منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 18
:: بازدید هفته : 65
:: بازدید ماه : 200
:: بازدید سال : 737
:: بازدید کلی : 737
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

دستور داده بود توى ظرفى كه ایرانى آب مى خورند، كسى آب نخورد. به هیچ كس اجازه نمى داد با ایرانى ها هم كلام شود. كسى را كه با ما حرف زده بود، موقع خوردن غذا، با سلاح و تجهیزات به دورترین نقطه مى فرستاد و از نهار خبرى نبود. همیشه انتظار سلام داشت، اما جواب سلام هم نمى داد!

 

 ... گذشت ...

 

به التماس افتاده بود و سربند «یا فاطمة الزهرا» را امانت مى خواست. مى گفت: «زنم مریضه، تبركش كنم، مى آرمش». گرفت، بوسید و به چشمانش مالید و رفت. بعد از چند روز برگرداند. باز بوسید و به سینه و سرش مالید و تحویل دارد.

 

...

 

سفره غذاى عراقى ها با ما یكى شده بود. همه با هم دعاى سفره مى خواندیم و بعد از غذا دعا مى كردیم. دعاى این افسر عراقى هم شده بود: «اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فى سبیلك»!



:: بازدید از این مطلب : 908
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران