منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 9
:: باردید دیروز : 18
:: بازدید هفته : 74
:: بازدید ماه : 209
:: بازدید سال : 746
:: بازدید کلی : 746
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

یك تركش هم به سرم خورده بود كه بعداً متوجه شدم. نماز مغرب و عشا را كه خواندم، یك مسكن زدند و خوابیدم. نصف

شب بود كه گفتند: بیدار شو!

ما را بردند توی اتوبوس. گیج بودم كه گفتند داریم به تهران می‌رویم. راننده می‌خواست در كرج برای نماز

نگه دارد، ولی نماز داشت قضا می شد. به خاطر همین كنار جاده نگه داشت تا نماز بخوانیم. همه خونین و

مالین بودند و آبی هم برای وضو نبود. بچه‌‌ها پس از تیمم كردن، شروع كردند به نماز خواندن. چون مسكن‌های

قوی به بچه‌ها زده بودند، حال طبیعی نداشتند و هر كس به یك طرف نماز می‌خواند. صحنه بسیار جالبی شده

بود، با خودم گفتم: اگر یك دوربین بود و این صحنه را می‌گرفتم، همه از خنده روده‌بر می‌شدند.



:: بازدید از این مطلب : 965
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران