منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
صفحات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 265
:: کل نظرات : 32

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 26

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 45
:: بازدید هفته : 189
:: بازدید ماه : 309
:: بازدید سال : 894
:: بازدید کلی : 894
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

پدركودك را بلند كرد ودر آغوش گرفت.

 

كودك هم می خواست پدر را بلند كند،اما نتوانست.

 

با خود گفت :حتماًچند سال بعدمی توانم.

 

بیست سال بعد توانست پدر را بلند كند پدر سبك

 

 بود به سبكی یك پلاك وچند تكه استخوان


:: بازدید از این مطلب : 895
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

سلام مامان قهرمانم :میدونی...حالا كه روز تولدته من و آبجی می خواستیم قشنگ ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی دونستیم چی بخریم...

دختر خاله می گفت: برات یه دست كامل لوازم آرایش بخریم...می گفت: اگه مامانت آرایش كنه زخم های روی صورتش كمتر معلوم می شه ..

می گفت: زشته یه معلم با سرو صورت زخمی سر كلاس بره ...می گفت: شاگردهاش می فهمند كه شوهرش اون رو...میدونم تو هیچ وقت برای خودت از این چیزها نمی خری ...آخه همه شرو می دی پول دارو  و بیمارستان بابا ...بابا هم كه تو رو كتك میزنه ...فحش می ده...حرف هایی می زنه كه ما نمی فهمیم ...فقط می بینیمو گریه می كنیم...من و آبجی خوب می فهمیم كه وقتی بابا موجی می شه تو دستایمارو می گیری و می بری تو اتاق دیگه...بعد می ری تا بابا كتكت بزنه و موهای قشنگتو بكشه...من و اون خوب می دونیم چرا این كارو می كنه...اخه اگه تو نری جلوی بابا اون خودشو می زنه ...دست خودش نیست...تو هم چون بابا رو خیلی دوست داری نمی خواهی بابا خودشو بزنه ...به قول خودت یه ذره از سهمت و فداكاری هاش رو میدی...از تركش های توی بدنش...از موجی شدنش...از...ما می فهمیم كه وقتی بابا اروم می شه سرش رو می گیره و چقدر گریه می كنه...وقتی می فهمه چیكار كرده ناراحت می شه...دستت رو می بوسه...تو هم گریه می كنی ...من و ابجی صدای گریه تو و بابا رو می شنویم...مامان جون ، مامان خوب و قهرمانم: پس سهم ما چی می شه؟ما هم می خوایم مثل تو وبابا قهرمان باشیم...می خوایم روز تولدت پول هامون رو بدیم به تو تا برای بابا دوا بخری...فقط تو رو خدا این دفعه بذار بابا ما رو جای تو كتك بزنه..."راستی مامان جونم ، تولدت مبارك"


:: بازدید از این مطلب : 893
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

سلام امام حسین مهربون

 

من دختری کوچک هستم . پدرم جانباز موجی است .

 

الان که دارم برای شما نامه می نویسم پدرم خوابیده آرومه آرومه .

 

وقتایی که خوابه میام کنارش وباهاش حرف می زنم . امام حسین شنیدم رقیه ی کوچولوت به آسمون ها رفته.

 

می خوام بهتون بگم .............

 

من حاضرم دخترشمابشم.................

 

به جاش حال بابام رو خوب کنید از شما خواهش می کنم

 

می دونم که خیلی مهربونید امام حسین ...


:: بازدید از این مطلب : 972
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

 

13- شهید مهدی رضوانی 15 ساله بود غواص اسیر شد کلی شلاق خورده بود بدنش تاول زده بود روی شیشه خورده غلطش دادن بادستش آویزان کردند وبه شهادت رسید

14- سه تا اسیر فرار کردند تاآمار اسرا را به سازمان ها برسونند متأسفانه اسیر شدند پای یکی از آنها را با اره بریدن دومی از آنها را پای اش را، پیک نیک آوردن گذاشتن روی آن پیت روغن دوتا پاشو گذاشتن داخل آن سومی را کنده های چوپ به پاش بستن بنزین ریختن آتش زدن دونفر شهید شدند اما رزمنده ای که پاهاش را قطع کردند الان در مازندران هستند

15- تو اسارت بود دست و پاش بسته بودند چشماش هم بسته بود از شدت شکنجه احساس شدید تشنگی می کرد می گفت آب- آب بعد گفتن برات آب آوردیم دهنت رو باز کن نمی دید چشماش بسته بود آب 100درجه جوش ریختن تو دهنش فقط می گفت حسین حسین حسین


:: بازدید از این مطلب : 1007
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

چی جواب بدیم اون آزاده ایی که هیچ اسمی ازش جایی نبود بعد سال ها برگشت دید همسرش ازدواج کرده خودکش.......



بچه ها تو اسارت افتاده بودند خیلی تشنه شدند خیلی خیلی شاید نفهمی تو پوتین ادر... کردن خوردن یعنی چی تشنگی یعنی چی
فانتا و پپسی نوش جان



:: بازدید از این مطلب : 889
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

چندتا شهید توی اردوگاه بودند..از آنهایی که توی اسارت شهید شدند..

رفتیم مرتبشان کنیم...بگذاریمشان یک گوشه...زیر بغل یکیشان را گرفتم

که بلندش کنم..دیدم روی دستش یک چیزی نوشته...دستش را آوردم بالا..نوشته بود

(( مادر ! از تشنگی مردم ))


:: بازدید از این مطلب : 916
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

 

یک روز که در محوطه اردوگاه تکریت با بچه ها در حال قدم زدن بودیم، فرمانده اردوگاه همه اسرا را فرا خواند و گفت به صف شوند و بچه ها نیز در ردیف‌های پنج نفره به صف شدند و فرمانده اردوگاه ضمن معرفی مسوول بهداشت گفت ایشان رهنمودهایی برای حفظ بهداشت در محیط اردوگاه دارد که شما بایستی به آن عمل نمایید.

 

مسوول بهداشت شروع به صحبت کرد و گفت برای شما صابون آورده‌ایم و به هر کدام از شما یک قالب می دهیم.

 

ما به او گفتیم آخر ما حتی آب برای خوردن نداریم، صابون را چه کار می‌توانیم بکنیم؟

 

به هر حال او حرف خود را زد و رفت. پس از چند روز فرمانده اردوگاه مجددا همه اسرا را فرا خواند و گفت: بروید و آن صابون‌ها را بیاورید.

 

بچه ها رفتند و آن را آوردند و به صف شدند. اطراف آنها را نگهبان‌ها با باتوم و میل گرد و سیم خاردار گرفته بودند.

 

فرمانده اردوگاه در یک حرکت غیر منتظره دستور داد که اسرا صابون‌های تحویلی را بخورند. بچه‌ها تعجب کردند، اما او اسرا را مجبور نمود که این کار را انجام دهند.

 

از این رو به زور به تعدادی از بچه‌ها صابون خوراندند و به سبب همین امر حال یکی از آنها خیلی وخیم شد.

 


:: بازدید از این مطلب : 949
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

ارتباط  ما با عقبه خیلی سخت بود و گاهی بین دو قسمت نمی شد ارتباط برقرار کرد و مهمات ما تمام می شد که لاک پشت چمران می رسید نمی دونیم چطوری اینکار رو می کرد یه کلاه آهنی بسته بود روی لاک پشت تیر را رو مریخت توش می فرستاد


:: بازدید از این مطلب : 905
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

از همان کودکی بارها شنیده بود که صندلی وفا ندارد.

 

 

بیست و دو  سالش نمیشد که یک صندلی قسمت او شد.

 

 

او، حالا دقیقا بیست و هفت سال است که با آن صندلی اخت شده است.

 

 

گویا این بار آن قانون همیشگی میخواهد نقض شود و این صندلی چرخدار تا روز شهادتش با او بماند...


:: بازدید از این مطلب : 974
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : defaemoghadas3
چهارشنبه 07 اسفند 1392

شب بود. یکی داد می‌زد :"ساکت شو! ساکت شو! تو  نمی‌تونی اشک منو در بیاری."

 

رفتم سمت صدا. دیدم یک نفر انگشت‌هایش قطع شده. این حرف را به دست خونی‌اش می‌گوید :

 

-"ساکت شو! ساکت شو! تو نمی‌تونی اشک منو در بیاری"

 

روزگاری جنگی بود


:: بازدید از این مطلب : 950
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران