منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 16
:: باردید دیروز : 7
:: بازدید هفته : 63
:: بازدید ماه : 200
:: بازدید سال : 735
:: بازدید کلی : 735
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

وارد یك خاكریز دو جداره زمان جنگ شدم; خاكریزى كه خط پدافندى خودمان بود.

سال ها بود كه چنین خاكریزى ندیده بودم. هر چه دیده بودم نمایشگاه بود; اما این فرق مى كرد.

یك یك خاطره هاى زمان جنگ از جلو چشمم رد مى شد. مجید رفت سمت دل خودش

و من هم تو حال خودم. رسیدم به یك تانكر آب كه با تعدادى گونى متلاشى شده، احاطه شده بود

و سوراخ سوراخ. یك پیت زنگ زده هم بود كه بیشتر براى شستن ظروف وپاى بچه ها زیر تانكر

گذاشته مى شد. اطراف تانكر چند مسواك رنگ و رو رفته بود و یك پوتین تاف نمره 41 پاره پاره.

 

نشستم مقابل تانكر. توى خیالم وضو گرفتم. نزدیك تانكر، سنگرى اجتماعى بود. قصد وارد شدن

داشتم كه چند پرنده كه به خاطر گرمى هوا به سایه سنگر پناه آورده بودند، از سنگر خارج شدند.

داشتم دیوانه مى شدم. وارد سنگر شدم. باورش برایم خیلى سخت بود. عكس حضرت

امام هنوز به دیواره سنگر بود. روى تاقچه سنگر كه با جعبه مهمات درست شده بود، چند مهر،

یك قرآن كوچك و یك منتخب مفتایح بود. گوشه سنگر یك ساك نظرم را جلب كرد. به سختى

از زیر خاك ها بیرونش كشیدم. زود پاره شد، اما داخل ساك تعدادى لباس، یك آینه و شانه كوچك،

چند تا اسكناس صد ریالى و مقدارى پول خرد و یك تقویم جیبى و چند نامه بود كه جز یكى از آنها،

بقیه خوانا نبود. شروع كردم نامه را خواندن. نامه از طرف پدرى به فرزندش بود. نوشته بود:

«سعید جان! این بار مادرت خیلى بى تابى مى كند، زود برگرد.»



:: بازدید از این مطلب : 1028
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران