منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 4
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 6
:: باردید دیروز : 45
:: بازدید هفته : 195
:: بازدید ماه : 315
:: بازدید سال : 900
:: بازدید کلی : 900
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

بعضى وقت ها مى شد كه انسان را به بازى مى گرفتند. همه را به بازى مى گرفتند و چه بسا آن زیر زیرها، كلى مى خندیدند. ولى خب ما هم از رو نمى رفتیم. از قدیم گفته اند: «گر گدا كاهل بُوَد، تقصیر صاحب خانه چیست؟» راست هم گفته اند. اگر قرار بود سماجت و همت قوى بچه ها نباشد، كه همان اوایل باید كار را تعطیل مى كردیم. آنها كه به این راحتى ها رخ نمایان نمى كنند.

 

گاهى هم خودشان اشاره اى مى كنند و آدم را مى كشند دنبال خودشان. یك استخوان بند انگشت كافى است تا همه را در بدر خود كند. آن روز هم یكى از همان روزها بود.

 

بهار سال 70 بود. پرنده هاى كوچك در میان علفزارها و سیم هاى خاردار چرخ مى خوردند. سر مست از بهار، و لوله اى برپا كرده بودند. رفتیم پاى كار. ظهر بود و یك ساعتى مى شد، من بودم و «حمید اشرفى» كه هر دویمان تخیریبچى بودیم و «سید احمد میرطاهرى». سنگر تانكى كه در مقابلمان قرار داشت بدجورى مشكوكمان كرده بود. رفتیم طرفش. نه. كشیده شدیم آن سمت.

 

توى حال خودم بودم. كنار لبه كانال قدم مى زدم. چهار پنج مترى به سنگر تان كانده بود كه چند چیز سفید نظرم را جلب كرد. رفتم طرفش. چند مهره ستوان فقرات انسان بود كه میان خاك ها خودنمایى مى كرد. سه تا مهره استخوانى بودند. به واسطه مداومت و كثرت كار به راحتى استخوان انسان را باز مى شناسم. به اطرافم نگاه كردم. تعداد دیگرى از آنها دیدم. در اطراف پخش شده بودند. چرخى در آنجا زدم. كمى كه گشتم، تكه اى از جمجمه انسان نظرم را جلب كرد. جمجمه به اندازه یك كف دست بود. نیروها را نگه داشتم. احساس كردم چیزى پاهایم را آنجا نگه مى دارد. فكر كردم كه چه چیزى باید بدنش را این گونه در اطراف پخش كرده باشد. حسّ درونم مى گفت كه گلوله مستقیم تانكى در نزدیكترین فاصله او اصابت كرده و بدنش را متلاشى كرده است.

 

بهتر كه دقت كردم. متوجه امر شدم. ظاهراً باید آرپى جى زن بوده كه براى زدن تانكى كه در سنگر بوده از كانال بیرون آمده باشد و به محض خارج شدند هدف گلوله تانك قرار گرفته و به شهادت رسیده است. اطراف را كه گشتم، متوجه شدم استخوان هاى بدنش در شعاعى حدود بیست - سى مترى پخش شده اند. شروع كردم به جمع كردن آنها.

 

قمستى از كانال هم بریدگى داشت كه مشكوك به نظر مى رسید. مقدارى خاك آنجا ریخته و ظاهراً باید چیزى دفن شده باشد. آنجا را با بیل دستى كنیدم. خاك ها را كه كنار زدیم، دو جفت جوراب و استخوان هاى خورد شده پاهایش بیرون آمد. چه بسا پاهایش تكه تكه شده، اینجا دفن كرده بودند، پس باید مى گشتیم و بقیه اندامش را پیدا مى كردیم.

 

شعاع بیست - سى مترى را وارسى كردیم. اول در سطح زمین و سپس مقدارى خاك هاى مشكوك را كندیم و زیرورو كردیم. تكه هاى استخوانش را كه جمع كردیم قسمت هاى عمده بدنش به چشم مى خوردند. این را مى شد از تعداد استخوان ها و بندها فهمید. هر چند كه شكسته و خرد شده بودند. از آنجا به بعد هدفمان پیدا كردن پلاك یا دیگر مدارك شناسایى او بود. هر چه مى گشتیم بیشتر ناامید مى شدیم. اعصابمان خرد مى شد. همیشه خواسته ام از خدا این بوده و هست: «یا شهید پیدا نشود، یا اگر پیدا مى شود پلاك داشته باشد.» آن هم یكى از آنها بود كه مى خواستند آدم را در بدر خودشان كنند، بكشند دنبالشان، هوایى كند تا ببینند چند مرده حلاجیم. چقدر سمجیم.

 

بچه ها خسته بودند. همه. بیشتر از خستگى، كلافه شده بودند و ناراحت كه چرا پلاك این شهید پیدا نمى شود. هرچه مى گشتیم آفتاب امیدمان غروب مى كرد. بچه ها مى خواستند بروند پاى كار و جایى را كه نشان كرده اند جستجو كنند. نصف روز بود كه وقتمان را گرفت تا بگوید: «حالتان را گرفتم... پلاك ندارم... گمنامم... نمى توانید مرا بشناسید» شاید مى خواست بگوید: «بدنم را همان گونه كه بود، در زمین مقدس فكه دفنش كنید و بروید بگذارید در ارتفاع 112، همین جا كه تعداد زیادى از دوستانم به خاك افتادند، آرام بخوابهم. تا...».

 

آفتاب سرخ شده بود. خونىِ خونى. یعنى كه جمع كنیم و برویم. تاریك نشده، هر آنچه را یافتیم درون كیسه ریختیم و رفتیم به مقر. كسى حال حرف زدن نداشت. نگاه هاى پرسنده، به كیسه سفیدى بود كه در گوشه چادر قرار داشت. همه از خود مى پرسیدند: «آخر او كیست؟».

 

نماز صبح را كه خواندیم، زیارت عاشوراى باصفایى قرائت شد و در «لب طلایى» آفتاب، راهى پاى كار شدیم. سوار بر ماشین، از كنار سنگر تانك گذشتیم. میان گرد و خاك پشت سرماشین، چشم ها برگشت به طرف سنگر. هر كس زیر لب چیزى زمزمه مى كرد. با خود گفتم: «خوب ما را سر كار گذاشت...».

 

چهار - پنج كیلومترى مى شد كه از آنجا فاصله داشتیم. از سنگر تانك. از آن شهید گمنام مانده. مشغول كار خودمان بودیم. زمین را وجب به وجب با چشمان خود مى كاویدیم. نگاه ها سرد بود. مثل روزهاى قبل نمى ماند. سرسرى رد مى شدند. دم ظهر بود. اشرفى آمد پهلویم. به بهانه استراحت، كنارم نشست. زیر سایه پتویى كه روى میله هاى نبشى میدان مین زده بودیم. حرف دلش را زد. نمى توانست خودش را نگه دارد. لب گشود و گفت:

 

- برادرم شادكام... من... خیلى دلم به اون سمته. اصلا از دیروز حواسم اونجاست. نمى تونم اونجارو ول كن. همه اش به ذهنم مى رسد كه اونجا روى بگردم. خیلى به دلم افتاده كه آخرش او رو مى شناسیم و مى دیمش تحویل خانواده شون.

 

راست مى گفت، حرف دل خودم را مى زد. نه ; حرف دل همه بود. خیلى اصرار مى كرد كه برویم آنجا. سعى كردم خودم را زیاد مصرّ نشان ندهم. تا اگر چیزى پیدا نكردیم، نگویم: «این شهید من را هم سركار گذاشته.» واقعیت را كه خودم مى دانستم سر كار گذاشته است.

 

هم عقیده بودیم كه برویم آنجا و رفتیم. از ماشین كه پیاده شدیم، اشرفى، مثل كسى كه چیزى را گم كرده و حال در جستجوى آن باشد، حریصانه جلو مى رفت و اطراف را مى كاوید. از همان فاصله چند مترى كه با او داشتیم، خنده اى سردادم و به او گفتم.

 

- حمید تو چه اصرارى دارى كه این قدر اینجا رو بگردى؟ ما كه مى دونیم چیزى پیدا نمى شه. دیگه چیزى از او باقى نمونده كه بخواهیم پیدا كنیم.

 

برگشت و نگاهم كرد. حالت خاصى داشت. نگاه عجیبى داشت. چشمانش زودتر از لبانش حرف مى زدند. زبانش كه در دهان مى چرخید، گفت:

 

- ببین آقا مرتضى! حقیقتش اینه كه من غبطه مى خورم. حسودیم مى شه كه چرا باید این جورى بشه. خدا این رو تا این حد دوست داشته باشد و با این وضعیت شهید بشه كه حتى كوچكترین نشانى از او به دست نیاد. هر جورى شده ما اونو مى شناسیم. من مطمئنم، اونو شناسایى مى كنیم و حالش رو مى گیریم. خیال كرده مى تونه ما رو بازى بده و ارج و منزلت خود شو توى اون دنیال بالا ببره. خیر. این خبرها نیست. ما اینون پیدا مى كنیم...

 

حقیقتش خودم هم غبطه مى خوردم. حسودیم مى شد. دوست داشتم كه پیدا شود. هر چند خود خواهى مى شد، ولى با خودم مى گفتم: «واقعاً جاى حسادت دارد. چطور باید یك عده تا این حد پهلوى خدا ارج و قرب داشته باشند ولى ما نه! ما چیزى گیرمان نیاید. این دیگر نامردى است!» یك هفته اى از آن روز مى گذشت. آن روز كه این جوان آرپى جى زن دلهامان را ربود. در طى آن یك هفته، هر روز، بلا استثناء یكى دو ساعت وقت گذاشتیم براى گشتن و پیدا كردن مدارك او ولى هیچ حاصلى نداشت. سید میرطاهرى دیگر كلافه شده بود. مى گفت كه اینجا دیگر چیزى یافت نمى شود. آن روز هم مثل روزهاى گذشته رفتیم كه روى زمین را بگردیم. حمید اشرفى رفت داخل سنگر تانك را وارسى كند. فكر ما به آنجا نرسیده بود. چون شهید نرسیده به سنگر شهید شده بود. پس قطعات بدنش باید آن طرف سنگر باشد. حمید رفت داخل گودى سنگر. مثل اینكه چیزى دیده باشد. چهره اش نشان مى داد كه چیزى پیدا كرده و ذوق زده شده بود.

 

قبل از اینكه خودش از سنگر بیورن بیاید، صدایش به گوش رسید. فریاد مى زد: «پیداش كردم... پیداش كردم... آخر جون...» چیزى در مشت گرفته و آمد بالاى خاكریز اطراف سنگر. همچنان خوشحال بود و شادمان. با همان حال گفت: «دیدید... آخرش پیداش كردم... حالشو گرفت...».

 

مشتش را كه باز كرد، متوجه مى شدیم پلاك تكه شده اى پیدا كرده. بدون اینكه به آنچه پیدا كرده توجه كند، پریده و خوشحالى مى كرد. خندیدیم. با تعجب پرسید كه چى شده؟ نصف پلاك بیشتر نبود. همان انفجارى ه باعث تكه تكه شدن بدن آن شهید شده، پلاك او را هم دو نیم كرده بود. شاید اگر این پلاك را پیدا نمى كردید این اندازه ناراحت نمى شدیم.

 

هر پلاكى، دو شماره براى شناسایى دارد. یك شماره سریال عمومى كه نشان دهنده لشكر و گردان است مثل - cj 555 مثلا مى دانیم شماره هاى 500 متعلق به گردان عمار است یا 600 متعلق به گردان مقداد.مهمتر از همه، شماره اختصاصى است كه در ادامه مى آید مثل cj 555 - 142كه 142 معرف و نشان دهنده مشخصات صاحب پلاك مى باشد. حالا ما پلاكى داشتیم كه شماره اختصاصى را نداشت. مى دانستیم شهید متعلق به گردان كمیل لشكر 27 است، ولى نمى دانستیم كیست. تركش آن را دو تكه كرده بود.

 

هر چند كه بیشتر كلافه شدیم، ولى باعث شد بیشتر مصرّ شویم كه بگردیم و به هر طریقى كه شده او را شناسایى كنیم.

 

حمید اشرفى در حال عادى نبود. در حالى كه روى زمین زانو زده بود، خیلى آرام و با احتیاط تكه سنگ ها را بر مى داشت و زیر آنها جستجو مى كرد. به چهره اش كه نگاه كردم، اشك از گونه هایش بر خاك فكه جارى بود. نجوایى با خود داشت. جلوتر رفتم، شنیدم كه مى گوید:

 

- دیگه هر چورى شده باید پیدات كن. این جورى نمیشه. این كه معنا نداره. رسمش این نیست، هرجا كه این تكه افتاده، باید بقیه اش هم باشد...

 

آن روز هم آنچه را مى جستیم نیافتیم و به مقر برگشتیم. تكه پلاك را داخل كیسه مشمایى قرار داده و كنار استخوان هاى شهید داخل كیسه پارچه هاى سفید. در محل معراج شهداى مقر گذاشتیم.

 

شش ماهى از اولین ملاقات ما با آرپى جى زن جوان مى گذشت. در طى آن نزدیك به دویست روز، هر بار كه از آنجا رد مى شدیم، بى اختیار پاهایمان سست مى شد، انگارى چیزى ما را نگه داشت. همین طور آمدیم مى گشتیم ولى حاصلى نداشت. آخرى بارى كه در منطقه بودیم، هنگام رفتن به تهران، براى وداع به آنجا رفتیم. با حمید اشرفى رفتیم آنجا و در حالى كه سرهامان را به سجده بر روى خاك گذاشته بودیم، التماس كردیم كه خود را به ما بشناساند. حمید با گریه مى گفت:

 

- جان مادرت این دم آخر حالمون رو نگیر. یه كارى كن بفهمیم كى هستى. چى هستى. بذار آرام بگیریم. اصلا نه براى خانواده ات، براى خودمون كه دلمون آروم بگیره. به خدا به حالت حسودیمون مى شه....

 

آن روز هم رفتیم كار كنیم، ادامه راه كار قبلى رسید به همین سنگر تانك. حالا دیگر امیدمان از او قطع شده بود. یكى از بچه ها رفت داخل همان سنگر تانك را بكند. گفتم كه چیزى پیدا نمى شود ولى او اصرار داشت كه بگذارم كارش را ادامه دهد. ساعتى كه گذشت صدایم كرد. رفتم طرفش داخل سنگر تانك. دیدم مقدارى استخوان پیدا كرده بود ولى كامل نبود. شك كردم. یك دفعه آن شهید شش ماه پیش آمد در نظرمان. شروع كردیم به كندن. یكى دو تا دنده انسان پیدا كردیم. چیز دیگرى یافت نمى شد. رو كردم به سید میر طاهرى و گفتم: «آقا سید مى دونى این شهید كیه؟» او هم عقیده با من بود و گفت: «من هم فكر مى كنم همان شهید آرپى جى زن باشد. بقایاى پیكر اوست».

 

عزممان را جزم كردیم كه نشانى از او بیابیم، و یافتیم. سرانجام پس از شش ماه یك پلاستیك جاى كارت پیدا كردیم كه كارت شناسایى اش داخل آن بود. خوشحال شدیم. از شادى رد پوست خود نمى گنجیدیم. دوباره شادیمان مدت زمان زیادى پایدار نماند. باز ناراحتیمان دوچندان شد; چون دهانه پلاستیك حاوى كارت رو به بالا بوده، به مرور زمان در طى ده سال آب باران به داخل آن نفوذ كرده و كارت پوسیده و نوشته هاى رویش از بین رفته بود. دیگر جداً كلافه شدیم. مى خواستم چیزى بگویم، اما نمى دانم به كى و چى. ولى سید با خوشحالى گفت كه مى توانیم او را شناسایى كنیم. جا خوردم. نگاهش كردم. در حالى كه با احتیاط تمام كارت پوسیده را از داخل پلاستیك خارج مى كرد. پلاستیك را رو به اسمان گرفت و نشانم داد كه خودكار قرمزى كه با آن شماره تلفن منزل نوشته بود، بر روى پلاستیك به صورت معكوس باقى مانده است. از خوشحالى فریاد زدیم و تكبیر گفتیم. صلوات فرستادیم. سریع شماره را یادداشت كردیم مبادا دوباره شهید كارى كند كه نشود او را شناخت. مثل آبى كه بر روى آتش ریخته باشند، تمام حرص و ولع ما براى شناسایى او به نتیجه رسید و آن حس غریب كه وجودمان را فرا گرفته بود، آرام شد.

 

بر روى كارتى كه همراه پیكر گذاشتیم، شماره تلفن منزل شهید را هم یادداشت كردیم. بقایاى بدن را در كیسه اى كه شش ماه پیش از آن اندام او را جمع آورى كرده بودیم گذاشتیم، تا بفرستیم تهران.

 

رو كردم به محلى كه شهید را پیدا كرده بودیم. در دل خوشحال بودم و در چهره هم نمى توانستم شادى ام را پنهان سازم. احساس مى كردم موفقیت عظیمى بدست آورده ام. مثل باز كردن یك معبر پرمین و پوشیده از سیم هاى خاردار. نه! برتر از آن، مثل نجات دادن یك گردان از محاصره دشمن به واسطه گشودن معبر راه كار و عبور دادن نیروهاى كمكى براى نجات نیروها. شاید مثل...

 

- بفرما. این هم مشخصات جنابعالى. نمى خوام اسم و مشخصاتت رو بدونم. فقط قصدم این بود كه برسونمت دست خانواده ات. دیدى آخرش حالت رو گرفتم...

 

در تهران، به حمید اشرفى كه گفتم این گونه او را شناختم، بغضش تركید. گریه اش گرفت كه چرا او نتوانسته در حالگیرى شركت داشته باشد!!


:: بازدید از این مطلب : 1034
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

پیكر شهید «احمد زاده» را كه باز گرداندیم، خانواده او با دیدن چند تكه استخوان كه همه باقى مانده بدنش بود، مات و مبهوت گفتند كه این پسرشان نیست. هرچه برایشان توضیح دادیم، قبول نمى كردند و فقط مى گفتند: «این بچه ما نیست!». حق هم داشتند، بر اساس گفته ها و شواهد دوستان او را پیدا كرده بودیم و هیچ پلاك و مدركى همراه نبود. چكار باید مى كردیم؟ چه مى شد كرد؟ مادرى بالاى سر فرزند ایستاده بود ولى نمى خواست بپذیرد. شاید حق هم داشت.

 

در همان لحظات كه با بى تفاوتى استخوان هاى سفید و زرد شده را این سو و آن سو مى كشید، میان تكه پاره هاى لباس شهید را مى جست، چیزى توجهش را جلب كرد. مكثى كرد. دستانش را میان استخوان ها برد و خودكار رنگ رو رفته اى را درآورد. گل و لاى، رنگ او را تیره كرده بودند و همرنگ استخوان ها شده و به راحتى دیده نمى شد.

 

با گوشه چادر، بدنه خودكار را پاك كرد. سفیدى اى داخل لوله خودكار به چشم مى خورد. برق ذوق از چشمانش هویدا شد. سریع مغزى خودكار را در آورد و تكه كاغذى را كه داخل بدنه آن لوله شده بود، خارج ساخت.

 

اشك در چشمانش حلقه زد. همه جلو رفتند. متعجب از اینكه چه مى گذرد. خوب كه نگاه كردیم، دیدیم بر روى كاغذ لوله شده و رنگ پریده، نام احمدزاده نوشته شده. مادر كاغذ را مقابل دیدگان گرفت. خوب كه آن را ورانداز كرد، بوسید و رو به اطرافیان گفت: «این دست خط پسرمه... این پیكر پسرمه... خودشه...»


:: بازدید از این مطلب : 1073
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

یكى از سربازهایى كه در تفحص كار مى كرد، آمد پهلویم و با حالت ناراحتى گفت: «مادرم مریض است...» گفتم: «خب برو مرخصى ان شاء الله كه زودتر خوب مى شود. برو كه ببریش دكتر و درمان...». گفت: «نه! به این حرف ها نیست. مى دونم چطور درمانش كنم و چه دوایى دارد!»

 

آن روز شهدایى پیدا كردیم كه قمقمه اش پر بود از آبى زلال و گوارا. با اینكه بیش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبى شفاف و خوش طعم داشت. ده سال پیش در فكه، زیر خروارها خاك، و حالا كجا. بچه ها هر كدام جرعه اى از آب به نیت تبرّك و تیمّن خوردند و صلوات فرستادند.

 

آن سرباز، رفت به مرخصى و چند روز بعد شادمان بگرشت. از چهره اش فهمیدم كه باید حال مادرش خوب شده باشد. گفتم: «الحمدلله مثل اینكه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان موثر واقع شده...». جا خورد. نگاهى انداخت و گفت: «نه آقا سید. دوا و درمان موثر نبود. راه اصلى اش را پیدا كردم.» تعجب كردم. نكند اتفاقى افتاده باشد. گفتم: «پس چى؟» گفت:

 

- چند جرعه از آب قمقمه آن شهید كه چند روز پیش پیدا كردیم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به امید خدا خیلى زود حالش خوب شد. اصلا نیتم این بود كه براى شفاى او جرعه اى از آب فكه ببرم...


:: بازدید از این مطلب : 1007
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

حاج آقا كربلایى، مسئول عقیدتى سیاسى یگان ژاندارمرى مستقر در فكه بود. تعریف مى كرد:

 

- در یگان ما عده اى هستند كه كارشناس آب و مسائل كشاورزى اند. یك روز رفتم پهلویشان و

گفتم: «اگر آبى داخل قمقمه دوازده سال زیر خال بماند چه مى شود؟» خیلى عادى گفتند:

«خب معلومه، خواه ناخواه تبدیل به لجن مى شود كه آن هم به دلیل شرایط زیر خاك و زمان زیاد است...»

بعد به هر كدام جرعه اى از آبى كه داخل لیوان ریختم دادم و گفتم بخورید. آب را سركشیدند و پرسیدم:

«حالا به نظر شما این آبى كه خوردید چه جورى بود؟» همه متفق القول گفتند:

«هیچى. آبى تازه و زلال، بدونه هرگونه ماندگى...» خنده مرا كه دیدند. جا خوردند.

پرسیدند: «علیت چیه؟» قمقمه را نشانشان دادم و گفتم:

«این آبى كه شما خوردید متعلق به این قمقمه بود كه دوازده سال تمام زیر خاك كنار یك شهید بوده...»

مات و مبهوت به یكیدگر نگاه مى كردند. اول فكر كردند شوخى مى كنم. باورشان نمى شد آب، آنقدر زلال و خوش طعم باشد. صلواتى كه فرستادند، همه تعجب و بهتشان را مى رساند.


:: بازدید از این مطلب : 985
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

سال 72 بود و شب میلاد امام هادى(علیه السلام). چند وقتى مى شد كه هیچ شهیدى پیدا نكرده بودیم. خود من دیگر بریده بودم. خسته شده بودم. روزهاى آخر كار بود. گرما كه شدیدى مى شد باید كار را تعطیل مى كردیم. بین پاسگاه 29 و 30 كار مى كردیم. مى خواستم یك جورى دیگر كار را تمام كنم و بچه ها را جمع كنم كه برویم. چند روز بدون شهید بودن، اعصاب برایم نگذاشته بود. گرما بیشتر مى شد و امكانات كم - یعنى هیچ بیشتر اذیت مى كرد و توان ادامه كار را مى گرفت.

 

آن روز به نیت آخرین رو رفتیم. توكل به خدا كرده و راه افتادیم. مرتضى شادكام به یكى از سربازها گفت كه دستگاه را بردارد و بروند به ارتفاع 143 فكه. گفت: «امروز دیگه هركسى خودش را نشون داد، وگرنه كار رو تعطیل مى كنیم...» به حالت اعتراض و ناراحتى این حرف را زد.

 

 

در كنار جاده نزدیك 143، جایى بود كه مقدار زیادى آشغال، قوطى كنسرو و دیگر وسایل ریخته بودند. بیل را آوردیم و آنجا را كنید. یك كلاهخود جلب نظر كرد. فكر نمى كردم چیز دیگرى باشد. بچه ها گیر دادند كه اینجا را خوب زیرورو كنیم. زمین را كه كندیم، یكى... دو تا... پنج تا... همین جورى میان زباله ها شهید پیدا كردیم و همه اینها نشانه بغض و كینه دشمن نسبت به بچه هاى ما بود.


:: بازدید از این مطلب : 1002
|
امتیاز مطلب : 29
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

اوایل سال 72 بود و گرماى فكه. در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین كانال اول و دوم، مشغول كار بودیم. چند روزى مى شد كه شهید پیدا نكرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و كار را شروع مى كردیم. گره و مشكل كار را در خو مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشكالى وجود دارد.

 

آن روز صبح، كسى كه زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا كرد به امام رضا(علیه السلام). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى كردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...

 

هنگام غروب بود و دم تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها كه در زمین فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست شهید را از خاك در آوردیم. روزى اى بود كه آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاك. یكى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایى و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و ناباورى، دیدیم كه یك آینه كوچك، كه پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(علیه السلام) نقش بسته به چشم مى خورد. از آن آینه هایى كه در مشهد، اطراف ضریع مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشك مى ریختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترین چیزى بود.

 

شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت: «پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(علیه السلام) داشت...».


:: بازدید از این مطلب : 1005
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

سال 74 بود و فصل پاییز، كه در منطقه عملیات والفجر یك در فكه، میدان مین ها را مى گشتیم

تا جاهاى مشكوك را پیدا كنیم. بعد از كانالى كه براى مقابله با حمله بچه ها زده بودند. میدان

مین وسیعى قرار داشت. نزدیك كه شدیم، با صحنه اى عجیب روبه رو شدیم. اول فكر كردیم

لباس یا پارچه اى است كه باد آورده، ولى جلوتر كه رفتیم متوجه شدیم شهیدى است كه

ظاهراً براى عبور نیروها از میان سیم هاى خاردار، خود را روى آن انداخته است تا بقیه به

سلامت بگذارند. بندبند استخوان هاى بدن داخل لباس قرار داشت و

در غربتى دوازده ساله روى سیم خاردار دراز كشیده بود. دوازده سال انتظارى كه معبر میدان مین

را هم به ما نشان مى داد. فهمیدیم كه لشكر عاشورا در این محدوده عملایت كرده است.


:: بازدید از این مطلب : 1101
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

«سید على موسوى» از آن بچه هایى بود كه پس از مدتى حضور در جبهه با عنوان بسیجى به یكى از آرزوهاى خودش كه پوشیدن لباس سبز سپاه بود رسید. حدود سال 64 - 63 بود كه سپاهى شد و رفت بود به گردان تخریب لشكر 27 محمد رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم). از آن بچه هاى اهل دل و هیئتى بود. از آنهایى بود كه هر وقت توى تهران بود، از امر به معروف و نهى از منكر باز نمى ماند.

 

جنگ كه تمام شد، سید همكه خود را جا مانده از قافله مى دید، بد جورى دلش گرفته بود. هرچى توى هیئت ها و مراسم سوگوارى ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) مى رفت، گمشده خودش را پیدا نمى كرد، دلش جایى دیگر بود.

 

اواخر بهمن ماه سال 70 بود كه به قول بچه ها رفت «قاطى مرغ ها» و آن طور كه همه مى گویند، مثلا دست و پایش رفت توى پوست گردو. ولى سید كه هوش و حواسش جاى دیگر بود، بند این چیزها نمى شد. سرانجام سید، آنچه را كه مى خواست، یافت.

 

هفدهمین روز اسفند ماه سال 70 بود. نسیم تقریباً سردى در بیابان برهوت فكه چهره را نوازش مى داد. سید على، به همراه چند نفر دیگر از نیروهاى قدیمى تخریب كه در تفحص فعالیت داشتند، به فكه آمد تا پس از پایان جنگ، و سرماى بعد از قطعنامه، دلى صفا دهد و وجود خویش را با حرارت عرفانى شهدا گرم سازد.

 

شیارى در اطراف ارتفاع 146 فكه منطقه عملیاتى والفجر یك وجود داشت كه تعدادى شهید در آنجا افتاده بودند. آن روز نهمین روز فروردین سال 71 كه عطر بهارى تپه ماهورها را پر كرده بود، نیروها به سه دسته تقسیم شدیم تا به كار بپردازیم، سید على موسوى به همراه علیرضا حیدرى كه سرباز بود و چند تایى دیگر رفتند براى همان شیار. شهید حاج قاسم دهقان هم با یك گروه رفتند به ارتفاع 112. حاج قاسم آنجا شهداى زیادى سراغ داشت و مى خواست آنها را پیدا كند. خود ما هم همراه چند تا دیگر از بچه ها رفتیم به خود ارتفاع 146.

 

چهل - چهل پنج روز از ازدواج سید على مى گذشت. هرچه بچه ها اصرار مى كردند كه حالا وقت براى تفحص هست، قبول نمى كرد و مى خواست خودش در عملیات جستجو و كشف شهدا شركت داشته باشد. سید كه تخریبچى گروه بود، در جلو حركت مى كرد و بقیه پشت سرش. وارد میدان مین شدند. چند شهیدى را كه در اطراف افتاده بود جمع كردند در كنارى قرار دادند. بچه ها مشغول جستجوى پلاك شهدا بودند. سید على موسوى رفت تا در سمت پچ مسیر، راهى باز كند تا چند شهیدى را كه آن طرفتر افتاده بودند، بیاورند.

 

سید بالاى سر مین والمرى نشسته و در حال خنثى سازى آن بود، علیرضا حیدرى متوجه پیكر شهیدى در انتهاى معبر شد، از سید گذشت و به طرف او رفت. ده - پانزده مترى از سید دور شده بود كه ناگهان صداى انفجار همه جا را پر كرد. پاى حیدرى به تله مینوالمرى گرفته بود.

 

پاهاى حیدرى متلاشى شده و در دم به شهادت رسیده بود. پس از انفجار، نیروهایى كه آن طرفتر بودند، سراسیمه به طرفشان دویدند. ظاهراً سید على خیز رفته بود روى زمین. ولى هیچ حركتى از او دیده نمى شد. حواس همه به بدن متلاشى حیدرى بود. او را بلند كردند تا به شیار ببرند. متوجه شدند كه سید على بلند نمى شود، یكى دو تا از بچه ها رفتند بالاى سرش، هیچ حركتى در او دیده نمى شد. با زحمت زیاد او را هم از داخل میدان مین بلند كردند و به بالا بردند.

 

با صداى انفجار، دو گروه دیگر خود را به آنجا رساندند. در بدن سید آثار جراحت دیده نمى شد. بچه ها احتمال دادند كه موج انفجار او را بیهوش كرده باشد. سوار بر آمبولانس، هر دویشان را به اورژانس فكه رساندند. لبان سید در اورژانس باز شد. مى خواست چیزى بگوید. همه متعجب بودند. یا زهراى آرامى گفت و دیگر هیچ.

 

بدن بى جانش را كه روى تخت گذاشتند، دكتر به كمر او كه كمى خونى شده بود نگاه كرد پیراهن را بالا زد و در برابر زخم كوچكى كه در كمرش دیده مى شد، گفت: «فقط یك تركش كوچك از اینجا وارد ریه اش شده و ریه هم هوا كشیده و او به شهادت رسیده است».

 

پیكرها به تهران منتقل شدند. بدن سید على باید كالبدشكافى مى شد. هرچه بچه ها گزارش سپاه و لشكر را ارائه دادند. حضرات نپذیرفتند. خیلى صریح مى گفتند: «از كجا معلوم این جاى تركش باشد؟ شاید با پیچ گوشتى بدن او را سوراخ كرده باشند؟» حالا چه كسى سوراخ كرده باشد؟ الله اعلم.

 

كار خودشان را كردند. بدن مظلوم سید على در زیر تیغ پزشك قانونى باز و بسته شد. بریدند و دوختند. دست آخر، بر روى گواهى فوت این گونه نوشتند:

 

«ان شااله كه شهید است...!»


:: بازدید از این مطلب : 1053
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

«علیرضا حیدرى» از سربازهاى با صفا و مخلص لشكر 27 بود. محل اصلى خدمتش در واحد لجستیك لشكر در پادگان دو كوهه بود. هر بار براى انجام كارى از فكه به دو كوهه مى رفتیم، با حسرت به ما نگاه مى كرد و التماس دعا داشت كه كارش را ردیف كنم تا به تفحص بیاید. سرانجام گفتم: «ما نیروهاى سربازمان را از لشكر مى گیریم، اگر مى توانى از مسئول لجستیكى موافقت نامه بگیرى، ما هیچ مشكلى نداریم».

 

یكى دو روز گذشت. آن روز كه به پادگان رفتیم، حیدرى خوشحال و در حالى كه چشمانش برق مى زدند، جلو آمد و گفت: «آقا سید تموم شد...» و برگه موافقتنامه واحد لجستیك را زا جیبش در آورد و جلوى رویم تكان داد. بلافاصله سوار ماشین شد و همراه ما آمد به فكه، حیدرى مداح هم بود و هر موقع حالى پیدا مى كرد، بخصوص بعد از نماز جماعت و زیارت عاشورا، بچه ها را به فیض مى رساند.

 

آن روز نهمین روز فروردین سال 71، حیدرى همراه سید على موسوى به اطراف ارتفاع 146 رفت و در حالى كه به طرف پیكر شهیدى مى رفت، پایش به تله انفجارى مین والمرى گرفت و در حالى كه پاهایش متلاشى شده بودند، به شهادت رسید و سید را نیز با خود برد به آن سوى هستى.


:: بازدید از این مطلب : 1067
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
دوشنبه 05 اسفند 1392

سال 73 بود كه همراه بچه ها در منطقه والفجر مقدماتى فكه كار مى كردیم. ده روزى بود كه براى كار، از وسط یك میدان مین وسیع رد مى شدیم. میان آن میدان، یك درخت بود كه اطراف آن را مین هاى زیادى گرفته بودند. روز یازدهم بود كه هنگام گذشتن از آنجا، متوجه شدم یك چیزى مثل توپ از كنار درخت غلت خورد و در سراشیبى افتاد پایین. تعجب كردم. مین هاى جلوى پا را خنثى كردیم و رفتیم جلو. نزدیك كه رفتیم، متوجه شدیم جمجمه یك شهید است آن را كه برداشتیم، در كمال حیرت دیدیم پیكر اسكلت شده دو شهید پشت درخت افتاده و این جمجمه متعلق به یكى از آنهاست. دوازده سال از شهادت آنان مى گذشت و این جمجمه در كنارشان بود ولى آن روز كه ما آمیدم از كنارش رد شویم و نگاهمان به آنجا بود، غلت خورد و آمد پایین كه به ما نشان دهد آنجا، وسط میدان مین، دو شهید كنار هم افتاده اند.


:: بازدید از این مطلب : 1071
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران