منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 4
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 33
:: باردید دیروز : 34
:: بازدید هفته : 140
:: بازدید ماه : 252
:: بازدید سال : 815
:: بازدید کلی : 815
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

پشت خاکریز پاسگاه زید بودیم.

صبح بلند شدم دیدم شهید اراکیان قبری رو که برای خوندن نماز شب و عبادتش کنده بود به

سرعت پر میکنه.

-چی شده؟چرا پرش میکنی؟

-دیشب یه عقرب منو تو این قبر زده،دیگه تو هیچ قبری نمیخوابم!

بچه ها سر به سرش میذاشتن که تو با این وضع بعده شهادت میخوای شب اول قبر چیکار

کنی؟!!


:: بازدید از این مطلب : 684
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

همه برن سجده..!!!

 

شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند.

بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000نفری را سر کار گذاشته است.

بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند!


:: بازدید از این مطلب : 508
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

توی همه آنهایی که مرا بخاطر کم سن‌وسالی اذیت می‌کردند یکی خیلی مرا سوزاند. هیچ وقت یادم نمی‌رود.

آمد جلوی همه خیلی آرام و ساده و بدون کنایه گفت :"تو اگر شهید بشوی آن دنیا یک بچه حوری گیرت

می‌آید."


:: بازدید از این مطلب : 604
|
امتیاز مطلب : 26
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

 

رفتم اسم بنویسم برای اعزام به جبهه

 

گفتند سنّت کمه

 

یه کم فکر کردم

 

یه راهی به ذهنم رسید...

 

... رفتم خونه و شناسنامه خواهرم رو برداشتم

 

« ه » سعیده رو با دقت پاک کردم شد سعید

 

این بار ایراد نگرفتند و اعزامم کردند

 

هیچ کس هم نفهمید

 

از آن روز به بعد دو تا سعید توی خونه داشتیم

 


:: بازدید از این مطلب : 602
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

تازه اومده بود جبهه

 

یه رزمنده رو پیدا کرده بود و ازش می پرسید:

 

وقتی توی تیررس دشمن قرار می گیری ، برا اینکه کشته نشی چی میگی؟

 

اون رزمنده هم فهمیده بود که این بنده تازه وارده

 

شروع کرد به توضیح دادن:

 

اولاْ باید وضو داشته باشی

 

بعد رو به قبله و طوری که کسی نفهمه باید بگی:

 

اللهم الرزقنا ترکشنا ریزنا بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحم الراحمین

 

بنده خدا با تمام وجود گوش میداد

 

ولی وقتی به ترجمه ی جمله ی عربی دقت کرد ، گفت:

 

اخوی غریب گیر آوردی؟


:: بازدید از این مطلب : 646
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

خمپاره ۶۰ ............................... عزرائیل

 

بسیجی .................................... آهنربا

 

دوشکا ................................... بلبل خط

 

کلاشینکف ....................... کلاغ کیش کن

 

قاطر .................................... ترابری ویژه

 

مین ضد نفر گوجه ای ..................... پابوس

 

نماز شب ................................ پا لگد کن

 

آفتابه ......................................... تک لول

 

مواد شیمیایی ........... شمر بن ذی الجوشن

 


:: بازدید از این مطلب : 669
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

اسیر شده بودیم

 

قرار شد بچه ها برا خانواده هاشون نامه بنویسن

 

بین اسرا چند تا بی سواد و کم سواد هم بودند که نمی تونستن نامه بنویسن

 

اون روزا چند تا کتاب برامون آورده بودن که نهج البلاغه هم لابه لاشون بود

 

یه روز یکی از بچه های کم سواد اومد و بهم گفت:

 

من نمی تونم نامه بنویسم

 

از نهج البلاغه یکی از نامه های کوتاه امیرالمومنین علیه السلام رو نوشتم روی این کاغذ

 

می خوام بفرستمش برا بابام

 

نامه رو گرفتم و خوندم

 

از خنده روده بُر شدم

 

بنده خدا نامه ی امیرالمومنین علیه السلام به معاویه رو برداشته و برای باباش نوشته بود ...


:: بازدید از این مطلب : 616
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

از بچه های خط نگهدار گردان صاحب زمان الزمان(عج)بود.

میگفتند شبی به كمین رفته بود كه صدای مشكوكی شنید.

با عجله به سنگر فرماندهی برگشت و گفت:

بجنبید كه عراقی اند شاید نیروهای خودی باشند ؟

گفته بود: نه بابا با گوش های خودم شنیدم كه عربی سرفه می كردند.


:: بازدید از این مطلب : 676
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

و عراقیها از خواسته مان سر در نیاورندپشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم. گفتم :" حیدر حیدر رشید " چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید . بعد صدای کسی آمد :

- رشید بگوشم.

- رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!

-هه هه دلبر قرمز دیگه چیه ؟

-شما کی هستی ؟ پس رشید کجاست ؟

- رشید چهار چرخش رفته هوا . من در خدمتم.

-اخوی مگه برگه کد نداری؟

- برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می خوای؟

دبدم عجب گرفتاری شده ام. از یک طرف باید با رمز حرف می زدم از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم .

- رشید جان از همانها که چرخ دارند!

- چه می گویی ؟ درست حرف بزن ببینم چه می خواهی ؟

- بابا از همانها که سفیده.

- هه هه نکنه ترب می خوای.

- بی مزه! بابا از همانها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.

- د ِ لا مصب زودتر بگو که آمبولانس می خوای!

کارد می زدند خونم در نمی آمد. هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم.


:: بازدید از این مطلب : 655
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

پسرك صدای بز را از خود بز هم بهتر درمی‌آورد.

 

هر وقت دلتنگ بزهایش میشد، می‌رفت توی یك سنگر و مع‌مع می‌كرد.

 

... یك شب ، هفت نفر عراقی كه آمده بودند شناسایی،

 

با شنیدن صدای بز ، طمع كرده بودند كباب بخورند.

 

هر هفت نفر را اسیر کرده بود و آورده بود عقب.

 

توی راه هم كلی برایشان صدای بز درآورده بود.

 

می‌گفت چوپانی همین چیزهایش خوب است.


:: بازدید از این مطلب : 691
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران