رشته مهندسي را برگزيد. در سال 1355 مبارزات سياسي خود را به صورت گسترده آغاز كرد. طي دوران تحصيل به مبارزه عليه خطوط منحرف و غالباً فاسد كه دانشجويان را به انحراف مي‌كشيدند پرداخت. پس از پيروزي انقلاب سيد همچنان در تمام صحنه‌هاي جنگ حضوري فعال داشت. از جمله فعاليتهاي او در اين دوران عبارتند از: فعاليت در امر بنيانگذاري سلاح سنگين و توپخانه در سپاه، تشكيل واحدهاي ضد زره در سپاه پاسداران، طراحي موشك‌هاي هدايت شونده ضد تانك. او در طول سالهاي جنگ چندين بار مجروح گشت اما هر بار مصمم‌تر به جبهه بازگشت. سرانجام در روز 18 بهمن 1365 در عمليات كر بلاي 5 [بين شهرك شلمچه دوئيجي) تركش خمپاره او را به آرزوي ديرينه‌اش رساند و راهي ديار شهيدان ساخت. روحش شاد و راهش پررهرو باد.

وصیتنامه شهيد  بسم الله الرحمن الرحيم اي ياوران امام، لحظه‌ها، لحظه‌هاي سرنوشت و انتخاب است. حقي كه خدا به هر انساني عطا نموده و به حول و قوه الهي و بركت امام عزيز (ره) و بركت خون شهدا وعزت اسلام ما را در اين مسير قرار داده. ما بندگاني را كه روسياهي‌مان به خدا ثابت شده، غريق رحمت فرموده است. عزيزان اين لحظه‌ها و اين زمان را انتخاب كنيد. انتخابي خالصانه و براي خدا كه هيچ آخر و عاقبتي بهتر از آن نيست كه خدا براي ما بپسندد و هدايت كند. (اللهم وفقنا لما تحب و ترضي) اين زنجيرها و تكه چوبها و استخوانهاي ته مانده و پوسيده آمال دنيوي و ماديات بيش از حد زندگي غير از گنديده شدن انساني و گمارهي وي از راه اسلام راستين و تنبل شدن آدمي و وابسته كردن او به لحظه‌ها و روزهاي عمر فاني كه در نهايت فقط مويي سپيده مي‌ماند و حاصل عمري تمام گناه هيچ نفعي ندارد و انتخاب همان انتخاب از خود و از دار و ندار و هستي گذشتن و همه چيز را به خدا سپردن است، انتخاب همان انتخاب عشق به الله است و از همه وجود و آسايش و هستي گذشتن و در ذات وجود الهي و اراده و مشيت الهي حل شدن است. لحظه‌هاي عمر در حال گذر است و ما يكدفعه بيدار مي‌شويم و خداي مهربان و بزرگ انشاء الله ما و شما را براي اسلام انتخاب كرده است و پيروزي نهايي از آن ماست چون خط اباعبدالله الحسين (ع) همين است پس از همه نفاق و دو رويي و كينه و تنبلي حتي اگر به مقدار يك ذره و براي يك بار هم كه شده، گذشت كنيد و امام (ره) را و خط امام (ره) را با گوشت و خون و مشت و چنگال محافظت كنيد. اين سطر جاده‌ها كه به صحرا نوشته‌اند ياران رفته از قلم پا نوشته‌اند لوح مزارها همه سر بسته نامه‌هاست كز آخرت به مردم دنيا نوشته‌اند


:: بازدید از این مطلب : 1481
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392
 

 

در سال‌هاي سياه حكومت پهلوي كودكي به زلالي چشمه ‌سارهاي محبت در خاك ايران چشم به جهان گشود. محمد حسن هنوز كودكي بيش نبود كه براي اولين بار دستان كوچكش در مدرسه شهر مرند قلم را در دست گرفت و سالك ديار علم گشت. پس از اخذ مدرك ديپلم تحصيلاتش را در رشته ادبيات فارسي ادامه داد. سپس به استخدام اداره آموزش و پرورش درآمد و در شهرستان «ممقان»‌شروع به تدريس نمود. همزمان با اوج‌گيري انقلاب اسلامي به محضر آيت‌الله مدني(ره) راه يافت و به عنوان نماينده دبيران مذهبي در تمام جلسات و اعتصابات فرهنگيان شركت نمود. پس از پيروزي انقلاب اسلامي با شنيدن پيام تاريخي امام خميني(ره) مبني بر تشكيل جهاد سازندگي، جهاد سازندگي مرند را به همراه برادرش احداث نمود. و تصميم گرفت كودكان روستا را از لحاظ فرهنگي غني نمايد. سردار رشيد مرند به همراه يكي از دوستانش (آقاي ساجدي) با عنوان فرمانده گردان انصار جهاد سازندگي استان آذربايجان شرقي به جبهه‌هاي جنوب رفت و در جزيره مجنون حماسه‌اي بي‌نظير آفريد. اما ديگر چشمان آسماني‌اش توان نظاره بر خاك را نداشت. ماه شعبان‌المعظم رو به پايان بود و كسائي در بخش اطلاعات عمليات فعاليت خود را آغاز نموده بود. ناگهان پيكر خسته‌اش در خط مقدم به زمين افتاد و چند ساعت بعد در بيماستان در تاريخ 24/1/1366 به ديار حق شتافت. تا لباس روزه‌اش به جام شيرين ساقي كوثر تازه شود


:: بازدید از این مطلب : 1568
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392
 

 

سردار شهيد عبدالمجيد عراقى‌زاده در مردادماه سال 1336 در يك خانواده مذهبى در بندرعباس چشم به جهان گشود. پدرش برادرزاده علامه شهيد حضرت آيت‌الله حاج على وكيلى، امام جمعه لارستان در عهد رضاخان و مادر ايشان نوه دخترى اين علامه شهيد بود. پدر او كه خود معلم قرآن و پايبند به اجراى قوانين شرع بود از همان اول كودكى وى را تحت تربيت‌هاى اسلامى قرار داد. وى از همان موقع در حالى كه شايد 12 سال بيشتر نداشت نماز و روزه را شروع كرد و با قرآن و تعاليم اسلامى آشنا شد و در مراسم مذهبى با شوق و ذوق فراوان فعالانه شركت مى‌كرد. ايشان تحصيلات ابتدايى و متوسطه را در بندرعباس به پايان برد و پس از طى دوره دانشسراى عالى كرمان و اخذ مدرك فوق‌ديپلم رياضى، خدمت سربازى خود را به صورت معلم در بخش نمين بندرعباس آغاز نمود. در همين زمان بود كه انقلاب اسلامى به رهبرى مجاهد كبير، امام خمينى(ره) با قدرت و شدت، رژيم طاغوت را در هم مى‌كوبيد و عبدالمجيد نيز پا به پاى ديگر همرزمانش ضمن حفظ ارتباط با نيروهاى فعال در بندرعباس به افشاگرى عليه رژيم طاغوت پرداخت و در بالا بردن بينش علمى، سياسى و انقلابى دانش‌آموزان همت والايى از خود نشان داد. هنگاميكه فرمان امام(ره) مبنى بر اعتصاب سراسرى را دريافت نمود مدرسه را تعطيل و آن را به كانون گرم و فروزان مبارزه عليه رژيم سرسپرده شاه تبديل نمود. با پيروزى انقلاب اسلامى در بهمن 1357، شهيد عراقى‌زاده كه خدمت سربازى خود را به پايان رسانده بود به بندرعباس آمده و به عنوان معلم رياضى در مدرسه شهيد شاهپور به انجام وظيفه پرداخت و در سنگر آموزش و پرورش فعاليت‌هاى خود را در بعد تازه‌اى آغاز نمود. عشق و علاقه وافرى كه به تربيت اسلامى و رشد و شكوفايى دانش‌آموزان در مدرسه داشت از او معلمى نمونه و مورد علاقه تمام دانش‌آموزان و همكاران ساخت. با آغاز حملات وحشيانه و متجاوزانه رژيم بعثى عراق به ميهن اسلامى، وى به حراست از حريم مقدس انقلاب پرداخت و به جبهه‌هاى نبرد شتافت. سردار شهيد عبدالمجيد عراقى‌زاده از اواخر سال 1359 از جبهه كوت شيخ به جبهه دارخوين منتقل گرديد و چون در امداد مهارت داشت، به بهدارى منتقل شد و در نقش امدادگر مشغول به كار گرديد و از همان اوايل توانايى بالاى خود را براى احراز فرماندهى بهدارى به منصه ظهور رسانيد و از عمليات فرماندهى كل قوا تا عمليات خيبر كه به يار پيوست، در پستهاى قائم مقامى و فرماندهى بهدارى مشغول خدمت بود. سردار شهيد عبدالمجيد عراقى‌زاده، دبير نمونه و معلم رياضى دبيرستانهاى بندرعباس بود و در سنگر علم نيز از توانايى بالايى برخوردار بود به طورى كه هرگاه به قصد مرخصى به شهر بندرعباس مى‌رفت، آموزش و پرورش بندرعباس با تمديد ماموريت او مخالفت مى‌كرد و به او پيشنهاد مسئوليت‌هاى مهمى را مى‌داد ولى شهيد عراقى‌زاده از قبول مسئوليت در اداره آموزش و پرورش امتناع كرده مجددا به جبهه نبرد باز مى‌گشت و در جبهه نبرد در اورژانسهاى عقب جبهه نمى‌ماند و دوست داشت در نزديكترين اورژانس خط مقدم قرار گيرد تا بتواند از وضعيت دشمن اطلاع كافى ودقيق به دست آورد. وى در كوتاهترين زمان ممكن نيروها و امكانات لازم براى اورژانس را فراهم مى‌كرد و وقتى با كمبود آمبولانس مواجه مى‌شديم با مسافرت به شهرهاى مختلف، تعدادى آمبولانس براى مناطق جنگى فراهم ميكرد و آنها را سريعا به بهدارى انتقال مى‌داد و تلاش زيادى مى‌كرد تا خودروهاى غنيمتى نيز براى خدمت به مجروحين، در بهدارى لشكر به كار گرفته شود. شهيد عبدالمجيد عراقى‌زاده، در عمليات خيبر، پس از آن كه به نحو عالى از عهده اداره امور مربوط به بهدارى برآمد، در خط مقدم جبهه از ناحيه شكم مورد اصابت تركش قرارگرفت و قبل از رسيدن به بيمارستان پر كشيد و به دوست پيوست


:: بازدید از این مطلب : 1348
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392
 

 

 سردار شهيد رضا نورمحمدى در سال 1337 در آبادان متولد شد و روحيه ظلم‌ستيزى و دستگيرى از مظلومان او از كودكى بارز و برجسته بود. مثلا مدير مدرسه رضا دانش‌آموزى را به واسطه پوشيدن لباسهاى مندرس، جلوى بقيه كتك زده و از مدرسه اخراج مى‌كند. رضا او را تعقيب كرده تا منزل و وضع زندگى فقيرانه آنها را مى‌بيند با كمك بچه‌ها يك دست لباس براى او خريده و مدير مدرسه رامجبور مى‌سازد جلوى همه از او عذرخواهى كرده لباسها را به عنوان جايزه به اين دانش‌آموز فقير بدهد. در دوران دبيرستان با آثار و نهضت امام خمينى آشنا شد و مبارزات خود را براى بيدارى ملت شروع نمود. تا آن جا كه موردتعقيب ساواك قرار گرفت و مجبور شد كتب خود را مخفى سازد. پس از پيروزى انقلاب اسلامى اولين فتنه‌اى كه در خوزستان پديد آمد فتنه " خلق عرب" بود. شهيد نورمحمدى كه به قصد ادامه تحصيل عازم هند بود مبارزه را بر تحصيل مقدم شمرده همراه يك گروه 22 نفره مسلح شده به شادگان رفت و در حراست از منطقه و بازگرداندن آرامش به آن ايفاى نقش نمود. با آرامش اوضاع وارد يك شركت ساختمانى شده با توجه به رشته‌اش به كارهاى برق ساختمانى پرداخت. در شركت نيز روحيه حمايت از مظلوم او سبب شد كه براى احقاق حقوق كارگران شبانه‌روز تلاش نمايد و به عنوان نماينده كارگران و شوراى اسلامى خرمشهر در كنگره تدوين قانون كار براى دو مرتبه انتخاب شود. همزمان با انتخاب دوم‌او براى كنگره، تجاوز رژيم بعث به ميهن آغاز شد و رضا براى دومين بار به عزم دفاع از انقلاب مسلح شد و تا پايان عمر گرانقدرش سلاح را بر زمين نگذاشت. اين سردار بزرگ در تمام عملياتهاى بزرگ و كوچك تا عمليات بدر شركت داشت واستراحت او صرفا در فواصل 15 بار مجروحيت او بود كه بر تخت بيمارستان خوابيده بود. يكى از اولين عملياتهايى كه سردار نور محمدى به عنوان فرمانده در آن شركت كرد آزادسازى "تپه‌هاى مدن" در جبهه جنوب بود. براى فتح آن بارها رزمندگان حمله كرده و تلفات زيادى متحمل شده بودند. اين بار پرچم به دست كسى بود كه "او خدا و رسول را دوست داشت و خدا و رسول نيز او را دوست داشتند". شهيد نور محمدى پس از 40 روز مقاومت دليرانه تا سقوط خرمشهر با دلى پر خون و قلبى شكسته به آن سوى "پل نو" خرمشهر عقب نشينى كرد تا جلوى پيشروى دشمن را به سمت آبادان بگيرد. پس از آن به "ايستگاه هفت" آبادان رفته با شبيخون‌هاى فراوان جلوى عمليات عراق را كه قصد زدن پل روى "بهمن شير" را داشت گرفت. در ديماه 1359 به همراهى يك گروه هفت نفره به جزيره مينو رفت و عليرغم اينكه تقريبا تمامى جزيره به لحاظ شكسته شدن سدها زير آب رفته بود با مشقت تمام، خط پدافندى ايجاد كرد و ابتكار عمل را در جزيره مينو به دست گرفت و با اشرافيت بر جاده تداركاتى "فاو - بصره" آن را براى دشمن ناامن كرد. او كه در چالاكى و چابكى يك چريك تمام عيار بود مع‌الوصف چند دوره آموزش پارتيزانى در تهران، بستان و شوش را نيز پشت سر گذاشت. در عمليات "طريق‌القدس" با از جان گذشتگى و شهامت چندين تانك دشمن را منهدم و منطقه آزاد شده را تثبيت نمود. آن گاه با گروه جنگهاى نامنظم براى دفع حمله عراق به "دهلاويه" رفت و از صبح تا ظهر تعداد زيادى تانك و نفربرزرهى را كه در آن منطقه بودند به آتش كشيد. در اين عمليات او از ناحيه شكم و پا به شدت مجروح گرديد. پس از بهبود ، خانواده او كه به واسطه جنگ به نجف‌آباد مهاجرت كرده بودند از او خواستند به يارى آنان برود و او نيز در شركت ذوب آهن اصفهان استخدام گرديد و پس از سر و سامان دادن به وضع خانواده، به جايى كه هميشه در فكر و آرزويش بود رفت و در تاريخ 21/7/61 از طريق بسيج نجف‌آباد به جبهه اعزام شد. در عمليات محرم علاوه بر فرماندهى گردان، مسئوليت تيم‌هاى ويژه خنثى سازى كمين را نيز بر عهده گرفت و به لحاظ شايستگى‌هايش در جهت استحكام خطوط دفاعى، ماموريت سازماندهى گردان جديد و دفاع در برابر پاتك‌هاى دشمن نيز به او واگذار شد و سرافراز و سربلند از عهده آن بيرون آمد. سردار شهيد در عمليات والفجر مقدماتى چون مثل هميشه جلودار صف رزمندگان بود مجروح شد ولى باداشتن مسئوليت حساس حاضر نشد به عقب برگردد . پس از آن گردان خود را براى شركت در عمليات والفجر يك آماده كرد و با يورشى برق‌آسا خطوط دفاعى دشمن را در هم ريخت. آزادى‌سازى "تپه كينگ" در عمليات والفجر دو، از ديگر افتخارات اوست. در مرحله دوم اين عمليات مجددا مجروح گشت و پس از يك ماه درمان در نجف‌آباد به جبهه بازگشت و در عمليات والفجر چهار حماسه‌هاى ديگرى خلق كرد. بعد از عمليات به جنوب رفته مسئوليت محور عملياتى را پذيرا شد. در جزاير مجنون طى عمليات خيبر فرماندهى و هدايت محور به عهده رضا بود و پس از آن كه جبهه از يك آرامش نسبى برخوردار شد به مداواى جراحت‌هاى خود پرداخت. در عمليات بدر از مرحله شناسايى تا مرحله عمل حاضر بود. در اين عمليات فرماندهى محور عملياتى بر عهده او بود و در مرحله دوم عمليات بدر پس از آن كه باآب دجله وضو ساخت به سالار خود حسين پيوست. سردار شهيد رضا نورمحمدى، عمرى را با پاكى و صداقت سپرى كرد. هيچگاه كارش را به ديگران واگذار نكرد. حتى براى شستن جورابش به مادرش اعتراض كرد. تمام ابتكار وخلاقيتش را براى پيشرفت جنگ و پيشبرد اهداف انقلاب به كار برد تا آنجا كه گاه قطعات سلاح‌هاى سنگين مثل تيربارها را خودش مى‌ساخت و هزاران خاطره از او در خاطره‌ها باقى مانده است. همانگونه كه پاك زيست، پاك هم شهيد شد.


:: بازدید از این مطلب : 1397
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 10 بهمن 1392
 

 

زندگينامه  علي تجلايي در روز پنجم مرداد ماه سال 1338 در تبريز ديده به جهان گشود. در سال 1344 قدم به عرصه علم و دانش نهاد و موفق به دريافت ديپلم از دبيرستان تربيت تبريز گشت. از سال 1356 فعاليتهاي مبارزاتي خود را آغاز نموده، پس از مدتي توسط ساواك دستگير شد. در سال 13 وارد سپاه پاسداران شدو در لباس سبزگونه دشت شقايق، به عنوان مربي آموزش پادگان سيد الشهدا (ع) انجام وظيفه نمود. براي مبارزه با نيروهاي ضد انقلاب به كردستان رفته، سپس در مهاجرت به افغانستان، اولين مركز آموزش فرماندهي مجاهدين افغاني در داخل كشور افغانستان را تأسيس نمود. با شروع جنگ تحميلي به ايران بازگشت و در نبرد هلاويه و حماسه سوسنگرد با عنوان فرمانده عمليات و معاون عملياتي سپاه شركت كرد. در طول سالهاي جنگ تحميلي و در جبهه‌هاي پيرانشهر در عملياتهاي بسياري شركت نمود و مسئوليتهاي مختلفي را بر عهده گرفت. او به عنوان مسئول طرح و عمليات قرارگاه خاتم (ص) در تاريخ 25/12/1363 در شرق دجله و در عمليات بدر، بر اثر اصابت تير به ناحيه قلب، به ملكوت سرخ شهادت رسيد.

بخشي از وصيتنامه شهيد : برادران پاسدارم! اميدوارم با بزرگواري خودتان اين بنده ذليل خدا را عفو كنيد. سفارشي چند از مولايمان علي (ع) براي شما دارم. در همه حال پرهيزگار باشيد و خدا را ناظر و حاضر بر اعمال خود بدانيد. ياور ستمديدگان و مستمندان جامعه و ياور تمامي‌ مستضعفان باشيد، مبادا يتيمان و فرزندان شهدا را فراموش كنيد. سلسله مراتب و اطاعت از مسئولين را با توجه به اصل ولايت رعايت كنيد. در هر زمان و هر مكان، با دست و زبان و عمل، امر به معروف و نهي از منكر كنيد. برادران مسئول! كه به طور مستمر در جهت پيشبرد اهداف انقلاب، شبانه‌روزي فعاليت مي‌كنيد، به عدالت در كارهايتان و تصميم‌گيري‌هايتان به عنوان يك مرز ايمان داشته باشيد. عدالت را فداي مصلحت نكنيد، پرحوصله باشيد و در برآوردن حاجات و نيازهاي آنها بكوشيد. در قلب خود، مهرباني و لطف به مردم را بيدار كنيد و طوري رفتار نكنيد كه از شما كراهت داشته باشند. برايم الهام شده كه اين بار اگر خداوند رحمان و رحيم بخواهد، به فيض شهادت نائل خواهم آمد.


:: بازدید از این مطلب : 1387
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران