منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 16
:: باردید دیروز : 7
:: بازدید هفته : 63
:: بازدید ماه : 200
:: بازدید سال : 735
:: بازدید کلی : 735
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

یكی از شب‌ها، در سنگر اجتماعی نماز جماعت مغرب و عشا برپا بود. حدود 20 نفر به‌راحتی می‌توانستیم

در آن سنگر با هم نماز جماعت بخوانیم. یكی از برادران جلو رفت و شروع كرد به خواندن نماز. بقیه هم به

او اقتدا كردند. ركعت دوم را كه خواند، نشست تا تشهد بگوید. در همین حین یكی از بچه‌های آذربایجانی -

كه آن لحظه نماز نمی‌خواند و فقط برای اذیت در صف اول پشت سر امام جماعت ایستاده بود - با سوزن و نخ

انتهای پیراهن او را به پتوی كف سنگر دوخت و به همان حال، در جای خود نشست. بقیه كه متوجه كار او شده بودند،

به خود فشار ‌آوردند تا جلوی خنده‌شان را بگیرند. امام جماعت تشهد را كه گفت، خواست برای خواندن ركعت سوم بلند شود كه احساس كرد لباسش به جایی گیر كرده. بریده بریده گفت: بحول ... بحول ... بحول ... ا... ا...

نتوانست بلند شود. ناگهان صدای انفجار خنده در سنگر پیچید. همه به دنبال او كه این كار را كرده بود، دویدند و از سنگر دررفتند.



:: بازدید از این مطلب : 892
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران