منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 59
:: باردید دیروز : 34
:: بازدید هفته : 166
:: بازدید ماه : 278
:: بازدید سال : 841
:: بازدید کلی : 841
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

با آن سیبیل چخماقی، خط ریش پت و پهن که تا گونه اش پایین آمده بود و چشم های میشی، زیر ابروان سیاه کمانی و لهجه غلیظ تهرانی اش می شد به راحتی او را از بقیه بچه ها تشخیص داد. تسبیح دانه درشت کهربایی رنگی داشت که دانه هایش را چرق چرق صدا می داد.

 

اوایل که سر از گردان مان درآورد همه ازش واهمه داشتند. هنوز چند سال از انقلاب نگذشته بود و ما داش مشدیهای قداره کش را به یاد داشتیم که چطور چند محله را به هم می زدند و نفس کش می طلبیدند و نفس داری پیدا نمی شد. اسمش «ولی» بود. عشق داشت که ما داش ولی صدایش بزنیم. خدایی اش لحظه ای از پا نمی شست. وقت و بی وقت چادر را جارو می زد، دور از چشم دیگران ظرف ها را می شست و صدای دیگران را در می آورد که نوبت ماست و شما چرا؟ یک تیربار خوش دست هم داشت که اسمش را گذاشته بود: بلبل داش ولی! اما تنها نقطه ضعفش که دادِ فرماندهان را در می آورد فقط و فقط پا مرغی نرفتنش بود. مانده بودیم که چرا از زیر این یکی کار در می رود. تو ورزش و دویدن و کوه پیمایی با تجهیزات از همه جلو می زد. مثل قرقی هوا را می شکافت و چون تندبادی می دوید. تو عملیات قبلی دست خالی با یک سر نیزه دخل ده، دوازده عراقی را درآورده بود و سالم و قبراق برگشته بود پیش ما. تیربارش را هم پس از اینکه یک عراقی گردن کلفت را از قیافه انداخته و اوراق کرده بود از چنگش درآورده و اسمش را با سرنیزه روی قنداق تیربار کنده بود. با یک قلب که از وسطش تیر پرداری رد شده بود و خون چکه چکه که شده بود: داش ولی!

 

آخر سر فرمانده گردان طاقت نیاورد و آن روز صبح که بعد از دویدن قرار بود پا مرغی برویم و طبق معمول داش ولی شانه خالی می کرد، گفت:«برادر ولی، شما که ماشاءالله بزنم به تخته از نظر پا و کمر که کم ندارید و همه را تو سرعت عقب می گذارید. پس چرا پامرغی نمی روید؟» داش ولی اول طفره رفت اما وقتی فرمانده اصرار کرد، آبخور سبیل پت و پهنش را به دندان گرفت و جویده جویده گفت: «راسیاتش واسه ما افت داره جناب!»

 

فرمانده با تعجب گفت: «یعنی چی؟»

 

- آخه نوکر قلب باصفاتم، واسه ما افت نداره که پامرغی بریم؟بگو پاخروسی برو، تا کربلاش هم می رم!

 

زدیم زیر خنده. تازه شصت مان خبردار شد که ماجرا از چه قرار است. فرمانده خنده خنده گفت: «پس لطفا پاخروسی بروید!» داش ولی قبراق و خندان نشست و گفت: «صفاتو عشق است!» و تخته گاز همه را پشت سر گذاشت.

 


:: بازدید از این مطلب : 846
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

یكی از شب‌ها، در سنگر اجتماعی نماز جماعت مغرب و عشا برپا بود. حدود 20 نفر به‌راحتی می‌توانستیم

در آن سنگر با هم نماز جماعت بخوانیم. یكی از برادران جلو رفت و شروع كرد به خواندن نماز. بقیه هم به

او اقتدا كردند. ركعت دوم را كه خواند، نشست تا تشهد بگوید. در همین حین یكی از بچه‌های آذربایجانی -

كه آن لحظه نماز نمی‌خواند و فقط برای اذیت در صف اول پشت سر امام جماعت ایستاده بود - با سوزن و نخ

انتهای پیراهن او را به پتوی كف سنگر دوخت و به همان حال، در جای خود نشست. بقیه كه متوجه كار او شده بودند،

به خود فشار ‌آوردند تا جلوی خنده‌شان را بگیرند. امام جماعت تشهد را كه گفت، خواست برای خواندن ركعت سوم بلند شود كه احساس كرد لباسش به جایی گیر كرده. بریده بریده گفت: بحول ... بحول ... بحول ... ا... ا...

نتوانست بلند شود. ناگهان صدای انفجار خنده در سنگر پیچید. همه به دنبال او كه این كار را كرده بود، دویدند و از سنگر دررفتند.


:: بازدید از این مطلب : 894
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

یك تركش هم به سرم خورده بود كه بعداً متوجه شدم. نماز مغرب و عشا را كه خواندم، یك مسكن زدند و خوابیدم. نصف

شب بود كه گفتند: بیدار شو!

ما را بردند توی اتوبوس. گیج بودم كه گفتند داریم به تهران می‌رویم. راننده می‌خواست در كرج برای نماز

نگه دارد، ولی نماز داشت قضا می شد. به خاطر همین كنار جاده نگه داشت تا نماز بخوانیم. همه خونین و

مالین بودند و آبی هم برای وضو نبود. بچه‌‌ها پس از تیمم كردن، شروع كردند به نماز خواندن. چون مسكن‌های

قوی به بچه‌ها زده بودند، حال طبیعی نداشتند و هر كس به یك طرف نماز می‌خواند. صحنه بسیار جالبی شده

بود، با خودم گفتم: اگر یك دوربین بود و این صحنه را می‌گرفتم، همه از خنده روده‌بر می‌شدند.


:: بازدید از این مطلب : 967
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

 

حاج خانوم خسته نباشید چرا ناراحتید؟  

 30ساله از بعد از ظهر چهارشنبه ذوق دارم که زودتر پنجشنبه بیاد، بیام سر قبر پسرم باهاش حرف بزنم. امروز اومدم سوار اتوبوس بشم، جا نداشت. مَردم هولم دادن از اتوبوس افتادم زمین. خیلی کمرم درد می کنه. ولی به خاطر این ناراحت نیستم...
فکر کنم پسرم از دستم ناراحته چون بعد 30 سال اولین باره که هرکاری می کنم نمیتونم قبرشو بوس کنم
...

 

 





خاطره ای در مورد مشکل مادر شهدا پس از بهسازی قطعه پایین وادی رحمت تبریز

درخواست غیر منتظره مادر شهید از نماینده ولی فقیه

یک مراسمی بود که جمعی از خانواده هایی که بیش از دو شهید تقدیم نهال انقلاب کرده بودند محضر نماینده ولی فقیه در آذربایجان شرقی بودند.

بعد از سخنرانیهای متعدد، گفتند اگر کسی از خانواده های شهدا خواسته ای از نمایندگی محترم ولیه فقیه دارند بفرمایند. یک مادر شهیدی بلند شد، من در ذهنم گفتم شاید این بنده خدا به دلیل مسائل اقتصادی درخواست یک وامی، چیزی دارد.

این مادر شهید بلند شد و گفت آقا سلام. آقا هم سلام دادند.

مادر شهید گفتند: به شما می گویند نماینده ولی فقیه، یعنی من شما را که میبینم یعنی رو در رو هستم با آقا. سوالم از شما اینه: من پنج شنبه ها با یک اتوبوس می رفتم سر خاک بچه م می نشستم، قدر یک هفته حرفهام رو بهش میگفتم. گناه من چیه که من سواد ندارم و به خاطر اقتضای زمانی چشمهام سو ندارند و الان (بعد از یکسان سازی مزارها) نمی توانم قبر پسرم را پیدا کنم.

آن زمان این حرف گفته شد و چه بسا رسانه ای هم شد، آقا هم دستور پیگیری دادند ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.

خاطره از: وحید رضازاده؛ فرزند شهید (تبریز - آذربایجان شرقی)

 

 


:: بازدید از این مطلب : 802
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

خاطرات مادر شهید فلاح

بعد از 3 ماه نیروهایی که با علی به جبهه رفتند، برگشتند اما او ماند؛ تا اینکه سوم خرداد و در روز تولدش در نهرخین به شهادت رسید؛ دوستانش به ما نمی گفتند چه اتفاقی برای علی افتاده است؛ 15 روز منتظر آمدنش شدیم تا اینکه یکی از دوستانش به پدر علی اطلاع می دهد که علی در نهرخین به شهادت رسید و پیکرش در آنجا ماند؛ مراسم ختم برای او گرفتیم و پیکرش 27 سال در آنجا ماند.

27 سال کوچکترین صدا چشم منتظرش را بی خواب کرد

این مادر شهید دانش‌آموز از انتظار می‌گوید، انتظاری که شب و روز را از او گرفته بود، انتظاری که او را هر روز به معراج شهدا دعوت می‌کرد تا حتی بند انگشتش را برایش بیاورند.

دو سال است که انتظار مادر علی به سر آمده و توانسته استخوان‌های عزیزش را در آغوش بکشد اما یادآوری روزهای انتظار باز هم اشک‌های او را جاری می‌کند و می‌گوید: انتظار خیلی سخت است؛ شب‌ها خواب نداشتم با کوچکترین صدا به جلوی در خانه می‌دویدم؛ روزها هم جایی نمی‌رفتم؛ حتی به مکه و مشهد نرفتم و گفتم علی می‌آید و پشت در می‌ماند؛ جنگ تمام شده بود و پیکرهای شهدا را تفحص کرده و می‌آوردند مرتباً به معراج شهدا می‌رفتم اما خبری از علی نبود و مسئولان آنجا دیگر مرا می‌شناختند.محرم سال 88 ایامی که منافقان و ضدانقلاب در کوچه و خیابان بودند، انگشتر و پلاک و یک مشت استخوانش را برایم آوردند. او خیلی خوب بود اما نشناختیمش و قدرش را ندانستیم؛ عمق صحبت‌های او نه مثل نوجوان 16 ساله بلکه مثل یک مرد 40 ساله بود؛ وقتی پیکرش را آوردند معلم قرآنش برایش نماز خواند.

همیشه می گفت : خوشا به حال کسانی که مفقودالاثر و مفقود الجسد هستند. هر شب جمعه حضرت زهرا (س ) خودش به دیدن آن ها می رود. بالای سرشان می نشیند، خوشا به حالشان که خانم را می بینند. آن وقت مادرها همه اش بی تابی می کنند که چرا شهیدمان را نیاوردند بگو آخه مادر جان تو بروی بالای سر پسرت بهتر است یا خانم فاطمه زهرا (س ) ؟می گفتم :

خب معلومه حضرت زهرا (س ) .

پس هیچ وقت فکر نکنی اگه من مفقود الاثر شدم چرا نیامدم اجازه بده بی بی دو عالم بیاید بالای سرم .

برای خودش این سفارش را می‌کرد اما نمی‌گذاشت هیچ یک از بچه های گردان کربلا پیکر مطهرشان توی خط بماند. گاهی طناب می بستند به پیکر شهید و روی زمین می‌کشیدند و عقب می آوردند. تا در خط نماند. می گفتم :

مادر این جوری که پیکر شهید آسیب می بیند .

مادر این پیکر تکه تکه شده به دست مادر شهید برسد و بتواند صورت پسرش را ببیند بهتر است تا ما در مقابل مادر شهید بگوییم شرمنده ایم ما سالم و سلامت آمدیم و پسرت شهید شد و ما حتی نتوانستیم جسم بی جان او را برای تو بیاوریم.

 


:: بازدید از این مطلب : 812
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

بسم رب الشهدا وصدیقین

مادر یکی از شهیدان دفاع مقدس تعریف میکرد که یک شب فرزند شهیدم به خوابم آمد وبه من گفت مادر یه خواهش ازت دارم میشود که دیگر شبهای جمعه سر قبر من نیایی مادر میگه در عالم خواب تعجب کردم وپرسیدم چرا عزیزم گفت مادر شبهای جمعه که شما به دیدن من می آیی من باید به احترام شما بایستم تا شما بروی

ولی مادر دیگر شهدا شبهای جمعه به کربلا میروند چون زهرای مرضیه در کربلاست من هم میخواهم که از این قافله عقب نمانم


:: بازدید از این مطلب : 868
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

خواسته مادر شهید شیرودی

تنها خواسته‌ای که‌ مادر شهید شیرودی از امام خامنه‌ای داشت

وی می‌افزاید: چند سال قبل که مادرم به دیدار رهبر معظم انقلاب رفته بود، ایشان از مادرم پرسیدند: «چه خواسته‌ای دارید؟» مادرم پاسخ داد: «سلامتی شما»، آقا فرمودند: «چند سال قبل هم که در منزل شما مهمان بودیم، شما همین را گفتید»، مادرم گفت: «ما شهید ندادیم که خواسته‌ای داشته باشیم».


:: بازدید از این مطلب : 806
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

خاطرات مادر شهید ناصر فولادی

چگونه شهید شوم…

 یادم هست یک روز ناصر از من سؤال کرد؛ «مادر دوست داری من چگونه شهید شوم؟» گفتم: نمی دانم، تو چه طور دوست داری شهید شوی گفت: «مادر من دوست دارم فوری شهید نشوم، چند ساعت در خون و درد بغلتم و ناراحتی و سختی جانبازان را نیز درک کنم» اتفاقاً به این آرزو و مراد خود دست یافت و با حدود یازده ترکش خمپاره مجروح شد که او را برای درمان به یکی از بیمارستان های صحرایی منتقل کردند و به گفته شهید بزرگوار سیدرضا مهدوی قبل از شهادت ذکر یا حجه بن الحسن العسکری بر لب داشته است.


:: بازدید از این مطلب : 988
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

مادر چگونه فرزندش را شناخت...

پیكر یكی از شهدا به ‌نام احمدزاده را كه براساس شواهد دوستانش پیدا كرده بودیم و هیچ پلاكی و مدركی نداشت تحویل خانواده‌اش دادیم. مادر او با دیدن چند تكه استخوان، مات و مبهوت فقط می‌گفت: این بچه‌من نیست حق هم داشت او درهمان لحظات تكه ‌پاره‌های لباس شهید را می‌جست كه ناگهان چیزی توجه‌اش را جلب كرد. دستانش را میان استخوان‌ها برد و خودكار رنگ و رو رفته‌ای را درآورد. با گوشه چادر، بدنه خودكار را پاك كرد. سریع مغزی خودكار را درآورد و تكه كاغذی را كه داخل بدنه آن لوله شده بود خارج ساخت. اشك در چشمانش حلقه زد. همه متعجب شده بودند كه چه شده، دیدیم برروی كاغذ لوله شده نام احمدزاده نوشته، مادر آن را بوسید و گفت: این دست‌خط پسر من است. این پیكر پسرمه، خودشه


:: بازدید از این مطلب : 845
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
پنج‌شنبه 08 اسفند 1392

به یاد مادر شهید مفقودالاثر مجید امیدی که هروقت بارون میومد ، می رفت زیر بارون می ایستاد و چشمای ابریش بارونی می شد ...وقتی ازش می پرسیدن اخه مادر من چرا توی این چله زمستونی وایستادی زیر بارون؟

اروم زیر لب زمزه می کرد گلی گم کرده ام می بویم او را ...اخه الان بدن مجید من زیر بارونه...بدن مجید من معلوم نیست که الان کجاست...می خوام بگم مادرم..عزیزم..من به یادتم، من ...منتظرت می مونم تا برگردی عزیز مادر...قربون بدنت بشم که مثل سیدالشهدا هیچ سرپناهی نداره

شهید "عبدالمجید امیدی" توی منطقه غرب کشور، ارتفاعات گیسکه (که من بهش می گم آااخر دنیا) مجروح و بدن مطهرش توی شهر مندلی عراق تا ابد جاوید ماند....

و چشمای مادری که همیشه همراه بارون ، بارونی می شد تا ابد منتظر موند


:: بازدید از این مطلب : 901
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران