عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
جثهاش خیلی كوچك بود.
اوایل كه توی سنگر میخوابید،
بعضی شبها توی خواب و بیداری میگفت:
«مامانی! آب... مامانی! آب...»؛ بچهها میخندیدند
و یك لیوان آب میدادند دستش. صبح كه بیدار میشد
و بچهها جریان را میگفتند، انكار میكرد.