منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 36
:: باردید دیروز : 67
:: بازدید هفته : 189
:: بازدید ماه : 309
:: بازدید سال : 885
:: بازدید کلی : 885
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

 

جثه‌اش خیلی كوچك بود.

اوایل كه توی سنگر می‌خوابید،

بعضی شب‌ها توی خواب و بیداری می‌گفت:

«مامانی! آب... مامانی! آب...»؛ بچه‌ها می‌خندیدند

و یك لیوان آب می‌دادند دستش. صبح كه بیدار می‌شد

و بچه‌ها جریان را می‌گفتند، انكار می‌كرد.


:: بازدید از این مطلب : 681
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

یواشكی رفته بود ثبت نام.

وقتی برای تحقیق آمده بودند،

مادرش كه فهمیده بود،

خانه‌ی روبرویشان را نشان داده بود

و گفته بود آن همه كبوتر را می‌بینید؟

برای پسر من است. او اصلا آدم درست‌

و حسابی نیست؛ كفترباز است. آنها هم قبولش نكردند.

وقتی فهمید، رفت بسیج و توضیح داد؛ ولی دیگر دیر شده بود. ماند تا اعزام بعدی.


:: بازدید از این مطلب : 687
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

سال 66 برای اعزام به ستاد مربوطه رفتم ولی از سنم ایراد گرفتند،‌

گفتم: من نیروی ایمان و عشق دارم و شما آن را نمی بینید.

می خواهم همسنگر « حسین فهمیده » باشم

تا روز قیامت یقه ما بچه های سیزده ساله را نگیرد.

 -   خلاصه با زبان ریختن و پارتی بازی رفتم جبهه.

 موقع عملیات که شد و می خواستند نیروها را از "دزفول" به غرب ببرند

دوباره سن و سال اسباب درد سرمان شد.

به مسئول پنجاه ساله ای که می گفت شما نمی خواهد بیایید گفتم:

شما اگر مهمان منزلتان بیاید گل پژمرده را جلویش می گذارید

یا غنچه تازه شکفته و شاداب را. (فهمید چه می خواهم بگویم) گفت:

حالا دیگر ما پژمرده شده ایم! امان از زبان شما بسیجیها. دیگر چیزی نگفت.


:: بازدید از این مطلب : 671
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

پدرش اجازه نمی‌داد برود.

یك روز آمد و گفت: «پدر جان! می‌خواهیم با چند تا از بچه‌ها برویم دیدن یك مجروح جنگی.»

پدرش خیلی خوشحال شد. سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند.

چند روزی از او خبری نبود...

تا این‌كه زنگ زد و گفت من جبهه‌ام.

پدرش گفت: «مگر نگفتی می‌روی به یك مجروح سر بزنی؟»

گفت: «چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه.»

پدرش فقط پشت تلفن گریه كرد.


:: بازدید از این مطلب : 831
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

با کلی دوز و کلک از خانه فرار کردم

و رفتم پایگاه بسیج.

گفتند اول یک رژه در شهر می رویم و بعدش اعزام.

از ترس پدر و مادرم رژه نرفتم و پشت یک عکس بزرگ از امام(ره) پنهان شدم.

موقع حرکت هم پرده ماشین را کشیدم تا آنها متوجه من نشوند.

بعداً که از جبهه تماس گرفتم پدرم گفت: خاک بر سرت! برات آجیل و میوه آورده بودیم که ببری جبهه


:: بازدید از این مطلب : 754
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

اللهم الرزقنا ترکشا قلیلا و مرخصی کثیرا.

چه برداشتی از جبهه دارید؟ بخدا فقط یک جفت پوتین برداشتم.

کلوا و اشربواحتی اذابلغت الحلقوم

دنیا دو روز است سه روز هم تو راهی میشه پنج روز

مادرم گفته همه چیز بخور جز تیر و ترکش (جواب پرخورها به دیگران)

آرپی جی نزن تو خاکریز ما (وسط حرف ما نیا)

چهره ترکش پسند(صورت نورانی)

موقعیت ننه(سنگر تدارکات که مثل خانه پدری به آدم می رسند)

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند(در حال رد شدن از میان همسنگران ، که دست و پای آنان را لگد می کند)


:: بازدید از این مطلب : 883
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

بچه وروجك

یكی میگفت:

پسرم اینقدر بی تابی كرد تا بالاخره برای 3 روز بردمش جبهه .

وروجك خیلی

هم كنجكاو بود و هی سوال میكرد:

بابا چرا این آقا یه پا نداره؟

بابا این آقا

سلمونی نمیره این قدر ریش داره ؟

بابا این تفنگ گندهه اسمش چیه ؟

بابا چرا

این تانكها چرخ ندارند؟

تا اینكه یه روز برخوردیم به یه بنده خدا كه مثل

بلال حبشی سیاه بود.به شب گفته بود در نیا من هستم .

پسرم پرسید بابا مگه تو نگفتی همه رزمنده ها نورانین؟

گفتم چرا پسرم!

پرسید پس چرا این آقا این قدر سیاهه ؟

منم كم نیاوردم و گفتم :

 

باباجون اون از بس نورانی بوده صورتش سوخته،فهمیدی؟


:: بازدید از این مطلب : 889
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

حوری عزیزم!!!

فاو بودیم!

گفتم:"احمد! گلوله که خورد کنارت، چی شد؟"

گفت:" یه لحظه فقط آتیش انفجارشو دیدم و بعد دیگه چیزی نفهمیدم".

گفتم:" خب!

گفت:" نمیدونم چه قدر گذشت که آروم چشمامو باز کردم؛ چشمام، تار تار می دید.فقط دیدم چند تاحوری دور و برم قدم می زنند.

یادم اومد که جبهه بوده ام و حالا شهید شده ام.

خوشحال شدم. می خواستم به حوری ها بگم بیایید کنارم؛ اماصدام در نمی اومد.

تو دلم گفتم: خب، الحمدالله که ما هم شهید شدیم و یه دسته حوری نصیبمون شد.

می خواستم چشمامو بیشتر باز کنم تا حوریا رو بهتر ببینم؛اما نمی شد.

داشتم به شهید شدنم فکر می کردم که یکی از حوری ها اومد بالا سرم.

خوشحال شدم. گفتم:حالا دستشو می گیرم و می گم حوری عزیزم! چرا خبری از ما نمی گیری؟!

خدای ناکرده ما هم شهید شدیم!.

بعد گفتم:"نه! اول می پرسم: تو بهشت که نباید بدن آدم درد کنه و بسوزه؛ پس چرا بدن من اینقدردرد می کنه؟!

داشتم فکر می کردم که یه دفعه چیز تیزی رو فرو کرد توشکمم.

صدام دراومد و جیغم همه جا رو پر کرد.

چشمامو کاملا باز کردم دیدم پرستاره.خنده ام گرفت.

گفت:" چرا می خندی؟".

دوباره خندیدم و گفتم:" چیزی نیست و بعد کمی نگاشکردم و تو دلم گفتم: خوبه این حوری نیست با این قیافه اش؟!


:: بازدید از این مطلب : 922
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

خاطره

چندنفر بودیم؛ من و برادرم حمید، مجتبی امینی و خدامراد امینی.قایق سوراخی داشتیم. وقتی به آب می انداختیم، یكی باید مدام آن را باد می‌كرد و گرنه غرق می‌شد. شب آن را به آب انداختیم و سوار شدیم. آن سوی رودخانه باد آن را خالی كرده آن را زیر گل و لای كنار رودخانه پنهان كردیم.

كارمان این بود كه در جاهایی كه رفت و آمد عراقی ها بیشتر بود مین بگذاریم یا زیر شعارهایی كه روی دیوار می‌نوشتند در جواب شعاری بنویسیم. اگر موتور یا خودرویی می‌دیدیم از آن برای كاشت تله های انفجاری استفاده می‌كردیم.

كارمان كه تمام شد، ظهر شده بود. غذایمان كنسروهای لوبیای مربوط به سال 1970 ارتش بود.خیلی بد مزه و بدبو بود.

مجتبی امینی گفت: من كه این رو نمی‌خورم.

گفتم:شوخی نكن چاره ای نیست باید همین رو بخوری.

گفت: نه بامن بیاین من می رم غذای عراقی ها را می‌آرم.

كنار ریل راه‌آهن خرمشهر، جایی كه ریل پیچ داشت، خانه‌ای بود كه سروصدای بیش از صدتا عراقی از این خانه می‌آمد، با صدای بلند عربی صحبت می‌كردند. پشت ریل كه مسلط بود به در خانه، سنگر گرفتیم.

مجتبی تفنگش را روبه جلو گرفت، به حالت تهاجمی و مستقیم رفت داخل خانه. گفتیم الان سروصدای عراقی ها بلند می‌شود و بیرون می‌ریزند. چند تا مین جلوی در خانه كار گذاشتیم. برنامه این بود كه وقتی عراقی ها پشت سرش بیرون می‌آمدند، تعدادی از آنها می‌رفتند روی مین، بقیه هم دقایقی می‌ترسیدند بیایند بیرون و ما فرصت فرار پیدا می‌كردیم. یكدفعه دیدم مجتبی تفنگش را انداخت روی دوشش، قابلمه غذا را برداشته و از خانه بیرون آمد. دویدم جلو، دستش را گرفتم كه روی مین نرود. قابلمه غذا را برداشتیم و رفتیم آن طرف‌تر نشستیم. یك آبگوشت سیر داخل خرمشهر خوردیم.


:: بازدید از این مطلب : 902
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود.

با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟

بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت:

« منم!»

ترق!

ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:

« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!

چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و

بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟»

و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی

از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»

ترق!

جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!

 


:: بازدید از این مطلب : 969
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران