منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 3
:: باردید دیروز : 45
:: بازدید هفته : 192
:: بازدید ماه : 312
:: بازدید سال : 897
:: بازدید کلی : 897
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

 

بعد از نماز صبح و خواندن زیارت عاشورا، به سمت منطقه مورد نظر در تپه هاى فكه حركت كردیم. از روز قبل، یك شیار را نشانه كرده بودیم و قرار بود آن روز درون آن شیار به تفحص بپردازیم.

 

پاى كار كه رسیدیم، بچه ها «بسم الله» گویان شروع كردند به كندن زمین. چند ساعت شیار را بالا و پائین كردیم، ولى هیچ خبرى نبود. نشانه هاى رنج و غصه در چهره بچه ها پدیدار شد. ناامید شده بودیم. مى خواستیم به مقر برگردیم، اما احساس ناشناخته اى روح ما را به خود آورده بود. انگار یكى مى گفت: «نروید... شهدا را تنها نگذارید...».

 

بچه ها كه مى خواستند دست از كار بكشند، مجدداً خودشان شروع كردند به كار. تا دم اذان ظهر تمام شیار را زیررو كردند. درست وقت اذان ظهر بود كه به نقطه اى كه خاك نرمى داشت، برخوردیم و این نشانه خوبى بود. لایه اى از خاك را كنار زدیم. یك گرمكن آبى رنگ نمایان شد. به آنچه كه مى خواستیم، رسیدیم. اطراف لباس را از خاك خالى كردیم تا تركیب بدن شهید بهم نخرود، پیكر جلویمان قرار داشت. متوجه شدیم شهید به حالت «سجده» بر زمین افتاده است.

 

پیكر مطهر را بلند كرده و به كنارى نهادیم و براى پیدا كردن پلاك، خاك هاى محل كشف او را «سرند» كردیم ولى متأسفانه از پلاك خبرى نبود.

 

بچه ها از یك طرف خوشحال بودند كه سرانجام شهیدى را پیدا كرده اند و از طرف دیگر ناراحت بودند كه آن شهید عزیز شناسایى نشد و همچنان گمنام باقى مى ماند. كسى چه مى داند؟ شاید آن عزیز، هنوز هم «گمنام» باقى مانده باشد.


:: بازدید از این مطلب : 1051
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

یكى از روزها كه خاك ها را به دنبال شقایق هاى پنهان، مى كاویدیم، در اطراف ارتفاع 112 فكه، به پیكر چند شهید برخوردیم كه همه شان آرام و زیبا برروى برانكارد خوابیده و شهد شهادت نوشیده بودند. یكى از آنان لباس سبز و زیباى «سپاه» بر تن داشت و با اینكه بیش از ده سال از شهادتش مى گذشت، ولى رنگ سبز لباس او همچنان زیبا و تمیز خود نمایى مى كرد.

 

شروع كردیم به جستجو میان پیكر شهدا بلكه پلاك و یا كارت شناسایى از آنها بیابیم. دگمه هاى لباس سپاه او را كه باز كردیم، متوجه یك گلوله عمل نكرده خمپاره 60 میلیمترى شدیم كه مستقیم بر روى بدن او اصابت كرده بود. گلوله خمپاره، كمر شهید و كف برانكارد را سوراج كرده و در زمین نیز فرو رفته بود.

 

با احتیاط تمام، گلوله خمپاره را از بدن او خارج كردیم و به كنارى نهادیم. یك آن برگشتم به هنگامه عملیات والفجر یك، بهار سال 62، زمانى كه او زخمى بوده و ذكر مى گفته، خمپاره اى بر بدن مجروحش فرود آمده و...


:: بازدید از این مطلب : 997
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

سال 72 در محور فكه اقامت چند ماه هاى داشتیم. ارتفاعات 112 ماواى نیروهاى یگان ما بود. بچه ها تمام روز مشغول زیرورو كردن خاك هاى منطقه بودند. شب ها كه به مقرمان بر مى گشتیم، از فرط خستگى و ناراحتى، با هم حرف نمى زدیم! مدتى بود كه پیكر هیچ شهیدى را پیدا نكرده بودیم و این، همه رنج و غصه بچه ها بود.

 

یكى از دوستان براى عقده گشایى، معمولا نوار مرثیه حضرت زهرا(علیها السلام) را توى خط مى گذاشت، و ناخودآگاه اشك ها سرازیر مى شد. من پیش خودم مى گفتم:

 

«یا زهرا! من به عشق مفقودین به اینجا آمده ام; اگر ما را قابل مى دانى مددى كن كه شهدا به ما نظر كنند، اگر هم نه، كه برگردیم تهران...».

 

روز بعد، بچه ها با دل شكسته مشغول كار شدند. آن روز ابر سیاهى آسمان منطقه را پوشانده بود و اصلا فكه آن روز خیلى غمناك بود. بچه ها بار دیگر به حضرت زهرا(علیها السلام)متوسل شده بودند. قطرات اشك در چشم آنان جمع شده بودند. هركس زیر لب زمزمه اى با حضرت داشت.

 

در همین حین، درست رو به روى پاسگاه بیست و هفت، یك «بند» انگشت نظرم را جلب كرد. با سرنیزه مشغول كندن زمین شدم و سپس با بیل وقتى خاك ها را كنار زدم یك تكه پیراهن از زیر خاك نمایان شد. مطمئن شدم كه باید شهیدى در اینجا مدفون باشد. خاك ها را بیشتر كنار زدم، پیكر شهید كاملا نمایان شد. خاك ها كه كاملا برداشته شد، متوجه شدم شهیدى دیگر نیز در كنار او افتاده به طورى كه صورت هردویشان به طرف همدیگر بود.

 

بچه ها آمدند و طبق معمول، با احتیاط خاك ها را براى پیدا كردن پلاك ها جستجو كردند. با پیدا شدن پلاك هاى آن دو ذوق و شوقمان دو چندان شد. در همین حال بچه ها متوجه قمقمه هایى شدند كه در كنار دو پیكر قرار داشت، هنوز داخل یكى از قمقمه ها مقدارى آب وجود داشت.

 

همه بچه ها محض تبرك از آب قمقمه شهید سر كشیدند و با فرستادن صلوات، پیكرهاى مطهر را از زمین بلند كردند. در كمال تعجب مشاهده كردیم كه پشت پیراهن هر دو شهید نوشته شده:

 

«مى روم تا انتقام سیلى زهرا بگیرم...»


:: بازدید از این مطلب : 1050
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

 

عصر یك روز گرم بود و بیابان هاى خشك و گسترده جنوب; و احساس ناشناخته درونى اى كه ما را به طرف كانالى كه عرض و «نفررو» كشانده بود. بیشتر طول آن را صبح زیرورو كرده و گشته بودیم، و فكر نمى كردیم كه یدگر شهیدى در آنجا باشد. یكى از بچه ها بد جورى خسته و كلافه شده بود; در حالى كه رویش به كانال بود، فریاد زد:

 

- خدایا، ما كه آبرویى نداریم، اما این شهدا پیش تو آبرو دارند، به حق همین شهدا كمكمان كن تا پیكرشان را پیدا كنیم!

 

به نقطه اى داخل كانال مشكوك شدیم. بیل ها را به دست گرفتیم و شروع كردیم به كندن. بیست دقیقه اى كه بیل زدیم، برخوردیم به تعدادى وسایل و تجهیزات از قبیل خشاب اسلحه، قمقمه، فانسقه و... كه خود مى توانست نشانى از شهیدان باشد، ولى كار را كه ادامه دادیم، چیزى یافت نشد. این احتمال را دادیم كه دشمن، بعد از عملیات وسایل و تجهیزات شهدا را داخل این كانال ریخته است.

 

درست در آخرین دقایقى كه مى رفت تا امیدمان قطع شود و دست از كار بكشیم، بیل دستى یكى از بچه ها به شیئى سخت در میان خاك ها خورد. من گفتم: «احتمالا گلوله عمل نكرده خمپاره باشد»، ولى بقیه این احتمال را رد كردند. شدت فعالیت بچه ها بیشتر شد، پندارى نور امید در دلهاشان روشن شده بود. دقایقى نگذشت كه دسته هاى زنگ زده برانكاردى توجهمان را جلب كرد، كمى خوشحال شدیم. ولى این هم نمى توانست نشانه وجود شهید باشد. فكر كردیم برانكارد خالى باشد. سعى كردیم دسته هایش را گرفته و از زیر خاك بیرون بكشیم. هرچه زور زدیم و تلاش كردیم، نشد كه نشد. برانكارد سنگین بود و به این راحتى كه ما فكر مى كردیم، بیرون نمى آمد.

 

اطراف برانكارد را خالى كردیم. نیم مترى هم در عمق زمین را كندیم. پتویى كه از زیر خاك نمایان شد، توجه همه را جلب كرد. روى برانكارد را كه خالى كردیم، پیكر شهیدى را یافتیم كه بروى آن دراز كشیده و پتو به دورش پیچیده بود. با ذكر صلوات، پتو را كنار زدمى، بدن استخوان شده بود ولى لباس كاملا سالم مانده بود. در قسمت پهلوى سمت راست شهید، روى لباس یك سوراخ به چشم مى خرود كه نشان مى داد جاى تركش است. دگمه هاى لباس را كه باز كردیم، دیدیم یك تركش بزرگ روى قفسه سینه اش جاى گرفته است.

 

كار را ادامه دادیم، كمى آن طرفتر پیكر شهیدى دیگر را یافتیم كه آن هم بر روى برانكارد دراز كشیده و شهید شده بود. لباس او هم كاملا سالم بود. بر پیشانى اش سربند سبزى به چشم مى خورد، كه روى آن نوشته شده بود: «یا مهدى ادركنى»

 

صحنه غریبى بود. خنده و گریه بچه ها توأم شده بود. خنده و شادى از بابت پیدا كردن پیكرهاى مطهر، و گریه از بابت مظلومیت مجروحین كه غریبانه به شهادت رسیده بودند.


:: بازدید از این مطلب : 1107
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

آنها كه رفته اند، مى دانند كانى مانگا چه شیب و ارتفاعى دارد. عملیات والفجر چهار آنجا انجام شد و نیروهاى ما مدتى روى آن مستقر بودند. اواسط سال 71 بود كه براى آوردن پیكر شهدایى كه در منطقه جا مانده بودند به آنجا رفتیم.

 

صبح زود كه شروع كردیم به صعود. ظهر بود كه در اوج خستگى و هن و هن كنان به نزدیك قله رسیدیم. لختى نشستیم تا نفسى تازه كنیم. هنوز بدنم را روى سنگ ها رها نكرده بودم كه در چند مترى خودمان در سراشیبى تند قله كانى مانگا، متوجه پیكر شهیدى شدم كه دمرو به كوه چسبیده بود رفتیم كه براى آغاز پیكر او را برداریم. نزدیك كه شدیم، ماتمان برد. شهید كفش هاى طبى مخصوص افراد معلول را به پا داشت كه با میله هاى مخصوص به كمرشان بسته مى شود. ما در زمان صلح، بدون هرگونه خطرى، از صبح تا ظهر طول كشیده بود تا خودمان را به آنجا برسانیم ولى او در اوج عملیات و جنگ، در زیر آتش دوشكا و خمپاره هاى دشمن، مردانه و دلاورانه، خود را در شب عملیات تا آنجا بالا كشیده بود; كسى كه بدون شك راه رفتن به روى زمین عادى برایش خیلى مشكل بوده.

 

متأسفانه هرچه گشتیم از پلاك یا كارت شناسایى اش خبرى نشد ولى آنجا محورى بود كه بچه هاى لشكر 14 امام حسین(علیه السلام) اصفهان عملیات كرده بودند. روزهاى بعد به یگانشان كه اطلاع دادیم، سریع او را شناختند و گفتند:

 

- او نوجوانى بود كه پاهایش معلول بود ولى با اصرار زیاد به عملیات آمد و شهید شد و جنازه اش همان بالا ماند


:: بازدید از این مطلب : 1047
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

چند روزى مى شد كه در اطراف كانى مانگا در غرب كشور كار مى كردیم.

شهداى عملیات والفجر چهار را پیدا مى كردیم. اواسط سال 71 بود.

از دور متوجه پیكر شهیدى داخل یكى از سنگرها شدیم، سریع رفتیم جلو، همان طور كه داخل

سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا تركش به او اصبات كرده و شهید شده بود. خواستیم كه

بدنش را جمع كنیم و داخل كیسه بگذاریم، در كمال حیرت دیدیم در انگشت وسط

دست راست او انگشترى است; از آن جالبتر اینكه تمان بدن كاملا اسكلت شده بود

ولى انگشتى كه انگشتر در آن بود كاملا سالم و گوشتى مانده بود. همه بچه ها یه

دورش جمع شدند. خاك هاى روى عقیق انگشتر را كه پاك كردیم، اشك هم مان

در آمد. روى آن نوشته شده بود: «حسین جانم».


:: بازدید از این مطلب : 1144
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

ماه رمضان سال 74 بود كه همراه بچه ها در ارتفاع 112 فكه مشغول جستجوى زمین بودیم. چند روزى مى شد كه شهید پیدا نكرده بودیم. بچه ها بدجورى شاكى شده بودند. از نگاه هاى مشكوك، فهمیدم چه قصدى دارند. تا آمدم به خودم بجنبم، همه دوروبرم را گرفته بودند. رسمى بود كه باید به آن تن مى دادم. هرگاه چند روزى شهدا دلشان خودشان را نشان ندهند، یكى از تازه واردین را خاک مى كنند تا شهدا دلشان به حال او بسوزد و خودى نشان دهند. تا آمدم التماس كنم كه نه! چند نفرى مرا خواباندند روى زمین و «محمدرضا حیدرى» كه پشت دستگاه بیل مكانیكى بود، در نزدیكى ام پاكت بیل را در زمین فرود برد و مقدار زیادى خاك رویم ریخت، فقط مواظب بودند كه خاك توى چشم و گوش و دهانم نرود. خاك را كه ریختند، رفتند سراغ كندن زمین و مرا به حال خود رها كردند، دم غروب هم بود و هوا مى رفت كه تاریك شود.

 

در حالیكه سعى مى كردم خاك ها را از جلوى صورتم رد كنم تا راحت تر نفس بكشم، نگاهم افتاد به همانجایى كه حیدرى بیل مكانیكى را در زمین فرو برده بود. دیدم یك تكه لباس بیرون زده است. بچه ها را صدا كردم. اول فكر كردند مى خواهم كلك بزنم تا از زیر خاك بیرون بیایم. آمدند جلو; تكه لباس را كه دیدند، باورشان شد ولى خیلى سریع اتفاق افتاده بود.

 

خاك ها را كه زدند كنار و بیرون آمدم، درست جایى كه مرا خاك كرده بودند، زیر محلى كه پاهایم قرار داشت، خاك ها را برداشتیم و پیكر او را درآوردیم كه كارت و پلاك داشت. جمجمه را كه بیرون آوردیم، یك گلوله به وسط پیشانى اش خورده بود. احتمالا جاى تیر خلاصى بود. اسم شهید «على نیرنا» بود. بدنش را هم دو سه متر آن طرفتر پیدا كردیم كه یك تركش از پشت به كتفش خورده بود و هنوز تركش توى استخوان بود.


:: بازدید از این مطلب : 1121
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

بهار سال 74 بود كه در بیابان فكه، در منطقه علمیات والفجر یك، همراه دیگر نیروها مشغول

تفحص شهدا بودیم. در كنار یكى از ارتفاعات، تعداد زیادى شهید پیدا كردیم. یكى از شهدا

حالت جالبى داشت. او كه قد بلند و رشیدى داشت، در حالى روى زمین افتاده بود كه دو دبّه

پلاستیكى بیست لیترى آب در دستان استخوانى اش قرار داشت. چه بسا خود تشنه به شهادت

رسیده بود. یكى از دبّه ها تركش خورده و سوراخ شده بود; ولى دبّه دیگر، سالم و پر از آب بود.

در آن را كه باز كردیم، در كمال حیرت دیدیم، با وجودى كه حدود دوازده سال از شهادت این

سقاى بسیجى مى گذرد و این دبّه، دوازده سال است كه این آب را در خود نگه داشته است،

ولى آب بسیار گوارا و خنك مانده است.بچه ها با ذكر صلوات، و «سلام بر حسین»،

به رسم تبرك، هریك جرعه اى از آن آب نوشیدند.


:: بازدید از این مطلب : 1075
|
امتیاز مطلب : 18
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

سالم جبّار حسّون، از عشایر عراق بود كه با برادش سامى، پول مى گرفتند و در كار تفحص شهدا كمكمان مى كردند. چند وقتى بود كه سالم را نمى دیدم. از برادش سراغش را گفتم. به عربى گفت: «سالم، موسالم; سالم مریض است». گفتم: «بگو بایید براى شهدا كار كند، خدا حتماً شفایش مى دهد». صبح جمعه بود كه در منطقه هور، یك بلم عراقى به ما نزدیك شد به ساحل كه رسید، دیدم سالم، از بلم پیاده شد و افتاد روى خاك. گفت: «دارم مى میرم». به شدت درد مى كشید. فقط یك راه داشتم. گذاشتیمش توى آمبولانس و آمدیم طرف ایران. به او گفتم خودش را معرفى نكند. از ظهر گذشته بود كه رسیدیم به بیمارستان شهید چمران سوسنگرد. دكتر ناصر دغاغله او را معاینه كرد. شكم سالم ورم كرده بود. دكتر دستور داد سریع او را به اتاق عمل ببرند. سالم به گریه افتاد، التماس مى كرد كه «من غریبم، كسى را ندارم، به من دارو بدهید، خوب مى شوم.» فكر كردیم شاید دكتر در تشخیص خود اشتباه كرده. بردیمش بیمارستان شهید بقایى اهواز. چند ساعتى منتظر ماندیم، اما از دكتر كشیك خبرى نبود. بالاخره دكتر رسید. همان دكتر دغاغله بود! گفتم: «دكتر، ما فكر كردیم شما در تشخیص اشتباه كردید، از دستتان فرار كردیم. ولى ظاهراً این مریض قسمت شماست». دستور داد او را به اتاق عمل ببرند. سالم به اتاق عمل رفت و من هم رفتم طرف شلمچه دنبال كارهایم. به كسى هم نگفته بودیم كه یك عراقى را اینجا بسترى كردیم. من بودم و یك پاسدار عرب زبان اهوازى، به نام عدنان.

 

بعد از 48 ساعت از شلمچه برگشتیم اهواز. وارد بیمارسستان كه شدم، دیدم توى حیاط راه مى رود. گفتم:«سالم دیدى دكترهاى ما چه خوب هستند و چه مردم خوبى داریم». زد زیر گریه. گفتم:«وقتى دكتر مرا عمل  كرد، آقایى آمد بالا سرم و گفت بلند شو برو توى بخش بخواب. ناراحت شدم، سرش داد كشیدم كه آقا من شكمم پاره است! آن آقا دست به سرم كشید و گفت بچه ها بیایید دوستتان را داخل بخش ببرید. عده اى جوان دورم را گرفتند كه گویى همه شان را مى شناسم. به من گفتند اینجا اصلا احساس غریبى نكن. چون تو ما را از غربت بیرون آوردى، ما هم تو را تنها نمى گذاریم. آنها تا چند لحظه پیش كنار من بودند!».

 

... از آن روز سالم به كلى عوض شده بود. مى گفت: «تا آخرین شهیدى كه در خاك عراق مانده باشد، كمكتان مى كنم». خالصانه و با دقت كا مى كرد. بعثى ها دخترش را كشتند تا با ما همكارى نكند، اما همیشه مى گفت: «فداى سر شهدا!».


:: بازدید از این مطلب : 903
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

روى قبر پارچه سبزى كشیده بودند و كنارش پر بود از مهر و مفاتیح. از عراقى ها جریانش را پرسیدیم.

 

گفتند: «شب ها مى دیدیم این جا روى خاكریز، شمع روشن است.

فكر كردیم عشایر آن سمت روشن كرده اند. آنها هم فكر مى كردند ما روشن كرده ایم.

چند وقت بعد ازشان پرسیدیم: شما شب ها آنجا چه مى كنید؟ گفتند: ما هم فكر مى كردیم

شما شمع روشن كرده اید! با هم رفتیم روى خاكریز، پیكر یك شهید ایرانى بود.

كارت شناسایى هم داشت: «سید طعمه یاسرى، از اهواز» همین جا دفنش كردیم

و مى آییم ازش حاجتمان را مى گیریم و مى رویم.»


:: بازدید از این مطلب : 1180
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران