منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 18
:: بازدید هفته : 65
:: بازدید ماه : 200
:: بازدید سال : 737
:: بازدید کلی : 737
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

كشاورز بود. چون خیلى شر بود، فرستاده بودنش منطقه. مى گفت: «خودم را مى كشم یا زخمى مى كنم تا مرا به عقب بفرستند». با شهید غلامى آشنا شد. شهید غلامى از او پرسید: «چه كار مى توانى بكنى؟» نتیجه این شد كه آشپزى كند. مى گفت: «من كشاورزم و درآوردن چغندر از زمین و درآوردن شهید از خاك، هیچ فرقى براى من ندارد». رفته رفته با شهدا مأنوس شد. چنان عاشق شهدا شده بود كه گریس به دست، هفت كیلومتر راه را مى رفت پاى بیل میكانیكى، تا كار تفحص به تأخیر نیفتد. دست به قلم شده بود و چنان درباره شهید مى نوشت كه باور نمى كردى این سرباز، سیكل هم ندارد. هر كارى مى كردیم، مرخصى نمى رفت. سخت كار مى كرد. مى گفت: «مى ترسم نباشم و شهیدى زیر خاك بماند. یا یك شهید پیدا شود و من نباشم.» كسى كه جنگ را ندیده نمى داند استخوان شهید چیست. دست به این استخوان زدن، دل و جرئت مى خواهد. خیلى ها مى گفتند آلوده به شیمیایى است و ممكن است هزار نوع مرض بگیرى. وقتى شهید را از خاك بیرون مى آوردیم، پلاك را مى گرفت، مى بوسید و به سر و صورتش مى كشید. این همان سربازى است كه تا دیروز مى خواست با زخمى كردن خود به عقب بازگردد. یاد نمى آید كه یكى از این سربازها موقع رفتن و گرفتن پایان خدمت، با اشك از تفحص نرفته باشد. التماس مى كند بمانند و آنها را به عنوان نیروى بسیجى نگه داریم.



:: بازدید از این مطلب : 1084
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران