منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 7
:: باردید دیروز : 45
:: بازدید هفته : 196
:: بازدید ماه : 316
:: بازدید سال : 901
:: بازدید کلی : 901
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

دراطراف ارتفاع 112 حدود پانصد متر جلوتر از جایى كه كار مى كردیم، شیار كوچكى قرار داشت. آن روز من و على آقا محمودوند و چند تایى دیگر از بچه ها در حال گذر از آنجا بودیم كه برایم مشكوك آمد. جلو رفتیم و منطقه اى را كه خاك دست خورده داشت بیل زدیم، استخوان هاى یك شهید نمایان شد. اندازه استخوان ها نشان مى داد كه جثه كوچكى داشته است. جمجمه اش بسیار كوچك بود. كنار پیكر یك قبضه آرپى جى هفت قرار داشت. داخل كوله آن را كه نگاه كردیم، خالى بود و این نشان مى داد مردانه تا آخرین گلوله جنگیده است.

 

محمودوند گفت: «به تیپ این شهید مى خورد كه از آن آدم هایى باشد كه سنشان زیاد است ولى قد و جثه شان كوچك است.»

 

من گفتم: «فكر نكنم چنین چیزى باشد. حدس مى زنم سن و سال این شهید حداكثر 15 - 16 سال باشد».

 

به جمجمه كه خوب نگاه كردیم دیدیم دندان عقلش هنوز در نیامده است. كشى كه به لبه شلوارش انداخته و دور مچ پاى بود، قطر آن بسیار كوچك بود. پیكر شهید را كاملااز خاك درآوردیم. مدارك همراهش را كه نگاه كردیم دیدیم متولد سال 1347 بوده و سال 62 هم در عملیات والفجر یك به شهادت رسیده است; متأسفانه اسمش در ذهنم نیست.


:: بازدید از این مطلب : 926
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

یكى از روزهاى تابستان سال 73 بود. آفتاب داغ و سوزان مى رفت تا پشت ارتفاع 143 فكه غروب كند. یك هفته اى مى شد كه هرچه مى گشتیم، هیچ شهیدى پیدا نمى كردیم. خیلى كلافه بودیم. سید میرطاهرى كه دیگر خیلى شاكى بود، فریاد زد: «خدایا دیگر به گلویمان رسیده این چه وضعش است؟ دیگر به خرخره مان رسیده... دست از سرمان بردار غلط كردیم».

 

اینجا بود كه سید متوجه شد باید عیبى در خودمان باشد. روكرد به نیروها و فریاد زد: «آقایون... كى حمام واجب بوده و نرفته؟» یك استعارت این جورى بكار مى برد. خب ما هفته اى یك بار مى رفتیم دو كوهه براى حمام. سید ادامه داد: «هركس كه نرفته حمام، حجب و حیا نداشته باشد. این مسئله داره به كار ضربه مى زند...».

 

همه به یكدیگر نگاه مى كردیم. بعضى ها زیر زیرى مى خندیدند. یك دفعه دیدم یكى از سربازها در حالى كه سرش را پایین انداخته بود از عقب سر نیروها خارج شد و رفت.

 

آن روز سید خیلى شاكى شده بود. هركس هم براى كار به یك طرف رفته بود. این وضعیت كه پیش آمد گفتم: الان دیگر جمع مى كنیم و مى رویم مقر. در حالى كه به طرف ماشین قدم مى زدم، با خودم فكر مى كردك كه جداً چرا شهدا خودشان را نشان نمى دهند. در همان حال دیدم میان خاك هاى جلوى پایم یك بند مشكى كه مثل بند پوتین است بیرون زده. دولا شدم و آن را كشیدم. یك جوراب و تكه اى پوتین آمد بیرون، بیشتر كه كشیدم یك پا هم از زیر خاك درآمد. شروع كردم به كندن با دست. یك لحظه نگاه به شارى انداختم كه در جلویم قرار داشت. ظاهر آن مى خورد به شیارهایى كه پر شده باشند.

 

سى هنوز داشت داد و بیداد مى كرد. یكى از بچه ها را صدا زدم كه بیاید آنجا و كمكم كند. حتى به سید هم نگفتیم كه شهید پیدا كرده ایم. او گفت: «فعلا بذار یك مقدار بكنیم، شاید فقط تكه پا باشد و هیچ شهیدى در كار نباشد و سید بیشتر شاكى شود.» بیشتر كه كندیم، دیدیم كه نه، آنجا بود كه سید و بقیه بچه ها را صدا كردیم. همه آمدند و شروع كردند به كار. هفت هشت تا شهید درآوردیم.

 

دیگر هوا تاریك شده بود. وسایل را همانجا گذاشتیم كه فردا برگردیم و بقیه را دربیاوریم. در آن شیار روز بعد حود 18 شهید درآوردیم.


:: بازدید از این مطلب : 1061
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

 

دیدم حاج نادر بد جورى دوربین را زوم كرده رویم. از راه رفتنمان فیلم مى گرفت، از پاهایمان مى گرفت. به شوخى گفتم: «آخه حاجى راه رفتن ما كه فیلم نداره، از این سیم خاردارها و نبشى ها بگیر. از این میدان مین ها بگیر...» گفت من مى خواهم صحنه هاى خاصى را توى این فیلم بگنجانم.

 

به تكه اى رسیدیم، همین جور كه داشتیم مى رفتیم جلو، یك لحظه ایستادم. ناخود آگاه میخكوب شدم. بدون هیچ علتى. نمى دانم چى شد و دمى بدون هر علت خاصى سرجاى خودم ایستادم. سید میرطاهرى كه كنارم بود، گفت:

 

- چى شد آقا مرتضى، چرا وایسادى؟

 

رو كردم به او و طورى كه مثلا بچه ها متوجه نشوند، گفتم: «سید بچه ها رو ببر عقب». حس مى كردم جلویمان میدان مین باشد. یك همچین استنباطى براى خودم داشتم. آدم زیاد كه توى تخریب كار كند میدان مین خودش با او حرف مى زند و یافتن میدان مین، به دیدن نیاز ندارد. سید كه تعجب كرده بود، گفت: «چى شده؟» گفتم: «برو عقب یك خرده. بچه ها را هم ببر عقب تر».

 

یك لحظه به خودم آمدم. دیدم یك چیزى مثل سنگ زیر پاشنه پاى راستم است. روى پاشنه پا چرخیدم. رو به سید گفتم: «بچه ها را بردى عقب؟» گفت: «آره ولى چى شده؟» بدون اینكه به او پاسخى بدهم سعى كردم پایم را بلند كنم. به خاطر جراحتى كه از زمان جنگ در پاى چپم داشتم، نمى توانستم همه وزن بدن را روى آن تكیه بدهم. یك لحظه احساس كردم زیر پاى راستم خالى شد. كمى بلند كردم دیدم قشنگ پایام را گذاشته ام روى كلاهك مین والمرى.

 

با دیدن مین والمرى، یك دفعه سرجایم نشستم. سید جا خورد. آمد جلو و پرسید كه چى شده گفتم: «بیا جلو و نگاه كن» مین را نشانش دادم. شاخك هاى والمر را كه دیدم جا خوردم. حال عجیبى داشتم. بچه ها هنوز عقب بودند. عجز عجیبى در خودم دیدم. با وجودى كه همه سنگینى بدنم روى پاى راستم بود و پاى راستم روى مین والمرى، عمل نكرده بود. نمى شد جلوى بچه ها زار زد. دلم بد جورى شكست، بد جوریاز خودم ناامید شدم. آدم بعضى از وقت ها از مردم ناامید مى شود، گاهى از اطرافیانش، خب تا حدودى به خودش امید دارد. ولى وقتى آدم از خودش ناامید مى شود، این دیگر توى زندگى شكست بزرگى است. به حالتى شوخى كه بغض سخت داخل گلویم را بپوشاند، از دهانم پرید كه: «بنازم به معصیت... چه كارها كه نمى كند. روى مین مى روى نمى زند. معصیت این كارها را مى كند...».


:: بازدید از این مطلب : 1088
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

تخریبچى اگر قرار باشد در میدان مین بترسد، اصلا بدرد تخریب نمى خورد. گاهى مى شد به مین التماسمى كردیم كه بزند. نه اینكه بخواهیم خودمان را بكُشیم، بلكه هر لحظه منتظر یك اشاره خدایى بودیم تا ما هم برویم.

 

یكى از روزهاى سال 72 بود كه در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى كار مى كردیم. همان مقتل معروف. همه منطقه هم رملى بود و پیدا كردن مین مشكل. كل منطقه هم میدان مین بود. شهدایى هم كه آنجا افتاده بودند، یا روى مین رفته و یا زیر دوشكاى دشمن افتاده بودند. مین هاى آنجا هم اكثراً ضد نفرات بود. مین والمرى، گوشتكوبى و گاهى ضد خودرو هم بود.

 

یك مین ضد خودرو را دیدم كه در آوردم و پس از خنثى كردن در كنارى گذاشتم. بر حسب قائده خاص، باید سه مین والمرى هم در اطرافش باشد. دو تاى آن را در آوردم ولى سومى را پیدا نكردم. دستهایم را تا ساعد كرده بودم توى ماسه ها و بدون اینكه چیزى را ببینم، آن زیرها را مى گشتم بلكه مین سوم را پیدا كنم.

 

در حال گشتن بودم كه حمید اشرفى آمد جلو و گفت: «مین سوم را باید من پیدا كنم». با تعجب گفتم: «آقا جان، اگه این مین پیدا نشد، زیاد مهم نیست ولى اگه بزند دو نفریمان ناكار مى شویم. حالا یا توى دست تو بزنه یا توى دست من، جفتمون رو داغان مى كنه. پس برو كنار بذار یك نفرى كار كنم!».

 

ول كن نبود. با خنده گفت: «نخیر! اگه قرار بزنه، چرا تنها برى. خب دوتایى باهم مى رویم. چه عیبى داره؟».

 

گفتم: «آقا جان، شرعاً اشكال داره. برو اون طرف و اینجا نمان». او هم نشست دستهایش را تا ساعد كرد زیر رمل ها. در حالى كه آن زیرها را مى دید، با خودش مى گفت:

 

- جون مادرت بزن! تورو به حضرت عباس بزن، بزن دیگه لامصب...

 

كار، كار خطرناكى بود ولى همین حبّ شهادت و عاشق بودن كار را راحت مى كرد; نه اینكه اشعار باشد، هر لحظه منتظر بودیم و التماس مى كردیم كه بزند. درست مثل زمان جنگ. وقتى مى دیدیم دوستانمان شهید مى شوند و مین راحت زیر پایشان مى زند، بر ایمان حسادت مى آورد و اُفت داشت.

 

بعضى عادات بود كه از زمان جنگ به ارث برده بودیم. مثلا هر روز صبح براى شروع كار حتماً باید وضو مى گرفتیم، ولى به میدان مین ها كه مى رسیدیم، آنجا تیمم مى كردیم و با صلوات وارد مى شدیم. تیمم، هم براى تجدد وضو بود و هم براى ابهت و عظمت كار در میدان مین. با تیمم وارد میدان شدن برایمان قوت قلب بود.

 

در همین حین گشتن، دستم خورد به چیزى كه حدس زدم مین باشد. گفتم: «حمید والمرى اینجاست برو عقب». دور و بر مین را خالى كردم و آن را آوردم بیرون. اطرافش را بدجورى خاك گرفته بود. چون زیر خاك مانده و آب به خورد زمین رفته بود، پوسیده و حساس شده بود. وقتى كه مین را در آوردم، حمید وحشت كرد. تا قیافه اش را دید گفت: «این لامصب این جورى حساس بود و ما مشت مشت پنجه مى زدیم زیر خاك و دنبالش مى گشتیم؟» مین را با رعایت ادب و احترام و به قول به ها بزرگوارانه، برداشتم و در كمال احتیاط بردم زیر یك درختچه گذاشتم تا كسى به آن نخورد، چون واقعاً فوق العاده حساس شده بود.


:: بازدید از این مطلب : 1006
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

ماه رمضان سال 72 بود كه همراه «مجید پازوكى» از تخریبچى هاى لشكر 27، در منطقه والفجر یك فكه، اطراف ارتفاع 143 به میدانى مین برخوردیم كه متوجه شدیم میدان مین ضد خودرو و قمقمه اى است. یعنى یك مین ضد خودرو كاشته و سه تا مین قمقمه اى به عنوان محافظ در اطرافش قرار داده بودند.

 

سر نیزه ها را در آوردیم و نشستیم به یافتن و خنثى كردن مین ها. خونسرد و عادى، با سر نیزه سیخك مى زدیم توى زمین و مین ها را در آورده و خنثى مى كردیم و مى گذاشتیم كنار. رسیدم به یك مین ضد خودرو. دومین قمقمه اى محافظش را در آوردم ولى هرچه گشتم مین سوم را پیدا نكردم. تعجب كردم، احتمال دادم مین سوم منفجر شده باشد، ولى هیچ اثر یا چاله اى از انفجار به چشم نمى خورد. تركیب میدان هم به همین صورت بود كه یك ضد خودرو و سه قمقمه اى در اطرافش. ولى از مین سومى خبرى نبود.

 

در تخریب اصلى وجود دارد كه مى گویند: «هر موقع مین را پیدا نكردید، به زیر پاى خودتان شك كنید». یعنى اگر مینى را پیدا نكردى زیر پاى خودت را بگرد كه باید مطمئن باشى الان مى روى روى هوا. به مجید گفتم: «میجد مین قمقمه اى سوم پیداش نیست...» به ذهنم رسید كه زیر پایم را سیخ بزنم. یك لحظه پایم را فشار دادم. متوجه شدم شئى سفتى زیرش است. اول فكر كردم سنگ است. همان طور نشسته بودم و تكان نمى خوردم. با سر نیزه سیخك زدم زیرپایم، دیدم نه! مثل اینكه مین است. به مجید گفتم: «مجید مواظب باش مثل اینكه من رفتم روى مین...» مجید خندید و در همان حال زد توى سرم و به شوخى گفت:

 

- خاك بر سرت آخه به تو هم مى گن تخریبچى؟ مین زیر پاى توست به من مى گى مواظب باش!

 

پایم را كشیدم كنار و مین قمقمه اى را درآوردم. در كمال حیرت و تعجب دیدم سیخك هایى كه به آن زده ام، به روى سطحش كشیده و چند خط وردّ سر نیزه هم رویش مانده و به قول بچه ها «مین را زخمى كرده بود».

 

خودم خنده ام گرفت. خنده اى از روى ناباورى كه وقتى كارى نخواهد بشود، خودت را هم بكشى نمى شود.

 

یك ساعتى از این جریان گذشت. در ادامه معبر داشتیم جلو مى رفتیم، مى خواستیم میدان را باز كنیم كه بچه ها بروند توى شیار كه اگر شهیدى هست پیدا كنند. دوباره یك مین گم كردم. آن همه قمقمه اى. جرأت نكردم به مجید بگویم كه آن را گم كرده ام، گفتم: «مجید... این یكى دیگه حتماً زده». مجید نگاهى به اطرافم انداخت ولى چون آثار انفجار به چشم نمى خورد، گفت: «بهت قول مى دم این یكى هم زیر پاى خودت است.» روى شوخى این حرف را زد. پایم را فشار دادم، شك كرد، سر نیزه زدم دیدم مثل دفعه قبل است. پا را كه برداشتم دیدم مین زیر پایم است. تعجبم دو چندان شده بود. حالا چطور بود آن روز مین زیر پاى ما نزد، الله اعلم، خودم هم مانده بودم كه چى شده. به قول معروف:

 

«گر نگهدار من آن است كه من مى دانم شیشه را در بغل سنگ نگه مى دارد»


:: بازدید از این مطلب : 1027
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

تابستان سال 72 بود كه همراه نیروهاى تفحص در جنوب و منطقه شلمچه مشغول

كار بودیم. روزى در مقر بودم كه یكى از بچه هاى گروه تفحص لشكر 7 ولى عصر(عج) آمد

طرفم. تازه از كار برگشتم بودند. با حالتى منقلب و هیجان زده، دست من را گرفت و برد

داخل معراج شهداى مقرشان و گفت كه مى خواهد صحنه جالبى را نشانم بدهد. پارچه اى

را روى زمین باز كرده بودند. پیكر كامل شهیدى در حالى كه شلوار و پیراهن بادگیر به تنش بود،

پوتینهایش هم در پاهایش بودند. جالبتر از همه این بود كه ماسك ضد گاز شیمیایى هم به صورت داشت.

یك قبضه اسلحه كلاشینكف هم به پشتش بود. وقتى ماجرا را پرسیدم گفت:

- در منطقه شلمچه چشممان به او افتاد كه به همین حالت روى زمین دراز كشیده بود; به صورتى كه رویش به آسمان بود.


:: بازدید از این مطلب : 1031
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

ساعت حدود ده صبح بود. بچه ها هنوز نیامده بودند پاى كار. من و یكى از بچه ها كه راننده بیل مكانیكى بود، شب در همان نزدیك ارتفاع 143 فكه، كنار دستگاه خوابیده بودیم. از صبح شروع كردیم به كار و منتظر آمدن بچه ها نشدیم. هرچه زمین را با بیل مكانیكى زیرورو مى كردیم، خبرى نمى شد. راننده هم خسته شد. خسته و كلافه. تابستان بود و هوا گرم. مقدار آبى را كه براى خوردن با خودمان آورده بودیم، داخل كلمن، گرم شده بود. تا آن روز حرف بچه ها این بود كه در این اطراف شهید پیدا نمى شود و بهتر است وسایل را جمع كنیم و برویم به ارتفاع 146. اینجا دیگر هیچى ندارد. بچه ها كم كم آمدند.

 

دو ساعت و نیم مى شد كه دستگاه روى یك منطقه كار مى كرد. گیر كرده بود. نه مى توانست زیر پاى خودش را محكم كند و بیاید جلو، و نه مى توانست بیل بزند و زمین را بكند. رو به راننده گفتم: «بیا پایین و دستگاه را بگذار تا نیم ساعتى در جا كار كند، بعد آن را مى بریم روى ارتفاع 146».

 

آمد پایین. رفتیم در سایه دستگاه نشستیم تا استراحت كنیم. همانجا دراز كشیدم و كلاه حصیرى اى را كه داشتم، روى صورتم كشیدم تا چُرتى بزنم. یكى از سربازها گفت:

 

- برادر شاد كام... این پرنده را نگاه كن، اینجا روى دستگاه نشسته...

 

و اشاره كرد به پرنده اى كه روى پاكت بیل نشسته بود. نگاه كه انداختم، با تعجب دیدم پرنده مورد نظر «كفتر» است. كفترى سفید. او هم در كمال تعجب گفت كه اینجاها كفتر پیدا نمى شود. و این نشان مى داد كه به قول بچه ها توى كار كفتر و كفتر بازى خیلى خبره است. خندیدم. ولى او گفت: «برادر شادكام اینجا دو نوع پرنده بیشتر نداره. یكى سبزه قبا، یكى هم گنجشك هاى سیاه و سفید. این اینجا چكار مى كند؟».

 

راست هم مى گفت، واقعاً غیر طبیعى بود. بلند شدم و نگاهم را به كبوتر دوختم. مانده بودم كه این حیوان چگونه توى این هواى گرم مى تواند زنده بماند. چه جورى آمده اینجا. كمى پرید و مجدداً اطراف پاكت بیل نشست. دور آن مى چرخید و مدام بر روى زمین نوك مى زد و بغ بغو مى كرد. حركات عجیبى از خودش نشان مى داد و سر و صدا مى كرد; به طورى كه انسان حالت تشویش و اضطراب را در آن پرنده حس مى كرد.

 

در افكار خودم غوطهور بودم كه یكى از بچه ها گفت: «نكنه تشنه شده؟». راست مى گفت. درِ كلمن را از آب پر كردم و بردم گذاشتم جلویش. كمى پرید. بغ بغویى كرد و آمد دور ما. شروع كرد به چرخیدن بالاى سرمان. بعد روى زمین قدم مى زد. اصلا از وجود ما نمى ترسید. مجدداً پرید روى دستگاه و شروع كرد به بى تابى كردن. در همین احوال بود كه براى خود من سوال پیش آمد كه این حیوان چرا این جورى مى كند. اصلا فلسفه وجودى این احیوان در اینجا چیست؟ اینجا چكار دارد؟ آن هم با یك همچنین حالت اضطراب و بى تابى كه از خودش نشان مى دهد و از ما نمى ترسید.

 

یكى از بچه ها هوس كرد كه آن را بگیرد. گفتم گناه دارد. اذیتش نكنیم، مى ترسد. یكى از بچه ها گفت:

 

- راستى، نكنه اینجا شهید باشد و اون مى خواد بما نشونش بده...

 

با این حرف، جا خوردم. یك لحظه خوابى را كه قبلا دیده بودم كه محل شهیدى را پیدا كردم و خواب هایى دیگر كه بچه ها دیده بودند، جلوى نظرم آمد. همه اینها نشانه هایى با خود داشتند. گفتم نكند واقعاً دارد یك چیزى را نشانمان مى دهد. سریع بلند شدم و رفتم طرف بیل. با بلند شدن من، پرنده از روى بیل برخاست و پرواز كرد و رفت. رفت و ناپدید شد. با خود گفتم شاید برود بیست سى متر آن طرف تر بنشیند، ولى خبرى نشد. چند دقیقه اى نگاه همه مان به او بود كه رفت در افق و دیگر دیده نشد.

 

جوان سرباز گفت: «برادر شادكام مى خواهم ایجا را بكنم. اینجا حتماً باید چیزى باشد.» و برخاست. او كه نامش «بهزاد گیجلو» بود، نشست پشت دستگاه و شروع كرد به بیل زدن. بیل اول نه، بیل دوم را كه زد، دیدم یك چفیه مشكى خاكى زد بیرون. فریاد زدم كه دست نگاه دارد. چفیه را از خاك در آوردم و تكان دادم. یك كلاه آهنى هم بغلش بود. آرام، با دست خاك هاى اطرافش را خالى كردیم و دیدیم كه یك شهید خفته است.

 

نكته بسیار جالب در وجود این شهید، موهاى زیبایش بود، خیلى زیبا و قشنگ انگار كه تازه شانه كرده باشند. و این در حالى بود كه سرش اسكلت شده بود فرقى كه روى موهاى سرش باز كرده بود، به همان حالت باقى بود. موهایش قشنگ شانه خورده بود. موهایش قشنگ شانه خورده بود. موهاى مشكى و لختى داشت. روى پیشانى بند سرخى كه بسته بود، مقدارى از موهایش آویزان مانده بود. چهره اش به نظرم خیلى زیبا آمد.

 

آقا سید میرطاهرى و بچه ها بعداً اسمش را در آوردند و به خانواده اش هم گفتند كه چگونه او را پیدا كرده اند. متأسفانه من نامش را به خاطر ندارم.

 

پیدا شدن این شهید، باعث شد كه ما به ذهنمان برسد كانالى را كه آن شهید اولش افتاده بود، بیل بزنیم و زدیم; ده پانزده متر كه كندیم، چیزى پیدا نشد. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. یك مقدار وسایل و تجهیزات پیدا كردیم ولى شهید نبود. امتداد كانال مى رسید به ارتفاع 146. تا آنجا را كندیم. در همان امتداد بود كه رسیدیم به سنگر فرماندهى نیروهاى عراق و تعدادى شهید یافتیم. مى توانم بگویم با یافتن آن شهید، ما توفیق یافتیم كه حدود یكصد شهید آنجا بیابیم و به آغوش خانواده ها باز گردانیم.


:: بازدید از این مطلب : 902
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

ارتفاع 112 از آن جاهایى است كه بچه ها زیاد مقاوت كرده و شهید شده اند. از صحنه هاى بسیار جالب و تكان دهنده آنجا، یافتن پیكر شهدایى بود كه براى زدن تانك و دوشكا، از بقیه نیروها جدا شده اند. یك تنه زده اند به دریاى بلا تا راه را باز كنند و خطر را بشكنند.

 

این یكى دیگر خیلى عجیب بود. یعنى چطور مى توانست باشد. همه تجهیزات بود، كوله پشتى، فانسقه و قمقمه و جیب خشاب ها، حتى كلاه آهنى، ولى هیچ اثرى از خود شهید نبود، اعصابم داشت خرد مى شد، یعنى چى شده؟ كجا مى توانست رفته باشد؟

 

آهان! حتماً تجهیزاتش را باز كرده تا سبكتر شود. تا راحت تر گام بردارد. سریعتر بپرد. اما كجا؟ به كدام سمت. چه جایى بوده كه آن جوان را این گونه به سمت خویش كشانده است.

 

نگاهم را در اطراف چرخاندم. بر روى سنگر دو شكایى كه كمى آن طرفتر بود، قفل شد. فاصله را سنجیدم. جهت را هم یافتم. بله. خودش بود. به احتمال بسیار قوى او رفته تا دوشكا را خفه كند. رفته تا او را كه راه نیروها را سد كرده بوده خاموش كند.

 

مسیر را از محل تجهیزات به طرف سنگر دوشكا پى گرفتم. جلوتر كانالى بود. در نزدیكترین مكان ممكن، جایى یافتم كه براى پناه گرفتن بهتر بود. جایى كه از آنجا مى شد با پرتاب نارنجك، آتش دوشكا را ساكت كرد.

 

جا خوردم. خشك شدم. پاهایم بر زمین میخكوب شدند. همان گونه كه حدس مى زدم، شد. در مقابل سنگر دوشكا، پیكر شهیدى بدون تجهیزات افتاده. نگاهم را انداختم به طرف محل قبلى. شهید كه پلاك و كارت هاى شناسایى همراهش بود، این فاصله را دویده و خود را تا جلوى سنگر دوشكا رسانده بود. این گونه جاها، شهید كمتر یافت مى شود. آنهایى هم كه پیدا مى شوند، معلوم است از آنهایى بوده اند كه به واقع جمجمه هایشان را به خدا عاریه داده بودند. یكه و تنها، سینه سپر كرده و به دریاى بلا زده اند.

 

با ذكر صلوات، پیكر را جمع كردم. دلم نمى آمد از این صحنه عكس نگیرم. تجهیزاتى كه میان سیم هاى خاردار، در حالى كه آن سوتر سنگر كمین دوشكا به چشم مى خورد، دستخوش باد، این سو و آن سو مى شدند و فقط خش خشى آرام از آنها باقى مانده بود. آن را در قاب تصویر ضبط كردم.


:: بازدید از این مطلب : 978
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

در آن اطراف پنجاه شهید پیدا كرده بودیم. فكر مى كردیم كه دیگر چیزى نباشد. دوروبر را هم كه كندیم، دیگر به چیزى بر نخوردیم و این نشان دهنده این بود كه دشمن پیكر شهدا را در یك جا جمع كرده و چه بسا دوربین هاى وحشت زدگان صدامى استفاده تبلیغاتى نیز از این صحنه ها برده باشند.

 

اطراف ارتفاع 112 بود و در گوشه اى یك كامیون ایفاى عراقى سوخته بود. در كنارش تل خاكى ایجاده شده بود كه مقدار زیادى آت و آشغال میان آن به چشم مى خورد. شنى پاره شده تانكى از میان خاك ها بیرون زده، چند لاستیك نیم سوخته ماشین و دیگر وسایل منهدم شده جزو تل خاك بودند.

 

«محمد رضا كاكا» از بچه هاى تهران، كه خدمت سربازى اش را همراه ما در تفحص مى گذراند، با نگاهى مشكوك به تل خاك نظر مى كرد. كلید كرد كه الاّ و بلاّ اینجا را بكنیم. هرچه گفتیم كه اینجا فقط مقدارى آشغال و وسیال جمع شده و بعید است اینجا شهید باشد، نمى پذیرفت.

 

خوبى تفحص به این است كه بودن یا نبودن شهید بستگى به نظر «رئیس» و «مسئول» ندارد، هركس احساس كند شهیدى صدایش مى زند، بقیه تابع مى شوند. با خستگى گفتم: «آخر پدر آمرزیده، تو چطورى مى خواهى شنى تانك را در بیاورى، یا بدون هرگونه امكاناتى كامیون سوخته را جابجا كنى؟ ول كن اینجا چیزى گیرت نمى آید...»

 

ولى او مصرّ شد كه تل خاك را بكند. و شروع كرد به زیرورو كردن خاك ها. چند سرباز گذاشتم پهلویش و خودم با دو سه نفر دیگر رفتیم كه شیار روبه رویى را كه خیلى مشكوك به نظر مى رسید بگردیم. چند قدمى كه رفتم، دلم رضایت نداد. برگشتم و نگاهشان انداختم. با علاقه تمام داشتند خاك ها را مى كاویدند. مغلوب همتشان شدم و برگشتم. بیل دستى را برداشتم و شروع كردم به كندن از یك طرف دیگر از تل خاك.

 

هر چى بیشتر مى كندیم. بچه ها بیشتر به «كاكا» تیكه مى انداختند. همه را خسته كرده بود ولى خودش مى گفت: «شما بروید دنبال شیار، من خودم تنها مى مانم و تكلیف اینجا را معلوم مى كنم».

 

برخوردیم به تكه اى سیم سیاه تلفن، یك دفعه كاكا داد زد: «اینهاش. دیدید گفتم. خودشه». سیم تلفن را گرفت تا رد آن را بیابد. با خودم گفتم اشتباه مى كند و بعید است اینجا شهید باشد. ولى او ول كن نبود. اصلا مى خواست آن تل خاك را از میان بردارد تا خیالش راحت شود.

 

رسیدیم به سختى زمین یعنى جایى كه دیگر ثابت مى شد شهیدى اینجا نیست. ولى سیم تلفن پیچ خورده و كمى آن طرَفتر زیر خاك ها رفته بود. براى خودم هم جالب شد. با اینكه خسته بودیم، با شدت بیشترى مى كندیم. ناگهان كاكا فریاد زد: «یافتم... یافتم...».

 

رسیدیم به چند تكه استخوان پاى انسان، این را كه دیدم، گفتم: «حالا باید با احتیاط اطراف را خالى كنیم» همه دست به بیل شدیم و در كمال دقت و احتیاط، تپه خاك را برداشتیم و در كمال تعجب برخوردیم به پیكر چند شهید كه در كنار یكدیگر دفن شده بودند.

 

دشمن خبیث با سیم تلفن دست و پاى آنها را بسته و روى هم دیگر انداخته بود. شهید بوده اند یا مجروح، خدا مى داند. ولى انسان كشته شده كه نیازى ندارد دست و پایش را با سیم تلفن محكم ببندند. «كاكا» كه خوشحال شده بود، شادمان بیل مى زد و مدام صلوات مى فرستاد.

 

در عطر آگینى صلوات، پیكر هشت شهید را كه مظلومانه و معصومانه كنار هم خفته بودند، از زیر تل خاك و میان وسایل بیرون آوردیم و هریك را با احترام و بغض خاص، داخل كیسه سفید گذاشتیم، و آنهایى را كه پلاك داشتند، شماره را روى كیسه شان نوشتیم و آن كه نداشت روى پارچه و كارتش این طور نوشتیم:

 

دفن شده در كنار شماره پلاك... در ارتفاع 112 فكه منطقه عملیاتى والفجر یك.


:: بازدید از این مطلب : 1002
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

 

گرماى هوا كمتر شده بود. تابستان سپرى گشته و روزهاى اول مهر ماه سال 72، خنكاى صبحگاهى دلچسبیداشت. رفتیم اطراف ارتفاع 112 كار كنیم. روزهایى همین قسمت از فكه، چه صحنه هاى خون و آتشى در بهار سال 62 در عملیات والفجر یك به خود دیده است.

 

محلى كه در حین عملیات از آن به عنوان اورژانس استفاده مى شد، و بقایاى چند سنگر و آمبولانس منهدم شده در اطرافش پراكنده بودند، در سمت چپ جاده، روبه رویمان قرار داشت. خسته شدیم. كانال اصلى را هرچه بیل زدیم چیزى پیدا نكردیم. جاى تاول دستهایمان مى سوخت. كانال نفر رویى نظرم را جلب كرد و رفتم طرفش. هرچه را كه به زبان مى آمد، زمزمه مى كردم. در حالى كه چشمانم داخل كانال را مى كاوید، سلانه سلانه قدم مى زدم و جلو مى رفت. غالباً داخل این كانال هاى فرعى بعید به نظر مى رسید كه چیزى باشد. از دور چیرى نظرم را جلب كرد. رفتم به سمتش. ظاهراً باید كلاهخودى قرار گرفته بر روى یك نبشى آهنى باشد. چیزى عجیبى به نظر نمى رسید. حتماً نیروهایى كه قبلا اینجا تفحص مى كرده اند، این كلاه را كه پوسیدگى و رنگ و رو رفتگى اش نشان مى داد متعلق به هشت - نه سال پیش است، پیدا كرده و بر روى نبشى قرار داده اند.

 

سعى كردم به راه خودم ادامه دهم و بقیه كانال را نگاه كنم، ولى حسّ درونى مى گفت كه باید اطراف نبشى را وارسى كنم و برگشتم. چرخى در اطراف آن زدم. كلاهخود ایرانى بود. نگاهى به موقعیت قرار گرفتن نبشى انداختم. نه میدان مین بود و نه سیم خاردارى به آن آویزان.براساس اصلى كه در تخریب وجود دارد، جهت نوك نبشى و فلش آن، به هر سمت كه باشد یعنى آنجا میدان مین است. ولى هیچ میدانى در اطراف وجود نداشت. جهت فلش نبشى به طرف داخل كانال بود. نگاهى به دورترها انداختم، شاید تپه اى و یا سنگرى خاص وجود داشته باشد; چیزى به چشم نمى آمد. این نبشى حتماً معنى خاصى داشت. شاید هم براى گراگیرى بچه ها واحد ادوات بوده باشد. شاید.

 

كانال دویست - سیصد مترى با جاده فاصله داشت، زیاد محل تردد افراد نبود كه بگوئیم براى همیدگر علامت گذاشته اند. با خود مى اندیشیدم كه تا كنون هیچ كدام از گروه هاى تفحص به این اطراف نیامده اند و اگر درست حدس زده باشم، ما اولین كسانى هستیم كه پایمان به اینجا باز شده.

 

ظاهر كانال هم چیزى خاصى نشان نمى داد. یك لبه آن بر حسب نیاز تردد نیروها شیب داشت و نشانى از خاك دست خورده وجود نداشت.

 

تصمیم خود را گرفتم. باید اطراف نبشى كنده مى شد. بچه ها كه آمدند، گفتم باید سمتى را كهى تیزى نبشى رو به آن است، بكنیم. بچه ها تعجب كردند. گفتند كه بعید است اینجا شهید باشد. ولى كلاه بالاى نبشى كه یك آن مرا مى برد به صحنه كربلا و سرهاى برروى نیزه، به من مى گفت كه باید چیزى باشد. حداقل این بود كه از شك و تردید بیرون مى آمدیم.

 

شروع كردم به كندن با بیل دستى. دو سه ساعتى بود كه داشتم بیل مى زدم.

 

گرماى آفتاب به بالاترین حد خود رسیده بود. مستقیم بر سرمان مى تابید. زمین خیلى محكم بود و این خود نشان مى داد كه خاك اینجا دست نخورده است. دو تا از بچه ها از شدت گرما وكار، خون دماغ شدند. سریع رفتم یك پلیت (ورقه فلزى) آوردم و انداختم روى كانال تا ساعتى بچه ها زیر سایه اش استراحت كنند.

 

خستگى كه رفع شد، بچه ها گفتند اینجا چیزى پیدا نمى شود، بساطمان را جمع كنیم و برویم. خودم هم خسته شدم و حالا دیگر با آنها همعقیده بودم. بچه ها زیاد اذیت شدند. همین سفتى زمین نشان مى داد كه آنجا چیزى دستمان را نخواهد گرفت.

 

یا على گفتیم و بلند شدیم. بیل و كلنگ ها را برداشتیم كه برویم. چى بود كه ما را به آنجا كشاند، الله اعلم. یكى از سربازها هم خون دماغ شده بود. سعى كردم كمكش كنم تا خونش بند بیاید. یك دفعه داد زد. از آنهایى كه انسان را در جایش میخكوب مى كند.

 

- اِ... این لنگه پوتین را نگاه كنید... برادر شادكام اینجا رو نگاه كن...

 

بلافاصله برگشتم. انگارى منتظر چنین فریادى بوده ام. نگاه كردم به جایى كه نشان مى داد. شیب كانال را كه كنده بودیم از نظر گذراندم. لبه هاى یك جفت پوتین پدیدار شده بود. جالب تر این بود كه در حال كندن متوجه آن نشده بودیم. آرام نشسته بالاى سرش. صلواتى فرستادیم. آهسته خاك هاى اطرافش را كنار زدیم. آرام نشستیم بالاى سرش، كلى خوشحالى داشت. در حال خارج كردن بدن متوجه موضوعى شدیم، بیشتر دقت كردم. جهت قبله را پرسیدم. درست فكر كرده بودم. این شهید بر شانه راست، درست روبه قبله خوابانده شده بود.

 

او را پس از شهدات رو به قبله خوابانده و رویش خاك ریخته بودند تا از گزند دشمن مصون باشد. گزندى كه نمونه هاى آن را زیاد دیده ایم. حالا اینكه چه كسى این معرفت را به خرج داده و همان زمان یك نبشى بالاى سر او كوبیده و كلاهى هم رویش گذاشته تا محل پیكر مشخص باشد، معلوم نیست كیست.

 

احتمالى كه زیاد به آن گمان مى بردیم، این بود كه از دوستان یا بستگان همین شهید بوده است. هرچه كه بود، او این احتمال را داده كه زمانى باز خواهیم گشت تا پیكر این عزیز را برداریم حالا این زمان هشت - نه سال طول بكشد، مشكل نیست. مهم این است كه شهدا را از یاد نبرده باشیم.

 

با این قضیه بر خود من ثابت شد كه شهدا خودشان انسان را به سمت خویش مى كشند.


:: بازدید از این مطلب : 1005
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران