منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 18
:: بازدید هفته : 65
:: بازدید ماه : 200
:: بازدید سال : 737
:: بازدید کلی : 737
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

هر روز وقتى بر مى گشتم، بطرى آب من خالى بود، اما بطرى مجید پازوكى پر بود.

توى این حرارات آفتاب، لب به آب نمى زد. همش دنبال یك جاى خاص مى گشت.

نزدیك ظهر، روییك تپه خاك با ارتفاع هفت هشت متر نشسته بودیم و دید مى زدیم

كه مجید بلند شد. خیلى حالش عجیب بود. تا حالا این طور ندیده بردمش. هى مى گفت پیدا كردم. این همون بلدوزره و ...

 

یك خاكریز بود كه جلوش سیم خاردار كشیده بودند. روى سیم خاردار دو شهید

افتاده بودند كه به سیم ها جوش خورده بودند و پشت سر آنها چهار شهید دیگر.

مجید بعضى از آنها را به اسم مى شناخت. مخصوصاً آنها را كه روى سیم خاردار

خوابیده بودند. جمجمه شهدا با كمى فاصله روى زمین افتاده بود. مجید بطرى آب را برداشت،

روى دندان هاى جمجمه مى ریخت و گریه مى كرد و مى گفت:

«بچه ها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم. تازه، آب براتون ضرر داشت!» ... مجید روضه خوان شده بود و ...



:: بازدید از این مطلب : 1160
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران