منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 11
:: بازدید هفته : 76
:: بازدید ماه : 186
:: بازدید سال : 748
:: بازدید کلی : 748
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

یكى با سلاح مراقب ما بود و ما هم لابه لاى نیزارها مشغول كاوش. نمى دانستیم

توى خاك عراقیم یا ایران. خود عراقى ها هم شك داشتند. مدتى قبل یكى از بچه ها را در فكه اسیر

كرده بودند و به همین دلیل باید حواسمان را بیشتر جمع مى كردیم تا مبدا گرفتار شویم. پیدا شدن

یك شهید در وسط نیزارها، هوش و حواسمان را از سرمان برد و ما را مشغول به خود كرد.

جدا كردن پیكرهایى كه با ریشه نیزارها محکم به زمین چسبیده بودند، خیلى سخت بود. داشتم با خود فكر مى كردم كه روح ما بیشتر از جسم آنها به خاك چسبیده است و روزى كه بچه ها از همین نى ها، نى لبك بسازند، مى شود آواى غمگین و روح نوازشان را شنید. داشتم با خود كلنجار مى رفتم كه براى یك لحظه صدایى عربى همه ما را میخكوب كرد. چند عراقى ما را محاصره كرده و به سمت ما اسلحه كشیده بودند. خودمان را به بى خیالى زدیم و مشغول كارمان شدیم. عراقى ها جلز ولز مى كردند كه به ما حالى كنند ما را دستگیر كرده اند، اما ما آرام مشغول كارمان بودیم. محضر شهدا به ما چنان آرامشى داده بود كه هیچ ترسى ازشان نداشتیم. ابهت عراقى ها شكست و آمدند كنار ما نشستند و صحنه كشف ابدان مطهر شهدا را تماشا كردند و بعد خداحافظى كردند و رفتند و گویى اصلا نبودند.



:: بازدید از این مطلب : 1030
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران