منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 45
:: بازدید هفته : 189
:: بازدید ماه : 309
:: بازدید سال : 894
:: بازدید کلی : 894
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

لاغر و شکسته،

روی ویلچر انگار نخاعش قطع شده بود.

پسر جوانی رفت جلو سلام کرد ضبط را گرفت جلویش.

-لطف میکنید حالا که جنگ تموم شده از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یه خاطره بگید. 

نگاه کرد.

-خاطره؟!

من هیجده‌ساله روی این صندلی چرخ‌دار هستم خوبه؟

  روزگاری جنگی بود


:: بازدید از این مطلب : 966
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

توی بانک که دیدمش،مرتضی رو می گم . سال های گذشته را توی ذهن ردیف کردم...عملیات خیبر...طلائیه، 62 تا 82 می شه 20 سال...82 تا 89 هم 7سال...روی هم 27 سال!؟ گفتم: « می دونی چند سال ندیدمت مرد؟»

لبخند کم رمقی زد؛ لبخندی که عین سال های جنگ، لبش از هم باز نشد!

 

ـ حال شما خوبه!

درست مثل 27 سال قبل پاسخ داد؛ با این تفاوت که آن زمان 17 سال داشت و صورتش گندمی و شفاف بود. و البته لبخندی که آن زمان هم لبش باز نمی شد اما حس می کردی خنده تا عمق جان و دلش کش دارد! موهای فلفل نمکی اش را خاراند و گفت: « شرمنده، اسمتون رو فراموش کردم...شما؟»

ـ لشکر 19...عملیات خیبر...پل طلائیه...بلندگو دستی...رسیدم بالای سرت، موج گرفته بودی و همه ی تنت پُر از ترکش...

 

اشاره کردم به آستین چپ کُت ام که از بازو به پایین خالی بود.

ـ این دست رو اون شب روی پُل، جا گذاشتم!

زُل زد به آستین خالی کُت ام و فکر کرد. یک آن نشست روی موزائیک های جگری رنگ کف بانک و مثل جنین توی خودش جمع شد. پلکش را محکم فشار داد روی هم و کلمه ها را با صدای بلند از دهان بیرون ریخت: « تق تق...به پیش رزمندگان...بوم بوم...پیروزی نزدیکه...کُپ کُپ...درود بر شما دلیر مردان کفر ستیز...تتتق تتتق...مرگ بر صدام...»

 

پلک بسته، روح و جسمش پرواز کرده بود به نیمه شب حمله! شبی که روی جاده باریکی شنی که دو سمتش نی زار بود و باتلاق، گردان ما زیر آتش توپخانه و خمپاره سنگین دشمن به سمت پل طلائیه، پیشروی می کرد و او خونسرد با بلندگوی دستی همه را تشویق به پیش روی و تصرف پل می کرد!

 

و او صحنه های آن شب را بعد از 27 سال دقیق و با هیجان با لرزش تنش توصیف می کرد. دست و پایم را گم کردم. کنارش زانو زدم. هر چه کارمند و ارباب رجوع داخل بانک بود، دور ما حلقه زدند. هر کس چیزی می گفت: «...غشی و حمله ای...خدا شفاش بده...آقا فیلم درآورده...بیچاره...تاتر بازی می کنه...موج خورده...دارو و قرصی...اورژانس...»

صدایش زدم، چشم باز نکرد. عذاب وجدان داشتم. مانده بودم چه بکنم که زنی چادر مشکی ،مرا پس زد و با بغض گفت: « برید کنار آقا...دوباره این جور شد...کی از جنگ حرف زده؟»

 

زن پوشه قرمز داخل دستش را زمین انداخت و شانه های او را گرفت و تکان داد.

ـ بسه تو رو خدا...با توام...چشمات رو باز کن...

 

وقتی تکان های دست تأثیری نگذاشت. زن محکم خواباند توی گوش او. پلک هایش که باز شد، حرف هایش تمام شد. هاج و واج سیلی زن بودم که پوشه قرمز را برداشت. زیر بغل او را گرفت و از بانک خارج شدند.


:: بازدید از این مطلب : 925
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

 

خیلی گشته بودیم،نه پلاكی نه كارتی،چیزی همراهش نبود. لباس فرم سپاه تنش بود.چیزی شبیه دكمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب كرد. خوب كه دقت كردم، دیدم یك نگین عقیق است كه انگار جمله ای رویش حك شده. خاك و گل ها را پاك كردم. دیگر نیازی نبود دنبال پلاكش بگردیم. روی عقیق نوشته بود:« به یاد شهدای گمنام»

 

پس از مجروح شدن به اسارت دشمن در آمد و در آن جا به شهادت رسیده است و او را دفن كرده اند و۱۶سال بعد هنگام تبادل جنازه ی شهدا با اجساد عراقی، جنازه ی «محمدرضا شفیعی» و دیگر شهدای دفن شده را بیرون می آورند تا به گروه تفحص شهدا تحویل دهند. اما جنازه ی محمدرضا سالم است، سالم سالم.

صدام گفته بود این جنازه این طور نباید تحویل ایرانی ها داده شود. او را ۳ماه در آفتاب داغ می گذارند، اما تفاوتی نمی كند. پودر مخصوص تخریب جسد می پاشند، ولی باز هم بی تأثیر است.

 

مادر شهید می گوید: موقع دفن محمدرضا، حاج حسین كاشی به من گفت شما می دانید چرا بدن او سالم است؟ گفتم چرا؟

گفت:راز سالم ماندن ایشان چهار چیز است:

هیچ وقت نماز شب ایشان ترك نمی شد.

دائماً با وضو بود.

هیچ وقت زیارت عاشورا یش ترك نمی شد.

مداومت بر غسل جمعه داشت.

هر وقت برای امام حسین- علیه السلام- گریه می كرد، اشك هایش را به بدنش می مالید.

مادر شهید درباره ی موفقیت شهید می گوید: به امام زمان- عجّل الله تعالی فرجه الشریف- ارادت خاصّی داشت و هر وقت به قم می آمد، رفتن به جمكران را ترك نمی كرد.

 

تفحص

 

شهدایی که در فاضلاب انداخته شده بودند

 

در یکی از زندان‌های عراق، دو شهید را در فاضلاب زندان پیدا کردیم که در اثر بیماری، جراحت یا شکنجه به شهادت رسیده بودند. آن‌ها را بدون این‌ که تحویل صلیب سرخ داده شوند، شبانه تحویل یکی از ستادها داده بودند و آن‌ها هم در فاضلاب همان زندان رهایشان کرده بودند. 

 

 

 

شهدایی که با شکنجه، زنده به گور شدند

 

حدود شش ماه پیش در حوالی دریاچه «ماهی» بیست‌وپنج شهید پیدا کردیم که با شکنجه، زنده به گور شده بودند. این شهدا را پنج تا پنج تا با سیم خاردار به هم بسته بودند و زنده ‌زنده دفن کرده بودند. پنج شهید دیگر را هم پیدا کردیم که آن‌ها را مثل دوستانشان نبسته بودند، ولی در گودال دیگری زنده به گور کرده بودند.

 

این شهدا بند انگشت نداشتند. زمانی که خاک به روی آن‌ها ریخته می‌شد، برای این‌که بتوانند از گودال بیرون بیایند، آن ‌قدر چنگ به خاک می‌انداختند که ناخن‌هایشان جدا می‌شد. طبق نظر پزشکی قانونی 65 درصد بدن‌هایشان سالم بود. این خبر در منطقه خوزستان پیچید و اصلاً سابقه نداشت که پس از بیست‌وپنج‌، سی سال این‌ گونه جنازه‌ها سالم بمانند.

 

عراقی‌ها به نحوی شهدا را زنده ‌به ‌گور می‌کردند که پس از پیدا شدن، موجب شوکه شدن مردم ایران شوند؛ در کنار دیوارهای زندان، مناطق باتلاقی و...

 

 

 

هفت شهیدی که با قیچی‌های بزرگ فولادی از وسط جدا شده بودند

 

یک بار هم هفت شهید را پیدا کردیم که از ستون فقرات از وسط جدا شده بودند. هفت سر جدا، پاها جدا، دست‌ها جدا. پس از بررسی متوجه شدیم این‌ها که بچه‌های بسیجی بین دوازده تا هجده سال بوده‌اند، با قیچی‌های بزرگ فولادی که مخصوص تانک است و بیش‌تر در توپ خانه‌ها استفاده می‌شود، یکی‌یکی جلوی چشم هم ‌دیگر قطعه‌قطعه شده‌اند.

 

نوروز آن سال با شب ولادت آقا امام رضا (ع) مصادف شده بود . در سنگر بچه های لشكر 31 عاشورا جشن گرفته بودند . آخر مراسم نوبت من شد كه بخوابم . نمی دانم چرا دلم دامن گیر آقا قمر بنی هاشم (ع) شد . عرض كردم : « ارباب ، شما مزه ی شرمندگی رو چشیدید . نگذارید ما شرمنده ی خانواده شهدا شویم . » فردا صبح از بچه ها پرسیدم : « رمز امروز به نام كه باشد ؟ » فكر می كردم چون روز ولادت امام رضا (ع) بود همه می گویند «امام رضا (ع) » .

 

اما حاج آقا گنجی گفت « یا ابوالفضل » . گفتم : « امروز ولادت امام رضا (ع) است » . گفت : « دیشب به آقا ابوالفضل متوسل شدیم . امروز هم به نام ایشان می رویم ، عیدی را از دست آقا بگیریم » . نخستین شهید پس از چند دقیقه كشف شد . بسیار خوشحال شدیم . نام شهید هم روی كارت شناسایی و هم روی وصیت نامه ای كه شب عملیات نوشته بود ، حك شده بود : « شهید ابوالفضل خدایار ، گردان امام باقر(ع) ، گروهان حبیب . از كاشان » .

 

بچه ها گفتند توسل دی شب ، رمز حركت امروز و نام این شهید با هم یكی شده است . نمی دانم چرا به زبانم جاری شد كه اگر نام شهید بعدی هم ابوالفضل بود ، اینجا گوشه ای از حرم آقاست . داشتم زمین را می كندم كه دیدم حاج آقا گنجی و یكی دیگر از بچه های سرباز ، داخل گودال پریدند . از بیل مكانیكی پیاده شدم . خیلی عجیب بود . یك دست شهید از مچ قطع شده بود . آبی زلال هم از حفره ی خاكریز بیرون می ریخت .

 

گفتم حتما آب از قمقمه ی شهید است . اما قمقمه ی شهید كه كنار پیكرش بود ، خشك خشك بود . نفهمیدم آب از كجا بود كه با پیدا شدن پیكر ، قطع شد . وقتی پلاك شهید را دیدیم ، دیگر دنبال آب نبودیم . « شهید ابوالفضل ابوالفضلی ، گردان امام باقر (ع) ، گروهان حبیب . از كاشان » . هر كجا نام توآید به زبان ها حرم است .

 

                                                   

 

***تیر ماه 1378 بود . حوادث سیاسی و فرهنگی مردم را دلتنگ شهدا كرده بود . سردار باقر زاده اكیپهای تفحص را جمع كرده بود و گفت :« مردم تماس می گیرند و در خواست می كنند مراسم تشییع شهدا بگذارید تا عطر شهدا حال و هوای جامعه را عوض كند . » تعداد شهدای كشف شده در معراج ، به ده شهید هم نمی رسید . سردار باقر زاده گفت :« بروید در مناطق به شهدا التماس كنید و بگویید شما همگی فدایی ولایت هستید .

 

 اگر صلاح می دانید به یاری رهبرتان برخیزید ». چند روز گذشت . سردار تماس گرفت و آخرین وضعیت را پرسید . گفتم « چیزی پیدا نشد » . پرسید :« به شهدا گفتید ؟ » گفتم :« سردار ، بچه ها دارند زحمت خودشمون رو می كشند » گفت :« به همان چیزی كه گفتم عمل كنید .» صبح فردا با علی شرفی و روح الله زوله به سمت هورالعظیم رفتیم . حدود ساعت 10:30 به منطقه شطالعلی ، محور عملیاتی بدر و خیبر رسیدیم .

 

 برای رفع تكلیف ، همان جملات سردار را گفتم . نهار را كه خوردیم ، برگشتیم . عصر به اهواز رسیدیم . به ستاد اعلام شده بود در شلمچه تعدادی شهید پیدا شده است . از خوشحالی داشتم بال در می آوردم . خودم را به شلمچه رساندم . شانزده شهید پیدا شده بود . شهدا را به پادگان آوردم . چند ساعتی بیشتر در پادگان نبودم كه گفتند از هور تماس گرفتند كه شهیدی پیدا شده است . دیگر در پوست خود نمی گنجیدم . حالا دیگر نوزده شهید بودند . چند روز گذشت و از شرهانی و فكه نیز هر روز خبر های خوشی می رسید .

 

 نماز مغرب و عشا را خوانده بودیم و مشغول خوردن شام بودیم كه سردار تماس گرفت : « چه خبر ؟ » گفتم : « شهدا خودشان را رساندند . درهای رحمت خدا باز شد » . گفت :« فردا صبح ، شهدا را به تهران بفرست » . گفتم :« سردار ! چند روز دیگه اجازه بدهید » . تاكید كرد كه حتما فردا صبح حركت كنیم . از تعداد شهدا پرسید . گفتم : « هنوز شمارش نكرده ام .» و همین طور كه گوشی را با كتفم نگه داشته بودم شروع كردم به شمردن . :« 16 تا فكه ، 18 تا شرهانی و ... در مجموع 72 شهید هستند » . سردار گفت

 

:« الله اكبر ،روز عاشورا هم72 نفر پای ولایت ایستادند» .

 

سعی كردم به بهانه ای معطل كنم تا تعداد شهدا بیشتر شود ، اما نشد .

 


:: بازدید از این مطلب : 867
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

مرا داخل تابوت یکی از شهدا بگذارید...

یکی دنبال جنازه می دوید. تا تابوت شهید گمنام را بگیرد.

پرسیدم:

برای چه می خواهی ؟

گفت:

مادرم گفته تابوت شهید گمنام را به خانه بیاور.

پرسیدم: برای چه می خواهی ببری؟ جواب داد: مادر من 95 سالش است.

و فوق تخصص قرنیه چشم می باشد و به من گفت، دنبال این شهیدان گمنام

برو، و زمانی که شهیدی را دفن کردند تابوتش

را برایم بیاور زیرا ما ارامنه رسم داریم

که ما را با تابوت در قبر می گذارند.

مادرم گفت: اگر می شود جنازه مرا داخل تابوت یکی از شهدا بگذارید.


:: بازدید از این مطلب : 1142
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

دستور داده بود توى ظرفى كه ایرانى آب مى خورند، كسى آب نخورد. به هیچ كس اجازه نمى داد با ایرانى ها هم كلام شود. كسى را كه با ما حرف زده بود، موقع خوردن غذا، با سلاح و تجهیزات به دورترین نقطه مى فرستاد و از نهار خبرى نبود. همیشه انتظار سلام داشت، اما جواب سلام هم نمى داد!

 

 ... گذشت ...

 

به التماس افتاده بود و سربند «یا فاطمة الزهرا» را امانت مى خواست. مى گفت: «زنم مریضه، تبركش كنم، مى آرمش». گرفت، بوسید و به چشمانش مالید و رفت. بعد از چند روز برگرداند. باز بوسید و به سینه و سرش مالید و تحویل دارد.

 

...

 

سفره غذاى عراقى ها با ما یكى شده بود. همه با هم دعاى سفره مى خواندیم و بعد از غذا دعا مى كردیم. دعاى این افسر عراقى هم شده بود: «اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فى سبیلك»!


:: بازدید از این مطلب : 910
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

سال 67 بعد از پذیرش قطعنامه و به دنبال آن آتش بس بین ایران و عراق، به همراه دیگر نیروها به عنوان پدافند در خط شلمچه بودم. آنجا به عنوان تخریبچى در خط حضور داشتم. آن زمان بحث تبادل به این صورت امروز سازمانى ور منظم مطرح نبود. خود نیروهاى حاضر در خط دو طرف پیكرها را با هم تبادل مى كردند و این حاصل گفتگوهاى رودرو بود.

 

صحبت با نیروهاى عراقى مستقر در خط راحت بود. البته نه براى همه. اجساد سربازان عراقى را جمع مى كردیم و مى بردیم خاكریز و آنها را صدا مى كردیم; مى آمدند و با مترجمى كه همراهان بود صحبت مى كردیم. گاهى كه جنازه عراقى نداشتیم سیگار و مواد غذائى كار راه انداز بودند. آن زمان برخلاف زمان جنگ، نیروهاى عراقى مستقر در خط از نظر غذایى و تداركاتى در وضع بدى بسر مى بردند.

 

یكى از روزها همراه مسئول محور، توى میدان مین پیش مى رفتیم تا راه كاریباز كنیم و سنگرهاى كمین را كمى جلوتر ببریم. متوجه بوى بسیار بد و متعفنى شدیم كه منطقه را گرفته بود. دنبال بورا گرفتیم رسیدیم به یك چاله انفجار خمپاره. نگاه كه كردیم دیدیم یك جنازه عراقى آنجا افتاده، جولتر كه رفتیم از درجه هاى روى شانه اش فهمیدیم كه سرهنگ عراقى است. جنازه پوسید بود و بد جورى كرم گذاشته بود. دو ماهى از پذیرش قطعنامه مى گذشت و فصل گرما هم بود.

 

مسئول محور خوشحال شد و گفت: «این چیز خوبیه و خوب مى شه باهاش تبادل كرد، بگذاریم همین جا باشد تا بعد.» یك مترجم داشتیم كه از مجاهدین عراقى بود. او را برداشتیم و رفتیم طرف سنگر عراقى ها. صدایشان كه كردیم مسئول محور عراقى ها كه سرهنگ آمد جلو بود. كارت شناسایى جنازه سرهنگ را كه نشان مى داد عضو حزب بعث بوده، نشانش دادیم و گفتیم كه جنازه او پهلوى ماست. یك خورده به كارت نگاه كرد، هاج و واج مانده بود. باورش نمى شد. یك دفعه شروع كرد به التماس كردن كه شما را به خدا هرجورى هست جنازه او را بیاورید و ظاهر امر نشان مى داد كه با او نسبتى داشته. دقایقى بعد شروع كرد با مترجم ما صحبت كردن و سوال از اسم و آدرس او. مترجم هرچه كه او مى پرسید مى گفت: «لا... لا...» و به من گفت: «سریع از اینجا برویم. من نمى خواهم اینجا بمانم». گفتم: «مگه چى شده؟» سریع صورتشرا با چفیه پوشاند. سرهنگ عراقى هى سوال مى كرد ولى او همچنان مى گفت نه و جواب منفى مى داد. هرچه گفتم «بمان الان كارتمام مى شه» قبول نكرد. سرهنگ عراقى هم مدام التماس مى كرد كه جنازه را بیاوریم. گفت:«من 18 جنازه ایرانى در اطراف خاكریزمان دارم كه مى توانم آنها را برایتان بیاورم.» ما كه فهمیدیم یارو خلى مصّر است كه جنازه سرهنگ را تحویل بگیرد گفتیم: «نخیر ما حداقل پنجاه تا شهید مى خواهیم». همچنان التماس مى كرد كه: «به خدا نمى تونم اینجا حد و حدود داره من نمى تونم از توى محور خودم اون طرفتر برم.»

 

برگشتیم و آمدیم به قرارگاه خودمان; قرار بر این شد كه اطراف خطشان را بگردد و هر چه شهید یافت برایمان بیاورد. به قرارگاه كه رسیدیم، مترجم گفت: «من دیگه براى ترجمه با شما نمى آیم» پرسیدیم كه چى شده؟ گفت: «اون سرهنگ مرا شناخت، خانواده من توى عراقند. او آنها را اذیت مى كنه» هرچه بهش گفتم كه: «باباجان كارى ندارند. زیاد فكرش را نكن...» مى گفت: «شما اینها را نمى شناسین اینها بعثى هستند. پدر سوخته اند. خانواده ام را سر مى برند...».

 

كلى التماس كردیم به مترجم عراقیكه حداقل فقط توى این تبادل كه مهم بود با ما بیاید و قبول كرد. روز بعد دو سه تا پاسدار وظیفه برداشتیم و بردیم بالاى سرجنازه سرهنگ عراقى. گفتیم كه آن را بردارند. قبول نمى كردند. مى گفتند: «شما خودتون اینو برنمى دارین اون وقت به ما مى گین!» به هر مصیبتى كه بود و بینى مان را گرفتیم كه بوى تعفنش اذیتمان نكند، جنازه را برداشتیم و گذاشتیم داخل پلاستیكى كه كنارش پهن كرده بودیم. یعنى پلاستیك را بلغش پهن كردیم و كشیدیم تا زیر جنازه. كیسه را بستیم و گره زدیم كه بویش بچه ها را اذیت نكند.

 

 

هوا بد جورى گرم بود. دوسه نفرى اطراف كیسه را گرفتیم و بردیم. خیلى سخت بود. مدام از دستمان كه عرق كرده بود سُر مى خورد روى زمین. جنازه هم تقریباً متلاشى و از هم پاشیده بود. ولیسر و اندامش كه خشك شده بود وجود داشتند. با هر مكافاتى كه بود جنازه را بردیم. مترجم را هم راضى كردیم كه بیاید. سر و صورتش را محكم با چفیه بست و رفتیم دم سنگر عراقى ها. بیست پیكر شهید آورده بودند. اول روترش كردیم. شروع كردند به قسمت خورن كه: «به خدا همه این اطراف را گشتیم، بیشتر از این پیدا نكردیم». البته یك روز بیشتر فرصت نبود. مدام مى گفت كه: «منطقه ما همه اش میدان مینه و آلوده است نمى شد رفت وسط آن را گشت».

 

جنازه سرهنگ عراقى را تحویل دادیم و بیست شهید را گرفتیم و آوردیم به مقر. پیكر شهدا سالم بود. سه ماه از شهادتشان مى گذشت ولى بدن متلاشى نشده بود. آنها را بردیم به تعاون سپاه كه آنها هم به شهرهاى عقب انتقال دادند.

 

بعدها شنیدم شهید «عباس بیات» از بچه هاى تخریب لشكر 10 سیدالشهدا - كه خودم هم مدتى در آن لشكر بودم - جزو پیكرهایى بوده كه ما تبادل كرده ایم. او در آن منطقه مفقود شده بود و حالا پیكرش بازگشته بود.

 

ما كارى به شناسایى شهدا نداشتیم، همین كه تحویل مى گرفتند، چون هوا گرم بود، سریع تحویل تعاون سپاه مى دادیم.


:: بازدید از این مطلب : 949
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

یكى از مواردى كه خیلى انسان را تحت تأثیر قرار مى داد و بغض گلوى آدم را مى گرفت،

شهدایى بودند كه با برانكارد دفن شده بودند و این نشان دهنده این بود كه آنها به حال

مجروحیت دفن شده اند. در منطقه والفجر یك در فكه، زیر ارتفاع 112، به پیكر شهیدى

برخوردیم كه روى برانكارد، آرام و زیبا دراز كشیده بود. سه تا قمقمه آب كنارش قرار داشت.

هر سه تاى قمقمه ها پر بودند از آب. احساس خودم این بود كه نیروها هنگام عقب نشینى

نتوانسته اند او را با خودشان ببرند، براى همین، هركسى كه از راه رسیده، قمقمه اش

را به او داده تا حداقل از تشنگى تلف نشود. او آرام بر روى برانكار خفته و به شهادت

رسیده بود. رویش را انبوهى از خاك پوشانده بود و گیاهان خودروى منطقه بر محل دفن ا

و سبز شده بودند. چند شقایق سرخ هم آنجا به چشم مى خورد.


:: بازدید از این مطلب : 946
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

آن روز، مصادف بود با ولادت حضرت امام محمد تقى(علیه السلام)، سال 73 بود. همراه بقیه نیروهاى تفحص، در محور ارتفاع 143 كه بودم منتهى مى شد به ارتفاع 146 منطقه عملیاتى والفجر یك در فكه، یك سنگر بتونى خیلى بزرگ نظر ما را به خود جلب كرد. سنگر بر بلندى قرار داشت و پله هاى بتونى، محل رسیدن به آن بود. محل برایمان مشكوك بود. طول و عرض سنگر حدوداً 4×3 متر بود و شاید هم بزرگتر. كف آن هم سى - چهل سانتى متر بتون ریخته بودند.

 

آنجا را كه مشكوك بود، با بیل كندیم كه به قطعات بدن یك شهید برخوردیم. پاها و تن شهید را كه درآوردیم، متوجه شدیم شانه، دست ها و سرش زیر پله بتونى است. معلوم بود كه بتون را روى پیكر او ریخته اند. در حال جمع آورى بدن او بودیم كه یك پوتین یدگر به چشممان خورد. شروع كردیم به كندن كل اطراف سنگر.

 

سرانجام پس از جستجوى فراوان در پاى سنگر، حدود پنجاه شهید را پیدا كردیم كه روى آنها بتون ریخته و سنگر ساخته بودند.

 

برایمان جاى تعجب بود كه دشمن چگونه اینجا سنگر زده است. اگر یكى دو تا شهید بود چیزى نبود ولى پنجاه شهید خیلى جاى حرف داشت. ظواهر امر انشان مى داد كه سنگر فرماندهى آنجا مستقر بوده است چون در نقطه اى استراتژیك قرار داشت.


:: بازدید از این مطلب : 893
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

یكى از روزها، در منطقه عملیاتى والفجر یك در ارتفاع 112 فكه، محورى كه نیروهاى گردان خندق لشكر 27 حضرت رسول(صلى الله علیه وآله وسلم) عملیات كرده بودند، صحنه بسیار عجیبى دیدم كه برایم جالب و تكان دهنده بود.

 

از دور پیكر شهیدى را دیدم كه آرام و زیبا روى زمین دراز كشیده و طاقباز خوابیده بود. سال 72 بود و حدود ده سال از شهادتش مى گذشت. نزدیك كه شدم، از قد و بالاى او تشخیص دادم كه باید نوجانى باشد حدود 17 - 16 ساله.

 

بر روى پیكر، آنجا كه زمانى قلبش در آن مى تپیده، برجستگى اى نظرم را به خود معطوف كرد. جلوتر رفتم و در حالى كه نگاهم به پیكر استخوانى و اندام اسكلتى اش بود، و در گودى محل چشمانش، معصومیت دیدگانش را مى خواندم، آهسته و با احتیاط كه مبادا تركیب استخوان هایش بهم بریزد، دكمه هاى لباس را باز كردم.

 

در كمال حیرت و تعجب، متوجه شدم یك كتاب و دفتر زیر لباس گذاشته بوده. كتاب پوسیده را كه با هر حركتى برگ برگ و دستخوش باد مى شد، برگردانم. كتابى كه ده سال تمام، با آن شهید همراه بوده است، كتاب فیزیك بود و یك دفتر كه در صفحات اولیه آن بعضى از دروس نوشته شده بود. خودكارى كه لاى دفتر بود، ابهت خاصى به آنچه مى دیدم، مى داد. نام شهید بر روى جلد كتاب نوشته بود.

 

مسئله اى كه برایم خیلى جالب بود، این بود كه او قمقمه و وسال اضافى همراه خود نیاورده و نداشت، ولى كسب علم و دانش آنقدر برایش مهم بوده كه در بحبوحه عملیات كتاب و دفترش را با خود جلو آورده بوده تا هرجا از رزم فراغتى یافت، درسش را بخواند.


:: بازدید از این مطلب : 961
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

داشتیم مى رفتیم به طرف میدان مین براى شناسایى راه كار. مى خواستیم از آنجا كار را شروع كنیم تا به جایى كه احتمال مى دادیم تعدادى شهید افتاده باشند برسیم. همراه بچه ها، در منطقه 112 فكه، نرسیده به میدان مین، متوجه سفیدى روى زمین شدم كه به چشم مى زد. هر چیزى مى توانست باشد. منطقه را سكوت محض گرفته بود. فقط باد بود كه میان سیم هاى خاردار گذر مى كرد.

 

به نزدیكش كه رسیدم، از تعجب خشكم زد، پیكر شهیدى بود كه اول میدان مین روى زمین دراز كشیده بود. اول احتمال دادیم شهیدى است كه تیر یا تركش خورده و افتاده اول میدان مین. بالاى سرش كه رسیدم، متوجه یك ردیف مین منور شدم; دنبال آن را كه گرفتم، دیدم جایى كه او دراز كشیده است، درست محل انفجار یكى از مین هاى منور است.

 

مین منور شعله بسیار زیادى دارد. به حدى كه مى گویند كلاه آهنى را ذوب مى كند. حرارتى كه رد نزدیكى آن نمى توان گرمایش را تحمل كرد. خوب كه نگاه كردم دیدم آثار سوختگى به خوبى بر روى استخوان هاى این شهید پیدااست. در همان وهله اول فهمیدم كه چه شده است! او نوجوانى تخریبچى بوده كه شب عملیات در حال باز كردن راه كار و زدن معبر بوده است تا گردان از آنجا رد شوند، ولى مین منورى جلویش منفجر شده و او براى اینكه عملیات و محور نیروها لو نرود، بلافاصله خودش را بر روى مین منور سوزان انداخته تا شعله هاى آن منطقه را روشن نكند و نیروها به عملیات خود ادامه دهند.

 

پیكر مطهر سوخته او را كه جمع كردیم، از همان معبرى كه او سر فصلش بود، وارد میدان مین شدیم. داخل میدان، ده پانزده شهید در راه كار، پشت سر یكدیگر دراز كشیده و خفته بودند.

 

پلاك آن شهید اولى ذوب شده بود ولى شهدایى كه در میدان مین بودند پلاك و كارت شناسایى بعضى شان سالم بود و شناسایى شدند كه فهمیدیم از نیروهاى دلاور لشكر 31 عاشورا بوده اند و یكسرى هم از نیروى ارتش لشكر 81 زرهى خرم آباد.


:: بازدید از این مطلب : 934
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران